X
تبلیغات
صدای پای آب - معنای ایمان : از منظر محمدمجتهد شبستری و عبدالکریم سروش

صدای پای آب

بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه‌ی عشق تر است

معنای ایمان : از منظر محمدمجتهد شبستری و عبدالکریم سروش

گزینش واختصار : محمد صدیق قطبی

« نوکردن ایمان »

نوشدن همیشه ملازم ومقارن عید کردن است اما هرکسی ، نوشدنی دارد. آدمیان به تناسب ویژگی هایی که دارند نو شدن را تجربه می کنند . برای فرد ثروتمند این نوشدن درنوشدن خانه وتجارتخانه ی اوست. اگر مهمترین خصلت یک مؤمن را " ایمان " اوبدانیم دراین صورت عید مؤمنان نوکردن ایمان آنهاست . درمفهوم نوکردن ایمان باید قدری اندیشید ودید که آیا چنین چیزی به طور تصوری وتصدیقی ، ذهنی وخارجی ممکن است یا نه ؟ مامعمولاً ایمان را امرثابتی می انگاریم ومعتقدیم آدمی وقتی به کسی یا عقیده ای ایمان آورد، ایمان اوباید ثابت  بماند وتغییر، مرادف باضعف ایمان است. ماتصدیق می کنیم که احوال آدمی ازقبیل غم ، شادی ، خشم ، وآرامش عوض می شوند،اما این عوض شدن وتغییر را درایمان او جائز نمی دانیم وسکوت وثبات رابرای ایمان فضیلت وخصلتی ثابت می شماریم . ازنظربسیاری ازمؤمنان گویی نوکردن ایمان بدان معناست که آدمی دین خودراعوض کند ودین دیگری برگیرد یاازایمان به کفربرود اما نوکردن ایمان فقط این نیست ، معنای مثبتی هم داردواین معناست که باید مورد توجه ماقرار گیرد. شاید عید یک فیلسوف ، پیداکردن وکشف یک نظریه ی فلسفی تازه وبناکردن یک جهان بینی نوین باشد، ولی برای یک مؤمن عید هنگامی دست می دهدکه وی تحولی به ایمانش بدهدوآن راتازه وبا طراوت کند . مکانیسم این فرآیند را باید روشن کرد.

پاره ای ازمتکلمان گذشته معتقد بودند که ایمان حتی زیادت ونقصان هم نمی پذیرد وبرخلاف ظاهر قرآن می گفتندکه اگر درایمان ، زیادت ونقصانی هست ، زیادت ونقصان درعوارض ایمان است والا ذات وگوهر ایمان کم وبیشی برنمی تابد . اینان ازآنجا که ایمان رابا یقین یکی می دانستند چنین حکمی راصادرمی کردند . ازنظراین دسته ازمتکلمان آن چیزی که کمی وبیشی می پذیرد شک واحتمال است ، اما یقین به خدا یا پیامبر ... کاهش وافزایش ندارد.

اگر " یقین " است ، همیشه یقین می ماند واگر یقین نماست که درآن صورت دچار نقصان وزیادت وضعف و زوال می شود. شکی نیست مطابق این تعریف جایی برای تحول وتغییر ونوشدن ونوکردن ایمان باقی نمی ماند . بنابراین ، به اعتقاد آن متکلمان اگردرهمه چیزی  " عید " ممکن باشد ، درایمان وایمان ورزیدن ممکن نیست. ازمشکلات این گروه ازمتفکران این بود که سخنشان باظواهرآیات قرآنی مطابقت وموافقت نداشت . درقرآن آیات فراوانی وجوددارد که سخن از زیاد شدن ایمان می گوند. قرآن درمورد مؤمنان می گوید :

إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِينَ إِذَا ذُكِرَ اللّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ وَإِذَا تُلِيَتْ عَلَيْهِمْ آيَاتُهُ زَادَتْهُمْ إِيمَانًا وَعَلَى رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ  [ انفال / 2] « مؤمنان کسانی هستند که وقتی نام خدامی رود دل آنها می لرزد ووقتی که آیات خداوند رابرآنان می خوانند ایمانشان فزونی می گیرد.»

درمورد کفرهم درقرآن آیاتی است مبنی براینکه برکفر کافران افزوده می شود. درقرآن " بیماری دل " که یکی ازلوازم کفراست چنان توصیف شده است که کمی وبیشی برمی دارد.

فِي قُلُوبِهِم مَّرَضٌ فَزَادَهُمُ اللّهُ مَرَضًا [بقره/ 10 ] دردلشان بیماری است وخداوند این بیماری را فزون می کند.

اگر این جمله را دعائیه بگیریم درآن صورت معنایش این است که بیماریشان افزون باد .

ازاین روشنتر وقابل تأمل تر موردی است باز درخود قرآن که عده ای درعین داشتن یقین دست به انکار واقعیت می برند وایمان نمی آورند.

وَجَحَدُوا بِهَا وَاسْتَيْقَنَتْهَا أَنفُسُهُمْ ظُلْمًا وَعُلُوًّا  [ نمل / 14]  باآنکه دردل به آن یقین آورده بودند، ازروی ستم وبرتری جویی انکارش کردند.

بنابراین انکار جاحدانه وملحدانه وکافرانه درعین یقین عالمانه ممکن است ودست کم ظواهر آیات قرآن بر وجود چنین امری گواهی می دهد . لذا به راحتی نمی توان ایمان را مساوی ومرادف با یقین علمی یا یقین فلسفی دانست وکفر را زوال آن یقین .البته ایمان منافاتی با یقین ندارد وباآن قابل جمع است اما همه جا قابل تحویل به یقین ومساوی ومرادف باآن نیست.

این سؤال ازگذشته های دور مورد توجه متکلمان بوده است که ایمان چیست وچه تعریفی دارد ؟ آیا می توان گفت که ما مثلاً به کروی بودن زمین ایمان داریم یعنی آیا می توان لفظ ایمان را دراین مورد به کار برد؟ آیا می توان گفت که ما ایمان داریم به اینکه کربن چهار ظرفیتی است؟ یااین تعبیر فقط در مورد موجوداتی چون خدا یا اموری مثل آخرت ونبوت ، ودیگر عقاید دینی قابل استعمال است ؟ در دل یا عقل آدمی چه اتفاقی می افتد که مؤمن یا کافر شمرده می شود وایمان باآدمی چه می کند؟ فقط ذهن او یا تمام وجود اورا عوض می کند ؟ بیشتر کار دل است یا دماغ ؟ .... این سؤالات همیشه مطرح بوده لکن مؤمنان دریک جامعه ی دینی ایمان هایشان عمدتاً میراثی است ولذا این سؤالات راکمتراز خود می پرسند . ولی اگر بیرون ازدین وجامعه ی دینی به ایمان نظر کنیم ، باسؤالات مهمی روبرو می شویم . حقیقت این است که اگر ما ایمان را از جنس علم ویقین فلسفی بدانیم ، درآن صورت درمقابل آن منفعل محض خواهیم بود. واین انفعال ، با ایمان آوردن منافات دارد. " ایمان آوردن " یعنی اینکه شخص کاری بکند ، همتی بورزد وعملی راآگاهانه ومختارانه انجام دهد . ایمان یک فعل است نه یک انفعال. ما درمقابل حوادث زندگی وپدیدارهای حسّی منفعلیم . مثلاً به خاطر پذیرش شب وروز لازم نیست عزمی اراده ای انجام دهیم . شب وروز خود را بر ما تحمیل می کنند ودرمایقین می افکنند . درمقابل این واقعیت ها ما نقش  " پذیرا " داریم . درست مانند آن که کسی طنز خنده داری رابرای ما  تعریف کند وما بی اختیار خنده مان بگیرد. خنده بر اثر یک طنز خود بخود وبه نحو غافلگیر کننده رخ می دهد. این طور نیست که ما اول ، مصلحت سنجی وتأمل کنیم بعد بخندیم . حالت های گریه ، غم واندوه هم این گونه است. " ادرا ک " هم چنین واقعیت منفعلانه ای است. وقتی استاد مطلبی را توضیح می دهد اگر هوش وحواسمان به جا باشد خود به خود آن را می فهمیم ، فهمیدن یا نفهمیدن آن مطلب احتیاج به اراده کردن از جانب ما ندارد. نمی توانیم اراده کنیم که مطلبی واضح را نفهمیم!

همانند غذاست که وقتی می خوریم اختیارش از دست ما خارج می شود، هضم غذا عملی غیر ارادی است. لذا وقتی ما می گوییم " من شک دارم" یا  " من می خندم " تعبیر درستی به کارنمی بریم . اینها کارهایی نیست که ما فاعلانه انجام می دهیم ؛ اینها چیزهایی است که ما منفعلانه دچارش می شویم . بهتر است بگوییم "خنده ام گرفت" یا "من دچار شک شدم" زیرا شگ ناگهان مارا غافلگیر می کند وما خودمان هیچ نقشی درآن نداریم .

.... یا کلمه ی " فهمیدن " گرچه فعل دستوری است اما اصلاً فعل نیست ، بلکه انفعالی است وحادثه ای است که ما آن را به صورت فعل صرف می کنیم ومفتخروخشنودیم که کاری انجام داده ایم . عبید زاکانی می گوید : یک قزوینی از خوزستان می آمد از او پرسیدند : آنجا چه می کردی؟ گفت : عَرَق ! این حکایت خنده داراست ، چرا ؟ برای اینکه ماچیزی را که فعل نیست ( یعنی عرق کردن ) ، به صورت فعل عنوان کرده ایم . عرق کردن فعل ما نیست . ماد چار عرق می شویم ؛ وقتی هوا گرم باشد ماخود به خود عرق می کنیم . شک کردن وفهمیدن نیز از همین مقوله است . ازهمه جالب تر مثال فعل  "مردن " است  که مولانا می زند. می گوید وقتی می گوییم : " زید مرد" ، گمان می کنیم زید واقعاً فاعل است وفعلی انجام داده است ، درحالی که

او ز روی لفظ نحوی فاعل است

ورنه او مفعول وموتش قاتل است

فاعلی چه ؟ کو چنان مقهورشد

فاعلی ها جمله از وی دور شد   (مثنوی ، دفتر سوم)

کثیری از کفر وایمان ها هم همینطورند . آنها را بی هیچ زحمتی وبا انفعال محض به دست آورده ایم . چنین یقین هایی نه پاداش دارد ونه کیفر ، چون کاری ارادی واختیاری انجام ندادیم که مستوجب پاداش یا عقاب باشیم.

باری ، اگر همانند بعضی از متکلمان ، ایمان را از جنس یقین بدانیم درآن صورت نقش ما دراین یقین یک نقش انفعالی خواهد بود وازناحیه ی ما عزمی ، اقدامی وهمتی نمی طلبد . درچنین حالتی ایمان آوردن اهمیت خود را از دست می دهد ، حتی اگر همه ی کفار ، معاندان ومنافقان درمعرض این یقین آفرینی قرار بگیرند، خواه ناخواه بی اراده واختیار به یقین خواهند رسید ، اما جای این پرسش است که پس چرا با وجود این همه معجزات یقین آوری که پیامبران عرضه می کردند ( وبه تعبیر قرآن : آیات بینات ) بعضی از مردم ایمان نمی آورند وهمچنان به معاندت وطغیان خود ادامه می دادند؟

درجواب این سؤال باید گفت که درایمان عنصری وجود دارد غیر از یقین وکشف عقلی محض. البته ایمان ، بایقین بیگانه نیست وحضورش درآن بسیار مطلوب است . اما نکته ی اصلی دراینجاست که درایمان گوهری است که آن را ازانفعال می رهاندوبه " فعل " تبدیل می کند. یعنی شخص مؤمن عزمی وجهدی می ورزد تاایمان بیاورد نه اینکه دچار ایمان شود. به عبارت دیگر درایمان علاوه بر عنصر فهم وکشف وآگاهی ، عنصر اراده نیز وجود دارد . یعنی انسان باید اراده کند وبخواهد ایمان بیاورد . واین امر ، گوهر ایمان را تشکیل می دهد واز همین روست که خداوند ایمان را از آدمیان خواسته است وبه آن امر کرده است . دراین ایمان عنصر خضوع نهفته است که چیزی ورای یقین است . فرض کنید کسی در ظلّ حکومتی زندگی می کند که آن را دوست ندارد ولی وجود آن را به عنوان یک واقعیت می پذیرد وبه آن یقین دارد . چنین فردی هرچند به وجود چنین حکومتی یقین دارد به آن ایمان ندارد . آن را دوست ندارد وزیر بار آن نمی رود. به لحاظ خارجی وجود آن را قبول دارد اما از جهت روحی وقلبی آن را پس می زندوخواستار نبودن آن است. یا مسأله ی مرگ را درنظر بگیرید . امیر المؤمنین (ع) درجایی فرمودند : " ندیدم یقینی مشکوک تر از مرگ . " مرگ یقینی ترین یقینیات ماست. آدمیان هیچیک تردید ندارند که جاودانه نیستند . اما در زندگی چنان رفتار می کنند که گویی مردن مشکوک ترین حادثه است. یعنی ما درعین اینکه این واقعیت را پذیرفته ایم ، زیر بار آن  نرفته ایم. ممکن است ما وجود بسیاری از واقعیت ها از قبیل حاکم جابر ، مرگ ومرض را بپذیریم اما این پذیرفتن لزوماً موجب ایمان آوردن ما نمی شود . این مسأله درمورد خداوند نیزصادق است . کسی ممکن است به خدا یقین بیاورد ، اما ایمان نیاورد.

درقرآن به این نکته اشاره رفته است. ایمان از وقتی پدید می آید که علاوه بریقین ذهنی، تعلق خاطری وخضوع و ارداتی هم به چیزی پیدا شود . درقرآن هست که :

وَإِذَا ذُكِرَ اللَّهُ وَحْدَهُ اشْمَأَزَّتْ قُلُوبُ الَّذِينَ لَا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ وَإِذَا ذُكِرَ الَّذِينَ مِن دُونِهِ إِذَا هُمْ يَسْتَبْشِرُونَ [ زمر / 45 ] وقتی که نام خدای واحد می رود ، کسانی که ایمان به اخرت ندارند دلشان مالامال از نفرت می شود.

نمی گوید که دچار شک می شود ، یعنی سخن از یقین وعدم یقین نمی رود. دراین آیه سخن از این است که عده ای از خداوند واحد خوششان نمی آید می گویند ای کاش چنین جبار قاهری نبود (نعوذ بالله ) بنابراین ایمان وکفر با محبت ونفرت هم نسبتی دارند ودر یقین وشک وانکار خلاصه نمی شوند. اگر کسی به دلیلی از دلائل از خدا بدش بیاید ، نفور وملول باشد ووجود خدا برایش ناپسند وناپذیرفتنی بیفتد ونسبت به او خضوع وارادتی نورزد ، وهستی او را باری بر دل خود بیابد ، وهمنشینی با او را نفرت انگیز ببیند ، این آدم مؤمن نیست ، ولو یقین فلسفی وصد برهان بر وجود خدا داشته باشد. زیرا زیر بارخدا نرفته است ونسبت به او خضوع واتکال ندارد.

وقتی ما چیزی را دوست نداریم یا ازآن نفرت داریم حداقل دوموضع درمقابل آن می گیریم : اول اینکه برنام او سرپوش می گذاریم ، تبلیغ آن را که نمی کنیم هیچ ،  بلکه درخاموش کردن وفروپوشاندن نام او همت می ورزیم ؛ دوم آنکه علیه او" طغیان" می کنیم . معنای کفر دقیقاً همین است . انسان جاهل ونادان وبی خبر از خدا ونبوت وقیامت به معنای واقعی کافر نیست. کفر نوعی موضعگیری است . اگر کسی درمقابل خدا ودین موضع نمی گیرد اصلاً نمی توان او را کافر شمرد . کسی که خبری از خدا واسلام به او نرسیده ، ذهنش خالی است وذهن خالی اصلاً منسوب به کفر نمی شود . واگر هم ما آنها را کافر می نامیم ، صرفاً برای جدا کردن حساب آنان از مسلمانان است. درهر دینی همین طور است . بالاخره آنهایی که پایبند به آن دین هستند نامی دارندوآنهایی که نیستند نام دیگری. اما کفر واقعی عبارت است از موضعگیری آگاهانه شخصی که از خدا بدش می آید ولو به وجود او یقین داشته باشد. وضع او همانند شخصی است که به وجود حکومت خاصی یقین دارد ولی زیر بار آن نمی رود . چنین کسی طاغی ویاغی است . شخص کافر در مقابل خداوند موضع گیری می کند تاآنجا که می تواند ناو ویاد او را می پوشاند وعلیه او طغیان می کند. موضعگیری درامور ایمانی وعقیدتی این گونه است واین موضعگیری با موضعگیری محققانه درمقابل یک نظریه ی فلسفی وعلمی فرق دارد. موضعگیری درمقابل یک نظریه ی فلسفی ، سعی درابطال آن است یعنی نشان دادن نقص ها ورخنه ها وخطاهای منطقی آن نه نفرت داشتن ازآن . اما کسی که کفربه خدامی ورزد لزوماً جهد علمی وفلسفی نمی ورزد ، جهد عملی می ورزد واین جهد عملی همچنان که گذشت دوشاخه ی عمده دارد که قرآن هم به آنها اشاره کرده است:

« وَلَيَزِيدَنَّ كَثِيرًا مِّنْهُم مَّا أُنزِلَ إِلَيْكَ مِن رَّبِّكَ طُغْيَانًا وَكُفْرًا [ مائده / 64 ] این معارفی که از ناحیه ی خدا به تو نازل شده است موجب می شود که بسیاری از  مخالفان تو بر کفر وطغیانشان افزوده شود. »

ازیک طرف بر ایمان مؤمنان می افزاید (وَإِذَا تُلِيَتْ عَلَيْهِمْ آيَاتُهُ زَادَتْهُمْ إِيمَانًا ) واز طرف دیگر برکفر کافران . کفر مخالفان چیست ؟ این است که دراخفاء آنچه پیامبر می آموزد ، بکوشند. کاری کنند که آن پیام پخش نشود وبه گوش ها نرسد. طغیانشان هم این است که دربرانداختن آن نظام ومکتبی که نبی آورده ، بکوشند واینها همه اقدامات عملی است. در لغت هم" کفر" به معنای "پوشاندن" است ودر پوشاندن نوعی عزم آگاهانه وجود دارد. لذا هم ایمان آوردن و هم کفرورزیدن فعل است . کاری است که محتاج اراده است واگر عنصراراده از کفروایمان حذف شود بدل به آگاهی وناآگاهی می شود که هردو انفعالی هستند وهیچ کدام مستوجب پاداش وکیفر نیست. عنصر اراده است که ، ایمان وکفر را بدل به فعل می کند وازانفعال بیرون می آورد ، وآن را به وصف زیادت پذیری ونقصان پذیری موصوف می کند . نتیجه ی منطقی این سخن این است که مخالفت محققانه وغیر مغرضانه با دین واندیشه ی الهی ، به هیچ رو کفر ومستوجب عقوبت نیست . ومقتضای جست و جوگری ذهن منطقی آدمیان است. ولذا درجامعه ی دینی ، اگر چیزی ممنوع است ، تزریق کفراست ( یعنی نفرت از دین وخدا ) از راه علل. ولی بحث استدلالی ( له یا علیه دین ) هیچ محذوری ندارد.

حال ایمان مطابق شرحی که آوردیم ، آثاری نیز دارد : اولاً چنانکه دربالا آمد ، ایمان می تواند مشمول زیادتی ونقصان بشود. برای اینکه عنصراراده عنصری است که قابل تقویت وتضعیف است ، می تواند قدرت بگیرد یا ضعف بپذیرد ، در حالی که یقین می تواند همچنان ثابت بماند.

ثانیاً این نوع ایمان آوردن مستلزم توکل است . به همین دلیل عده ای ایمان را با توکل یکی می گیرند... درقرآن هم درچند جا داریم  :

وَعَلَى اللّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ [ آل عمران / 122] و مؤمنان بايد تنها بر خدا توكل كنند.

اگر ما مفهوم ایمان را تحلیل بکنیم ، ازدل آن توکل بیرون می آید وتوکل هم یک کار آگاهانه است. فعلی است که شخص مؤمن ومتوکل عزم برانجام می کند. ما به موجودی که دوست نداریم وازآن نفرت داریم اعتماد وتوکل نمی کنیم ، ولو به وجودش یقین هم داشته باشیم. اتکا کردن یکی از پیامدهای منطقی وضروری مؤمن بودن به چیزی وبه کسی است. توکل هم درجات دارد همانطور که ایمان هم ذودرجات است. غزالی درجات توکل راخیلی خوب بیان کرده است. درکیمیای سعادت دومرتبه از مراتب توکل راآورده ودراحیاء علوم الدین سه مرتبه ازتوکل را آورده است. واین تکامل وتدرجی که در توکل هست پابه پای تدرج وتکاملی است که درایمان است . هرچه آن قوّت بیشتر می پذیرداین هم قوّت بیشتری می پذیردچرا که یکی زاییده ی دیگری است؛ اینها بدون یکدیگر وجود ندارند.

ثالثاً درایمان آوردن ، نوعی داوری اخلاقی هم وجود دارد . من زیر بار کسی می روم ودرمقابل کسی تمکین می کنم که دراوزیبایی ونیکی وخیری بیابم . مثلاً ممکن است ما به وجود شیطان یقین داشته باشیم اما به او ایمان نمی آوریم یعنی اورا دوست نداریم وبه او توکل واعتماد نمی کنیم ونسبت به او تمکین نمی ورزیم . ما بنابرمدارک شرعی به وجود اویقین داریم اما چون دراو عنصر اخلاقی خیری سراغ نداریم وحُسن وجمالی دراو نمی شناسیم نسبت به او ایمان نمی آوریم . به عبارت دیگر ما به شیطان کفر می ورزیم . می گوییم هستی ، اما ای کاش نبودی. وحتی می کوشیم اگر بتوانیم اورا ازصحنه ی زندگیمان دور کنیم . برعکس ، درمقابل خداوند یقین ما یقینی است همراه با ارادت ورزی ونیک شمردن او. اینکه اورا دائماً تسبیح وتنزیه می کنیم برای همین است . لذا شایسته است که به ما بگویند به او ایمان بیاورید . یعنی علاوه بریقین ، این کار دوم را هم انجام دهیم. ....

پرسش اصلی ما درباره ی " نوکردن ایمان" بودواکنون این پرسش، پاسخ خودرا اجمالاً می یابد. نو کردن ایمان همیشه نوکردن یقین نیست. ممکن است یقین آدمی ثابت بماند وآن عنصرثباتی که درایمان می خواهیم دراینجا تأمین شود. گرچه درمقام یقین هم مجال تحول بسیار است . به قول   حافظ :

به هرنظر بت ما جلوه می کند لیکن

کس این کرشمه نبیند که من همی نگرم

نو کردن یقین آدمی می تواند ازاین جنس باشد : کرشمه های تازه ای از حُسن باری برآدمی آشکاربشود ووی چهره ی تازه ای را از خدا ببیند وتجلیات تازه ای را از او دریافت کند. وتجربه های جدیدی ازاو حاصل کند. همه ی اینها بریقین او یا برآگاهی های او می افزاید، ولی این نو کردن ایمان نیست." نو کردن ایمان " وقتی معنا می یابد که ما عنصر اراده را وارد ایمان وایمانیات کنیم . تجدید ایمان یعنی تجدید عهد با خداوند ، هرچند یقین همان یقین قبلی باقی بماند وخدا هم همان خدا ، اما شخص مؤمن تعهد تازه ای نسبت به اوحاصل می کند ورابطه ی دوستی اش با خداوند ژرف تر ونزدیک تر می شودوبه او مریدانه تر توکل می ورزد. درمسائل علمی صرف ، وقتی ما این حقیقت را کشف کردیم که " زمین کروی است "کار تمام است . ولی درقلمرو ایمان ، صرف کشف این حقیقت که "خدا وجود دارد " کافی نیست. ایمان فقط یادآوری وآگاهی نیست، عزم ، تعهد ، خضوع ، تمکین وزیربار رفتن هم هست.

مشابهت عشق وایمان هم به دلیل انفعالی بودنشان نیست، بلکه به لحاظ پیامدهای ایمان است که با پیامدهای عاشقی یکسان اند . انکارنمی کنم که درمواردی ایمان به نحو موهوبی واعطایی حاصل می شود. چنین موهبتی اگردست دهدفوق العاده عالی است اما درخور همه کس نیست ومختص نوادراست. بیشتر مردم باید ایمان بیاورند. واین یعنی توکل کردن برمعشوق ، دل بستن به او ، وعلی الخصوص دوست داشتن او ، شایسته ی دوستی وعاشقی شمردن او ، وخیر وزیبایی دیدن دراو وآماده ی فداکار بودن برای او. این پیامدهاست که ایمان وعاشقی رابه هم نزدیک وازیک جنس می کند. عاشق هرلحظه که روی معشوق رامی بیند عید اوست ، چرا که هربار معشوق برای او جلوه ی دیگری دارد وبه او حیات تازه ای می دهد. برای شخص مؤمن هم هرروز که با معبودخودتجدید عهد می کندایمان تازه ولذا عید تازه ای از راه فرا می رسد. چنان عید خجسته ای را برای همگان آرزو دارم .

(برگرفته از کتاب بسط تجربه ی نبوی ، عبدالکریم سروش ، باگزینش وتلخیص)

« ایمان وامید »

ایمان دینی آنچنان که من می اندیشم ، عبارت است از باورداشتن ودل سپردن به کسی همراه با اعتمادوتوکل به او ونیک دانستن ودوست داشتن او. من دراین بیان عمدتاً ایمان به خدا را معناکردم چراکه خداوند محورنظام های دینی توحیدی است. ایمان رابا اعتقاد محض نمی توان معادل دانست ؛ نه هر جا که پای اعتقاد ، حتی اعتقاد جزمی ، درمیان است ، می توان سخن ازایمان گفت . به دلیل اینکه درایمان ، علاوه براعتقاد ، توکل واعتمادونیک دانستن ودوست داشتن وخضوع وتمکین هم نهفته است. ماباورهای بسیاری داریم که درعین یقینی بودن ، ایمان نامیده نمی شوند. مثلاً ما بنا به تعلیمات دینی به وجودشیطان یقین داریم ، اما هرگز به شیطان ایمان نداریم ، زیرا اورا شایسته ی اعتماد نمی دانیم ، براوتوکل نمی ورزیم ودراوفضیلتی سراغ نداریم .

آنچه در عرصه ی علوم وفلسفه می گذرد نیزمشمول همین حکم است. مشکل بتوان گفت که فیلسوفان به اصالت وجودیا اصل علیت ایمان دارندیا عالمان نسبت به نظریه ی اتمی ایمان دارند. دلیل این امرآن نیست که این نظریات قطعی ومتیقن نیستند، بلکه ایمان آوردن شروط وشرایط دیگری دارد که باید درکناراعتقاد بیایندتابتوان واژه ی ایمان را به نحومعناداری استعمال کرد.

هنگامی که ایمان دینی ، بااوصاف وشرایطی که عرض کردم ، درذهن ودل کسی حاصل شد ، البته تحولی درتمام شخصیت او پدید خواهدآمدکه این تحول وجودی باتحولی که تنها درذهن آدمی پدید می آید، تفاوت می کند. شخص مؤمن همه ی هستی خودرا یک جا به موضوع ایمان خودمی بخشد . وهمچنان که پاره ای ازفیلسوفان گفته اند، ایمان به آدمی وجودتازه ای می بخشد، نه فقط داده ی  تازه ای به ذهن او. این وجودمؤمنانه است که باوجودکافرانه مقابل می نشیند. وجودکافرانه وجودی است که اساساً اهل انکاروسرکشی وجحوداست ، درحالی که وجودمؤمنانه وجودی است آکنده از خضوع وتسلیم. اگر به مأثورات دینی هم نظرکنیم ، این رأی تقویت می شود، مثلاً این آیه ی قرآن :

« إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِينَ إِذَا ذُكِرَ اللّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ وَإِذَا تُلِيَتْ عَلَيْهِمْ آيَاتُهُ زَادَتْهُمْ إِيمَانًا وَعَلَى رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ  [ انفال / 2]  مؤمنان کسانی هستند که همین که نام خدارابشنوند، دلشان می لرزدوآیات خدا که برآنان خوانده شود، برایمانشان افزوده خواهدشد واهل توکل برخدای خودهستند.»

 لرزیدن دل نشانه ای ازخضوع وتسلیم است وازنوعی رابطه ی عاشقانه وخاضعانه میان مؤمن وموضوع ایمان حکایت می کند. به علاوه چنان که دیده می شودتوکل هم ازاوصاف مؤمنان است وبدون آن، ایمان تمام نیست. به طوری که می توان اندراج توکل درتعریف ایمان را اندراجی آنالیتیک دانست ونه وصفی لازم یا اتفاقی. ونیزآیه :

 « إِنَّمَا يُؤْمِنُ بِآيَاتِنَا الَّذِينَ إِذَا ذُكِّرُوا بِهَا خَرُّوا سُجَّدًا وَسَبَّحُوا بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَهُمْ لَا يَسْتَكْبِرُونَ* تَتَجَافَى جُنُوبُهُمْ عَنِ الْمَضَاجِعِ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ خَوْفًا وَطَمَعًا ...(سجده / 15و16) مؤمنان به آیات الهی آنانندکه وقتی متذکرآیات می شوندسجده کنان برخاک می افتندوتسبیح خدامی کنند واهل استکبارنیستند. شبها از بسترکناره می گیرند وخداوند راباخوف وطمع می خوانند...»

 دراینجا هم سجده وعدم استکباروامید واعتماد ازنشانه های ایمان شمرده شده اند.

ایمان به توضیحی که عرض کردم ، قابل زیادت ونقصان است . همچنان که عشق هم می تواندافزونتروافزونترشودواعتمادوتوکل ودوست داشتن هم قابل تضعیف وتقویت است . کشف نیکیها وارزشها وجمال وجلال درمتعلَّق ایمان امری تدریجی الحصول است ولذا می تواندبرقوت ایمان شخص بیفزاید. به همین سبب شخص مؤمن ازلحاظ ایمانی گاه فربه وگاه لاغرمی شود، همچنان که شخص کافرهم دچارفربهی ولاغری می شود. .....

به گمان من ، تجربه ی دینی هم علت وهم دلیل ایمان است. اگرکلمه ی تجربه رانمی پسندید – چنان که دیده ام بعضی ازمعاصران ازکاربرداین کلمه خشنودنیستند- می توانیم کلمه ی کشف رابه کارببریم. درهرتجربه یاکشف دینی موجودی یا حقیقتی یاسرّی برتجربه گرمکشوف می شود . این سرّ یااین حقیقت گاه چنان زیبا ودلربا ، پرهیبت وپرهیمنه است که تمامیت وجودشخص تجربه گررا درکام می کشدواورابی اختیار به دل سپردن وامی دارد . چنین اتفاقی غالب آن اوصافی را که برای ایمان بیان کردیم ، یعنی باور ، اعتماد ، توکل وانجذاب وخضوع وتمکین را ، یکجا با خود می آوردوشخص رابدل یه یک مؤمن می کند.....

عمل دینی نسبت به قوت وضعف ایمان دینی  ، قوت وضعف می پذیرد. یعنی ایمان دینی مولّد اراده ی معطوف به عمل است، اگرایمان قویتر باشد، اراده ی معطوف به عمل نیزقوی ترخواهدبود....

آنچه بنده درباب ایمان دینی عرض کردم ، نظربه حاق ایمان وتیپ ایده آل آن داشت، یعنی به ایمان خالص نظرداشت درمقام ثبوت نه اثبات. در مقام تعریف نه تحقق. اما همانطورکه می دانید درعالمی که ما زندگی می کنیم ، کمتربه ماهیت خالص یا به قول حکما به فردبالذات نائل می شویم . درمقام مثال ، آب خالص درتعریف یک طوراست وآب واقعی طور دیگر. آب خالص نه سرداست ، نه شور، نه گل آلود.... اما آبی که درظرف ها وجوها ودریاها وجوددارد باانواع این اوصاف آمیختگی دارد.

هنگامی که ایمان را درخصوص عامه ی مردم به کارمی بریم ، همان دلبستگی وباوروامید رادرنظرداریم که می تواند حاصل تجربه ی شخصی ، تلقین ، عادت ، تعلیم وتربیت ویا هرچیز دیگری باشد. حقیقت امراین است که خودادیان این گونه ایمان ها را از مؤمنان پذیرفته اند. مانیز داعی نداریم که آنها را ایمان نخوانیم ، اما این ایمان های ضعیف ورقیق اگربه ایمان های خالص وغلیظ تکیه نزنند، دوام واستحکامی نخواهندداشت.ایمان وتجربه ی دینی خالص همان است که نزدپیامبران می بینیم. ایمان آنان هم علت دارد هم دلیل اما ایمان عامه ، اغلب علت دارد نه دلیل ، انفعال است نه فعل ؛ جبری است نه اختیاری ، ناآگاهانه است نه آگاهانه.

ایمان عموم متدینان ایمان با واسطه است ، یعنی آنها کمتر تجربه ی مستقیمی ازخداوند دارند ومواجهه با امر متعالی برایشان کمتر رخ می دهد. اما ازآنجایی که به پیامبر اعتماد دارند ، از این طریق وبه این واسطه خداوند را می یابندوبه او اعتماد می کنند . اگر درطول زندگی دعای مستجاب یا رؤیای صادقه ای هم داشته باشند ، ممکن است برغلظت وعمق ایمان دینی شان افزوده شودوالا نه . به همین سبب ، من در بحث های نبوت براین نکته اصرار داشتم که درادیان توحیدی ، پیامبر عنصر محوری وبی نظیر است ، وعموم پیروان دین ابتدا به پیامبرشان ایمان می آورندوخداوند را می یابندوموضوع ایمان خود قرار می دهند.....

ایمان آن نیست که قوت وضعف نپذیرد، به زلزله نیفتدوحتی گاه واژگون نشود. همه ی این احوال برایمان (نفس الامری) رواست چه جای ایمان های رایج که درحکم آبهای گل آلودند که به اصناف عوارض مبتلا می گردند. خداوند خود درقرآن اززلزله ی ایمانی پاره ای ازمؤمنان خبرمی دهد که :

 هُنَالِكَ ابْتُلِيَ الْمُؤْمِنُونَ وَزُلْزِلُوا زِلْزَالًا شَدِيدًا [ احزاب / 11] آنجا [بود كه] مؤمنان در آزمايش قرار گرفتند و سخت تكان خوردند.

درامتحانهای سخت همیشه تکان ها وتلاطم های سخت پدید می آید. این تکان ها چون باد پاییزی پاره ای ازبرگ ها را می ریزند وپاره ای را به جا می نهند. تعریف برگ همین است که به بندی نازک به درخت آویخته است. طوفانی که گاه درخت را از پا درمی آورد بابرگ بی نوا چه خواهد کرد؟...

این همه را گفتیم اما یک نکته ی مهم باقی ماندوآن اینکه همه ی احوال آدمی به آدمی می ماندوازآدمی نمی توان خواست که کاری فوق طاقت کندیا برتر از سقف شخصیتش بنشیند. ایمان ، شک ، یقین ، جهاد ... همه شؤون آدمی اندولذا همه بشری اند وجزاین نمی توانند باشند. جزخفتگان ویخ زدگان ، هیچ انسانی نیست که دچار تلاطم وتب وتاب نشود ودرافت وخیز نیفتد ، وازدریای هستی اش امواج سهمگین برنخیزد وبه تقلب احوال مبتلا نگردد. آنکه از پیامبر اورده اند که :

دل همچون پری است            دربیابانی اسیر صرصری است

وآنکه مولانا می آزمودومی چشید ومی گفت :

پر کاهم پیش تو ای تند باد         من نمی دانم کجا خواهم فتاد

یا

موج های تیز دریاهای روح         هست صدچندان که بُد طوفان روح

یا

همچومادر بر بچه لرزیم برایمان خویش

یا آنکه حافظ می گفت :

چوبید برسر ایمان خویش می لرزم

و... همه نشان از آن می دهد که نماد آدمی نه کوه که دریاست ، آن هم دریایی توفنده وموج زن وناآرام. ولذا ایمان ودیانتش هم دریا صفت اسیر امواج است . واگر نلرزد ودرتلاطم نیفتد درعجب است. به قول حافظ :

انجا که برق عصیان بر آدم صفی زد              مارا چگونه زیبد دعوی بی گناهی؟

یا

مایه صد خرمن پندار زره چون نرویم             چون ره آدم خاکی به یکی دانه زدند؟

وقتی آدم دچار وسوسه وزلزله می شود، آدمی زادگان که ما باشیم چرا در گرداب وسوسه نیفتیم وبید صفت نلرزیم ؟ فقط ایمان عامیانه ی مصلحت اندیش است که از این معامله دوراست وگرنه تجربت اندیشان ومعرفت اندیشان ، علی السواء محکوم آن حکمند. تصویر خود را از آدمی بایدتصحیح کرد وایمان بی تلاطم راباید مرتبه ی نازله ورقیقه وناقصه ومنحط ایمان گرفت ، نه الگوی ایمان راستین .

(برگرفته از کتاب اخلاق خدایان ، عبدالکریم سروش ، باگزینش وتلخیص)

معنای ایمان بدان جهت برای متکلمان وفیلسوفان وعارفان مسلمان اهمیت اساسی داشت که درقرآن مجید همه ی خواسته های خداازانسان برمحورایمان آوردن انسان دور می زند. درصدها آیه ی قرآن باتعبیرهای مؤکدوگوناگون ازمخاطبان خواسته شده با « ایمان آوردن » به نجات خود بپردازند. درقرآن مجید چنین آمده که انسان دراین عالم ، دروضعیتی نامطلوب ومنتهی به تباهی ونافرجامی ، گرفتاری درزندان هواها واوهام نفس وکوتاهدستی ازنعمتها ولذتهای ناب ومحرومیت اززندگی ابدی به سرمی بردونجات وی ازاین وضعیت رنج آور وحرمان انگیز باایمان میسراست. [بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ. وَالْعَصْرِ. إِنَّ الْإِنسَانَ لَفِي خُسْرٍ. إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَتَوَاصَوْا بِالْحَقِّ وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ. ]

بنابراین تصویر که ازسرنوشت انسان درقرآن وجوددارد، طبیعی بودکه پس ازپیدایش فضای مناسب برای مباحث دینی درمیان مسلمانان ، بحث درباره  ی حقیقت ایمان درزمره ی نخستین مباحث دینی متکلمان اسلام قرار گیرد.....

عرفای اسلام از « ایمان » به گونه ای کاملاً متفاوت بامتکلمان سخن گفته اند. درنظر آنان جوهرایمان نه « شهادت دادن » است ونه « عمل به تکلیف » ونه « معرفت فلسفی » . آنان می گویند : جوهرایمان عبارت است از « اقبال آوردن به خداوندواعراض نمودن ازهمه ی اغیار».

این اقبال عبارت است از گونه ای جهت گیری وجودی که سراسر هستی آدمی رافرامی گیردوزیستن جدیدی رابرای وی به ارمغان می آورد.

چون نظریات عرفا ازظرافت خاصی برخورداراست وآن را جزبا اصطلاحات پرشوروجاذبه ی خودآنان نمی توان بیان کردمناسب می بینم توضیح نظریه ی آنان رادرباره ی حقیقت ایمان به بیان خودآنان واگذارکنیم. بدین منظورقطعه ای ازیک متن عرفانی متعلق به قرن پنجم هجری راکه درباره ی جوهرایمان نگاشته شده به نقل ازیک عارف دراینجا می آوریم :

 « الایمان هوالذی یجمعک الی الله ویجمعک بالله والحق واحد والمؤمن متوحد و من وافق الاشیاء فرقته الاهواء ومن تفرق عن الله بهواه واتبع شهوته ومایهواه فاته الحق : ایمان آن است که تراسوی خداعزوجل گرداندوبه خدای گردآرد. یعنی ایمان آوردن به خدای ، اقبال آوردن به حق تعالی است ودرست نگردد اقبال آوردن مگر به اعراض از غیرحق . پس هرچیزی که سرّخویش به وی مشغول کردی جز حق ، به همان مقداراعراض آوردی ازحق تعالی ونقصان آوردی اندرایمان . چون ایمان اقبال باشدواعراض ضدّ وی و ؛ الضدان لایجتمعان ، کسی که طلب علت وجود وی نیست ومراو را به تو نیازنیست مر او را به اعراض کی توان یافتن.

ومعنی یجمعک بالله آن باشد که هرچیزی که ترا به خدای رساند به وی متعلق باشی وهرچه ترااز خدای عزوجل ببراند ازوی گریزان باشی وچنان دانی که این طلب وهرب مرا به وی نرساند ولکن مرابه وی هم وی رساند وهرموافقتی که بتوانی به جای آوری وهرخلافی که باشدازوی دورباشی واندر اتیان موافقت منت بینی واندرترک مخالفت عصمت بینی تا به ترک مخالفت واتیان موافقت مجموع باشی الی الله وبه نادیدن هردو مجموع باشی با الله .

بازگفت حق یکی است ومؤمن یگانه است . گفت صفت حق وحدانیت است نپسندد که مؤمن باشد جزیگانه.

ومعنی متوحد بودن مؤمن آن باشدکه ظاهر وباطن [او ] نظاره ی وحدانیت حق باشدتا سرّ وی به مشاهدت حق تعالی راه یابد ، به غیرحق ننگرد. تاظاهر وی فراغ خدمت حق یابد به خدمت غیر مشغول نگردد وهمه ی وجودها اندر جنب وجودحق تعالی عدم داندودیگرهمه ی عزها را اندر جنب عز حق ذل داند ودیگرصفات خلق را باصفات حق تعالی برهمین قیاس براند. چون مر این معنی راشاهد گردد هرچه جز حق است ازوی ساقط گرددوحقیقت بروی مستولی گرددوحق بروی غالب گرددووی به ذات خویش مغلوب گردد، چون مغلوب گشت ازصفات خویش فانی گردد.به صفات غالب خویش قائم گرددآن گاه متوحد بالحق گردد فلا یری الحق الا واحداً لایشبهه شیء . آنگاه به کمال ایمان رسد.

وبازگفت هرکه باچیزها بسازد هواها اورا پراکنده گرداند یعنی با هرچیزی که بساختی به همان مقدارآن به هوای وی میل کردی وسرّت پراکنده گشت وبدان مقدارکه به موافقت غیرحق مشغول گشت ازحق جداگشت ، ازبهرآن که اگربنده میسّر خویش را به حق مشغول دارد، آن شغل را خود نهایت نیست وبه غیرحق نپردازد. باز چون فراغت غیر حق یافت  اَهوای خلق را نهایت نیست ، پیش فراغت حق نیابد . » [ خلاصه ی شرح التعرف ، انتشارات بنیادفرهنگ ایران ، ص 227و228]

« رویارویی مجذوبانه با خداوند »

ایمان دراین تعریف که من عرض می کنم عقیده نیست. مثلاً عقیده به این که جهان خداوندی دارد. ایمان یقین نیست . ایمان علم وفلسفه هم نیست . پس ایمان چیست؟ ایمان یک « عمل کردن » است . جوهرواساس این عمل کردن این است که انسان با مجذوب خداوندشدن خودمحدودش را درمقابل خداوندازدست می دهد، تابه خودواقعی ، آن خودی که باید باشد برسد. ایمان باعنصر « اعتماد » ، « عشق » ، « احساس امنیت » و« امید » همراه است . رویارویی مجذوبانه ی انسان با خداونداست. درایمان ، دوشخص که یکی محدود ودیگری مطلق است باهم رویارومی شوند. بدین گونه ایمان پویایی عمیق وجودآدمی است . چگونه یک کودک خودرادرآغوش مادرازدست می دهد. موقعی که کودک درآغوش مادرخودراازدست می دهد درواقع خودش رابه مادرمی سپرد وباتمام وجودبه او اعتماد می کند . ایمان داشتن چنین وضعیتی است یااین گونه شدن دربرابرخداونداست .بقیه ی امورتظاهرات ایمان است. شکل های ایمان است. ایمان این نیست که کسی عقیده داشته باشدکه جهان خدایی دارد. این یک عقیده است. عقیده ی درست وخوبی هم هست. اما ایمان نیست. این یک عقیده مثل سایرعقاید شمااست. ایمان یقین هم نیست. شما ممکن است یقین داشته باشید که جهان خدایی دارد. یقین حالتی است که باالقا وتلقین هم می توانید آن رادرکسی به وجود بیاورید_ چه بسا درموردیک مسئله ی باطل_ یقین یعنی این که انسان به مسئله ای چنان باورداشته باشد که خلاف آن را ناممکن بداند . ایمان ، دانش هم نیست. ممکن است کسی دانش خداشناسی به این معنی داشته باشدکه یک سلسله گزاره هاراکنارهم بگذارد ونتیجه بگیرد که عالم به واجب الوجودمنتهی می شود. این دانش ، ایمان نیست. شما اگرصفات وحالات مؤمنان را مثلاً درقرآن کریم مطالعه کنید می بینید که درباره ی حالات ووصف های مؤمنان چه گفته است وازآن می توانید به دست آورید که حقیقت ایمان درقرآن چیست؟ درقرآن گفته نشده است که مؤمنان کسانی هستند که عقیده دارند عالم خدایی دارداصلاً واژه ی عقیده درقرآن نیامده است. شماوقتی حلات مؤمنان رادرقرآن بررسی می کنید ، به یک سلسله حالات وجودی برخوردمی کنید مثلاً مؤمنان کسانی هستند که وقتی حق رامی بینند ومی شنوند اشک از چشمانشان سرازیرمی شود. کسانی هستند که درجهان آیات خدارامی بینند. کسانی هستند که قرآن شفای دردهای آنهاست ، کسانی هستند که بایاد خدادلهای آنها آرام می گیرد و... [ قرآن مجید : وَنُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ مَا هُوَ شِفَاء وَرَحْمَةٌ لِّلْمُؤْمِنِينَ (اسراء / 82) ، الَّذِينَ آمَنُواْ وَتَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُم بِذِكْرِ اللّهِ أَلاَ بِذِكْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ ( رعد/28) ، وَإِذَا سَمِعُواْ مَا أُنزِلَ إِلَى الرَّسُولِ تَرَى أَعْيُنَهُمْ تَفِيضُ مِنَ الدَّمْعِ (مائده /83) ] مؤمن کسی است که ازخود بیرون می آید تاباخدازندگی کند. درانجیل شریف این مضمون آمده است که آن کس که خودرامی خواهدنگاه دارد، خودراازدست می دهدوآن کس که خودراازدست می دهدخودرابه دست می آورد. [ انجیل متی ، 39/10 : « هرکه جان خودرا دریابد آن راهلاک سازد وهرکه جان خود را به خاطر من هلاک کرد آن راخواهد یافت .» ] این خودی که هرکدام ازماداریم زندانهای ماست. زندان های آن خودواقعی ماست.  این خود که از چهار زندان تاریخ ، جامعه ، زبان وتن برای ما درست شده مایه ی رنج های ماست. ایمان به این معنا که بنده تعریف می کنم البته تظاهرات اجتماعی دارد . انسان مؤمن به این معنا که می گویم به سیاست به گونه ی دیگرنگاه می کند، به روابط انسانی به گونه ای دیگرنگاه می کندوجهان را به گونه ای دیگرمی بیند. چنین کسی طالب نظام اجتماعی متناسب باچنین معنی ازایمان هست. مسئله این نیست که مؤمن فقط بادرون خودمشغول است وباجامعه وسیاست کارندارد. این بدفهمی نباید پیش بیاید. نکته ی مورد تأکید من این است که ایمان عملی است که ازتمام وجودآدمی نشأت می گیردوانسان مؤمن باتمام وجودخود در مسئله ی ایمان « درگیر » می شود. شما گاهی این تعبیرات رابه کارمی برید که من باتمام وجودازفلان موسیقی لذت بردم. باتمام وجودبه فلان مطلب گوش کردم.  یک وقت انسان نگاه می کند ومی بیند ویک وقت انسان باتمام وجودبه آن چه نگاه می کند معطوف می شودوهمه ی وجودش آنجاست. ... ایمان یک هویت تجدید شونده دارد. چیزی نیست که یکدفعه پیداشودوبماند. اگر آن راتجدید نکنیم نیست. مثل عشق ورزیدن ومحبت ورزیدن است . اینها به اصطلاح روانشناسها وروانکاوها ورزیدنی است . ایمان یک امرورزیدنی است وباید همیشه زنده وپویا بماند... اگرایمان این باشد درداخل هرنظام اجتماعی نمی تواند ایمان پویا وجودداشته باشد. چنین ایمانی نمی شود تقلیدی باشد. این ایمان به میدان آمدن لازم دارد وبه میدان آمدن یک انتخاب است نه یک تقلید. شک منافاتی باایمان ندارد. ایمان درحالات مختلف قرارمی گیرد . انسان همیشه وجودش دریک حدازگرما نیست . انسان مؤمن دچارشک ، دچاریأس وحالات دیگرمی شود. اما دوبار سعی می کندخودش رابالا آورد. اما آنچه ایمان باآن اصلاً می سازد تقلید است .ایمان وتقلید یک ترکیب وتعبیر متناقض است . درایمان اصلاً نمی شود تقلید کرد. یعنی اینکه شما بینید دیگری چه کارمی کند شما هم آن کاررا بکیند صرفاً برمبنای تبعیت . درتقلید ، اسارت هست. تبعیت وتقلید درمسائل سرنوشت سازآدمی کشنده ی آزادی است.

اگر دریک نظام اجتماعی آنچه این ایمان راایمان نگه دارد وجودنداشته باشدیعنی نظام وسازمان اجتماعی به گونه ای سازمان یافته باشدکه مانع زندگی وپویایی ایمان شود، چنین نظامی راباید متناسب با زندگی وپویایی ایمان بازسازی کرد. فرهنگی که درآن ایمان به عنوان یک تقلید مطرح می شود ، فرهنگی که درآن خدا به صورت یک شیء یا یک ابرانسان جبار وقهار درآمده ونمی توان بااورابطه ی « من » و « تو » برقرار کرد ، این فرهنگ تباه کننده ی ایمان است. پس ایمان باهرگونه نظام اجتماعی یا هرگونه فرهنگ نمی سازدو کسانی که علاقه مند رشد ایمان دریک جامعه هستندباید ببینند نظام جامعه وفرهنگ چگونه است. آیا تجربه های ایمانی می تواند درآن رشد کند یا نه . شکل گرایی آفت ایمان است. اگربخواهیم بدانیم واقعاً دریک جامعه ایمان هست یانه نباید به ظواهر اعمال آن مردم نگاه کنیم . باید بتوانیم درتجربه های ایمانی آنها نفوذ کنیم ، ببینیم این تجربه های ایمانی چگونه است. اگر می خواهیم آموزش وپرورش دینی برای فرزندان یک جامعه بدهیم نباید درشکل گرایی گیر کنیم  باید ببینیم چه نوع نظام آموزش وپرورش می تواند تجربه های دینی کودکان را زنده کند. باید ببینیم فلا ن کاری که به نام دین می کنیم سخنی که به نام دین می گوییم یا فلان برنامه ای که به نام دین درجامعه پیاده می کنیم عملاً چه اثری می گذارد. باید هشیاراین بود که در درون انسانها چه دارد اتفاق می افتد وگرنه ظواهر امور را می شود به هرشکلی به این طرف وآن طرف کرد. شکل گرایی آفت ایمان است. اشکال نه اینکه نباید باشند، اشکال باید درخدمت تجربه ها ، بیانگر ، نشأت گرفته وهماهنگ باآن تجربه ها باشند. اصل تجربه هاست. دعوای همه ی عارفان این بوده است . غزالیها  ، رومیها می خواستند این تجربه را زنده کنند وعده ای که اسیر شکلها بودند به صورتی خشک فقط از قانون وحلال وحرام سخن می گفتندوکاری به تجربه های مردم نداشتند. اما عرفا توجهشان به جانهای مردم بودومی گفتند جانها باید زنده وشکوفا بشود. آن عارفانی که اسرار عبادات نوشتند همین رانوشتند . این عبادات اعمالی است که اگر درخدمت آن تجربه های درونی اشخاص باشد ارزش دارد اگر درخدمت آنها نباشد ارزش پیدا نمی کند. فتوا دادن ، تبلیغ دین کردن ، امربه معروف ونهی ازمنکروهمه ی امور دیگر باید درخدمت آن تجربه ی دینی قرار گیرد.الهیات باید بیان کننده وزنده کننده ی آن تجربه ی دینی گردد. اگرعده ای درجامعه تصورکنند که ایمان نیزیک کالاست که می توان به  ضرب تبلیغات مثلاً رادیوتلویزیونی آن را به خورد مردم داد یایک قانون است که می توان باقوه ی قهریه آن را اجرا کرد یایک ایدئولوژی است که می توان آن را به نسل جوان یک جامعه القا نمود، یا فقط یک دانش است که درکنار دانشهای دیگربرای آن نیزباید کتاب نوشت واستادتربیت کرد سخت اشتباه می کنند. ایمان ، آزادترین وسرنوشت سازترین وباحرمت ترین انتخاب یک انسان است. هرگونه  سخن وعمل که این انتخاب آزاد راتباه کند .حرمت آنرابشکند گرچه به نام دین صورت گیرد خیانتی است برضدّ ایمان....

... ایمان بدون آزادی اندیشه و اراده ی آدمیان قابل تحقق نیست .ایمان درهرحال یک « انتخاب با تمام وجود » است. چنین گوهرلطیف ودیریابی درهرگونه ازبستر اجتماعی وسیاسی ودرهرگونه از بافت قدرت ووظایف حکومت امکان وجود نمی یابد زیرا آزادی اندیشه وآزادی اراده واقعیتی نیست که بتواند درهرگونه بستر وبافت اجتماعی موجودشود.

... نتیجه ی این تحلیل این است که منطق ایمان ایجاب می کند که مؤمنان طالب ایجاد آن گونه واقعیت سیاسی واجتماعی وآن گونه از بافت قدرت  ووظایف حکومت باشند که درآن بهتربتوانند آگاهانه وآزاد ایمان  ورزند وبهتر بتوانند همه چیز رابرای خدا خالص گردانند. چنین جامعه ای مسلماً یک جامعه ی زورمدار وتوتالیتر نمی تواند باشد. ...

مامعمولاً دربررسی تحولات اجتماعی هم دچارشکل گرایی هستیم چنانکه درتربیت دینی دچارشکل گرایی هستیم . ما در نظام آموزش وپرورش وحتی در بسیاری از تربیت های خانوادگی درشکل گرایی (فرمالیسم ) گیر کرده ایم ، خیال می کنیم مثلاً اگریک سلسله آیات و روایات یاد بچه ها دهیم یا تاریخ ائمه یادشان دهیم ، نمازخواند یادشان دهیم ، آنها رادینی تربیت کرده ایم . ما درعالم تجربه های درونی کودکان ونوجوانان نفوذ نمی کنیم تاببینیم درآنجا چه می گذرد . درآنجه از شکوفایی تجربه ی دینی ومعنوی چیزی هست یا نیست. خیال می کنیم دینداری وایمان یعنی باور وعقیده وعمل متناسب باآن باور وعقیده ، کارنداریم که این باورها ازتجربه ی معنوی نشأت می گیرد یا نتیجه ی تلقینها وتبلیغها وعوامل دیگر است.

(بر گرفته از کتاب ایمان وآزادی ، محمد مجتهدشبستری ، باگزینش وتلخیص )

ایمان دینی درجایی پدیدمی آید که « خطابی » _ که آن را خطاب خداوند نامیده اند _ وجودداشته باشد. تازمانی که انسان سخنی نشنودیاچیزی خودرابرانسان آشکارنکندوازاین طریق توجه والتفات انسان را طلب نکند، ایمان ظهورنمی کند. جوهره ی اصلی ایمان عبارت است ازمجذوب شدن یامنعطف شدن یاتعلق خاطرپیداکردن به یک مرکز خطاب کننده ، به گونه ای که این تعلق ، واپسین دلبستگی یا همِّ آدمی را تشکیل دهد. به نظربنده ایمان مطلوب پیامبرچنین چیزی بوده است : مجذوبیت دربرابر یک خطاب ومنعطف شدن ، اقبال کردن وگوش سپردن به او . این اقبال به گونه ای است که وجودشخص مؤمن را تسخیرمی کندوبه صورت « همِّ نهایی » آدمی درمی آید (شاید تعبیر همّ ازهمه ی تعبیرها گویاترباشد). واین ممکن نیست مگردرجایی که خطابی متوجه انسان باشد. خطاب درمعنای عام کلمه هرنوع عملی است که ازانسان توجه والتفات بطلبد . ایمان اسلامی درچنین وضعیتی متولد شده ومی شود . یعنی خطابی رخ می دهد وشخص متوجه ومجذوب آن خطاب می شود؛ ایمان یعنی همین اهتمام مجذوبانه.....عارفان سعی کرده اند بیش ازهرچیزدرتعریف ایمان ازواژه هایی مانند اقبال به خدااستفاده کنند. مثلاً گفته اند ایمان اقبال به خداوند است ونقطه ی مقابل ایمان یعنی کفراعراض ارخداوند است. دراینجااین سؤال مطرح می شودکه اقبال یااعراض درچه وضعیتی متصوراست. اقبال واعراض درجایی متصوراست که کسی خودش را به منظور جلب توجه مخاطب نشان دهد.اگرکسی خودش رانشان ندهد، نمی شودبه او اقبال کرد . درمفهوم اقبال یااعراض ، وجودوحضورکسی که خودرانشان می دهد ومتعلق اقبال یااعراض است ، مفروض است. اگرکسی خودش را به مانشان دهد، این نوعی خطاب است . «به سوی من نگاه کن » ، هنگامی که این خطاب رخ داد، آن مجذوبیتی که گفتم محقَّق می شود واین مجذوبیت واهتمام مجذوبانه عین ایمان اسلامی است.... درباب  نسبت ایمان وعمل دینی نیزباید بگویم که عمل دینی درواقع تراوش آن تجربه است . کسی که این تجربه را ازسرمی گذراند، خواه ناخواه به گونه ی خاصی زندگی می کند. کسی که اهتمام مجذوبانه ای به یک « خطاب » دارد، زندگی اش را باآن اهتمام مجذوبانه متناسب می کندودربرابرصاحب خطاب عبودیت راپیشه ی خودمی سازد. دراینجاست که عمل دینی پدید می آید....شما هراهتمامی رادنبال کنید آن اهتمام شدید ترمی شود؛ دنبال کردن هراهتمام با مجموعه ای ازاعمال امکان پذیراست. زیرا این اهتمام ، به کلیت وجودآدمی مربوط می شودوایمان ، تجربه ای است که سراسر وجودآدمی رافرامی گیردوبه همین دلیل دراعمال انسان به گونه ای خودراآشکارمی کند وباآن اعمال تقویت می شود.... ایمان ماهیت فلسفی- استدلالی  ندارد. ایمان نتیجه ی یک سلسله مقدمات فلسفی نیست تا شک آن هم ازنوع شک فلسفی باشد. شکی که عارض شخص مؤمن می شود، ازجنس یأس است؛ نوعی ازدست دادن امید واعتماد است ، به همین دلیل اگربخواهیم این شک راازلحاظ روانی مقوله بندی کنیم ، درمقوله ی یأس می گنجد. مفهومی که درنقطه ی مقابل ایمان قرار می گیرد، یأس است ، نه شک فلسفی . حقانیت ایمان ازسنخ حقانیت فلسفی نیست، بلکه ازسنخ حقانیت معنادهی به زندگی است . درایمان ، خداوند که صاحب آن خطاب است ، اساس معناهاست.

اما یأسی که ایمان راتهدید می کند ممکن است علل وعواملی غیرازنقدهای فلسفی داشته باشد. ممکن است شخص تاجایی بااعتماد پیش برود اما دگرگونی عمیق درخود احساس نکندیااینکه حادثه بسیارتلخی درزندگی اش  اتفاق بیفتد یامصیبتی شدیدبرایش پیش بیاید که ازاعتماد به رحمت خداوندخیرخواه مأیوس شود. اما وظیفه ی انسان مؤمن است این است که دائماً سعی کندبراین یأس غلبه کندوآن رادرنوردد.... بنابراین شک درایمان به معنای یأس است وممکن است برمؤمن عارض شود.مؤمن هم بایددائماً باآن مبارزه کند.شک به این معناباایمان قابل جمع است.معمولاً انسان گاهی درحالت غلبه ی ایمان است ، گاهی درحالت غلبه ی یأس. مهم این است که شخص سعی کند بریأس خودغلبه کندوبه راهش ادامه دهد.این حالتی است که ماازآن به دغدغه داشتن تعبیرمی کنیم وبدین ترتیب شخص مؤمن همیشه به یک انتخاب دست می زندوعلی رغم عروض یأس ، محتواومتعلق ایمان خود ، اهتمام خطاب وصاحب خطاب واعتمادبه وی راازنوانتخاب می کند. اویک انتخاب گر دائمی است که رفتن خودرا مرتباً انتخاب می کند.

(برگفته از کتاب تأملاتی درقرائت انسانی ازدین ، محمدمجتهدشبستری ، باگزینش وتلخیص)

+ نوشته شده در  دهم شهریور 1388ساعت   توسط صدیق قطبی  |