X
تبلیغات
صدای پای آب

صدای پای آب

بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه‌ی عشق تر است

حفره‌ی پر ناشدنیِ تنهایی

تصور می‌کنم تنهایی نازدودنیِ انسان چیزی نباشد که نیاز به مقدمه‌چینی‌های فلسفی داشته باشد. چند مثال ساده و پیش پا افتاده برای درک این حقیقت مسلم و پذیرش آن کافی است. البته به نظر من تأمل هر چه بیشتر در عُمق و گستره‌ی این تنهایی و از همه مهم‌تر باور به ناتوانی نوع بشر در چاره‌جویی جهت رفع تنهایی می‌تواند آثار مثبتی در جان و روان فرد داشته باشد. دستِ‌کم می‌تواند ما را از پُر توقعی سرخوشانه که می‌تواند به ناکامی و سر به سنگ‌خوردن‌ها و تلاشی روحی بینجامد، باز دارد.

مثال خیلی روشن و ساده‌ی آن این است که هرچه درک عمیق‌تر و ژرف‌تری از تنهایی نازدودنی نوع انسان پیدا کنیم، هیچ‌گاه از یک رابطه‌ی دوستانه یا عاشقانه توقع و انتظار رفع از بنیاد این تنهایی را نخواهیم داشت و یا در صورت گسست یک پیوند عاطفی و از دست دادن یک یار جانی، تصور نکنیم که تنها شده‌ایم یا تنهامان گذاشته‌اند؛ نه؛ ما از همان آغاز، تنها بودیم. منتها، پس از رفتن دوست یا معشوق، تازه به این تنهایی، التفات یافته‌ایم، که ای کاش زودتر به این التفات می‌رسیدیم تا کمتر بهت‌زده، کمتر زخم‌خورده و کمتر رنجور می‌شدیم.

دچار این باور ساده‌لوحانه و ویرانگر نمی‌شویم که تجربه‌ی یک رابطه‌‌ی انسانی ولو در عمیق‌ترین حالت آن می‌تواند حفره‌ی عمیق تنهایی انسان را چاره کند. این حفره پرشدنی نیست. آری، پذیرفتنی است که روابط عمیق انسانی می‌تواند تا حدّ زیادی از دیوارهای سر به فلک‌کشیده‌ی تنهایی عبور کنند و بخش عمده‌ای(؟!) از اندوه تنهایی را التیام بخشند؛ اما و هزار بار اما؛ که ریشه‌های این تنهایی تراژیک، ستبرتر از آن است که حضور روابط شکننده‌ی انسانی را توان برکندن آن باشد.

زیاده از بحث دور شدم؛ سخن بر سر این بود که درک تنهایی نازدودنی انسان را نیاز به مباحث فنی و فلسفی نیست (ببینید چه بسامدی واژه‌ی «نازدودنی» در حرف‌هایم دارد!). تجربه‌های ساده و دمِ‌دستی و پیش‌پا‌افتاده ما در زندگی همواره مُهری تأییدی بر این واقعیت هستند.

یکی از این رویدادها و شواهد، دنیای خواب است. ما در مقابل کابوس‌ها و خواب‌های دردناک و بیم‌آور حقیقتاً تنها هستیم. ممکن است از قضا در آغوش گرم معشوق آرمیده باشید، اما در دنیای بی‌رحم خواب و در مواجهه با رنج‌های ناشی از دیدن کابوس‌ها چقدر تنها و بی‌کس‌اید.

هیچ وقت از یادم نمی‌رود. وقتی کودک بودم و کنار مادرم می‌خوابیدم، آرامش او، مهر او، دعاهایی که هنگامه‌ی خواب زمزمه می‌کرد و من نیز با او هم‌آوایی می‌کردم، همه و همه برای من بافه‌ای از آرامش و اطمینان بود. مثل لحاف گرم و سنگینی که در سردی یک شب زمستانی، خوابی گوارا نصیبت می‌کند. اما همین که به خواب می‌رفتم، دنیای تنها و بی‌رحم خواب همه‌ی این تصورات آبگینه‌گون مرا ریز ریز می‌کرد و می‌شکست.

در خواب مثلا دزد یا جنّ یا هر چیز ترسناک دیگری به سراغم می‌آمد، می‌خواستم بدوم، بگریزم، فرار کنم، اما نمی‌شد، پاهایم سست و کُند بود. هر چه بیشتر می‌دویدم کمتر پیش می‌رفتم. کسی نبود. هیچ کس برای کمک نبود. یا اگر بود صدایی از من شنیده نمی‌شد تا به یاری‌ام بشتابد. وانفسای عجیبی بود. می‌خواستی فریاد بکشی اما در کمال بهت‌زدگی حنجره‌ات قفل شده بود و صدایی بیرون نمی‌آمد. یعنی حتی امکان فغان و فریاد و کمک‌خواهی نداشتی. با خودم می‌گفتم این دنیای خواب است و باید سعی کنم بیدار شوم، باید به پلک‌هایم فشار بیاورم و واکُنم‌شان. اما نمی‌شد. نمی‌شد که نمی‌شد. بعد از اینکه حسابی ترس و تنهایی و وانهادگی و بی‌پناهی، شرنگ خود را در جانم می‌ریخت، ناگهان، نیمه‌شب از خواب بر می‌خاستم. ملتهب و ناآرام. مادر می‌فهمید، می‌پرسید و تسلی می‌داد. می‌گفتم مادر نمی‌خواهم بخوابم، می‌خواهم بیدار بمانم. آخر اگر بخوابم دوباره همان خواب و دوباره هم بی‌پناهی و ناتوانی در گریز و فریاد و یاری‌خواهی. اما چشمان مادر، تاب بیداری را نداشت و دوباره مُعَوّذتین (دو سوره‌ی ناس و فلق) را زیر لب با همان لحن عامیانه (اما مشحون از ایمان و عاطفه)، زمزمه می‌کرد، در من می‌دمید و مرا در خوابی دیگر، و در بی‌پناهی دیگر، تنها می‌گذاشت. البته صدایش هنگامی که آیات قرآن یا وِرد آمنتُ بالله...( که هنوز گرمای ایمانی و خلوص معنوی آن، بهترین یادگار و توشه‌ی من است)، چشمه‌ی آرامش بود. اما این آرامش تنها در بیداری می‌توانست به یاری‌ام بشتابد. می‌گفت تو بخواب و نگران نباش، وقتی این سوره‌ها را خواندم و وقتی با من و کلمه کلمه، آمنتُ بالله... را زمزمه کردی، دیگر خواب ترسناک نمی‌بینی. و من با چه دقت و وسواسی برای اینکه مبادا دعای آمنتُ بالله از حَیِّز انتفاع بیفتد، ‌واژه‌به‌واژه، به کردار مادر، آنها را تکرار می‌کردم: آمنتُ‌ بالله و ملائکته و کتبه و رسله و الیوم الآخر و القدر خیره و شره مِن الله تعالی و البعث بعدالموت حق.

اما... حُفره‌ی تنهایی آدم پر شدنی نیست. نیست که نیست. دوباره خواب مرا می‌ربود و دوباره ناتوانی در گریز، ناتونی در فریاد، بی‌کسی و وانهادگی غمبار و...

از آن دست خواب‌ها هنوز هم به سراغم می‌آیند و هنوز هم برای من- دستِ کم- بهترین نشانه در تأیید تنهایی نازدودنی انسان‌اند. دوباره با خود شعر دوست و استاد عزیزم، عبدالحمید ضیایی را تکرار می‌کنم:

تو هم شبیهِ این همه معشوق

شبیهِ یادهایِ فراموشِ دیگرِ من

و هیچ کس نمی‌تواند

که پُر کند تمامِ قلبِ کسی دیگر را

 همیشه

یک تهیِ تلخ

 در هزار زاویه‌ی روحِ آدمی باقی ست.

+ نوشته شده در  بیست و هشتم فروردین 1393ساعت   توسط صدیق قطبی  | 

وقتی چشم بر جهان گشودم تنها نبودم- ما سه نفر بودیم.

کتاب حاضر را صِرفاً به مناسبت برگزاری شصتمین سال‌گردِ موجودیت خودم می‌نویسم؛ می‌نویسم زیرا ناگهان دچار این هوس شده‌ام که به ایام گذشته بازگردم و راه دیروز و پریروز رفته‌ام را بارِ دیگر بپیمایم و جوانی گذشته‌ام را و به عبارت دیگر قشنگ‌ترین دوران زندگی‌ام را دوباره مرور کنم. «وحشتناک‌ترین لحظه‌های زندگی دقایقی است که در آن‌ها انسانی سال‌خورده به یاد دورانِ جوانیِ خود می‌افتد.» گر چه با این گفته‌ی مدبرانه‌ی گی دو موپاسان نویسنده‌ی فرانسوی آشنایی دارم، با این حال تصاویر گذشته را، تصاویرِ جوانیِ دور را،‌ مانند مغروقان در آخرین لحظه‌ی حیات‌شان، به ذهنم فرا می‌خوانم.

اما به پشت سر نگریستنم به هیچ روی به خاطر آن نیست که بر گذشته‌ی بی‌بازگشت اشک حسرت بریزم بلکه به عکس به پشت سر می‌نگرم تا به سیری بخندم، زیرا درست حالاست که می‌توانم بگویم: «کسی خوب می‌خندد که آخر از همه بخندد!»

وقتی چشم بر جهان گشودم تنها نبودم- ما سه نفر بودیم. اولی همین که چشم باز کرد گریه سر داد و از همان لحظه دست از اشک‌ریزی بر نداشته است: زندگی‌اش در میان آه و اشک سپری می‌شود. دومی بعد از نخستین برخوردش با گرفتاری‌ها نتوانست خود را از چنگ‌شان برهاند: زندگی او با گرفتاری‌های روزمره گره خورده است. اما سومی بعد از اولین خنده‌اش، خنده را به همراه جدایی‌ناپذیر زندگیِ خویش مبدل کرده است: او زندگی را خنده‌کنان پشت سر می‌گذارد.

ما هر سه در قلب واحدی می‌زیستیم اما راه‌هایمان متفاوت و جدا از هم بود.

اولی، در راه زندگی، پاکشان گام می‌زد و به تلخی اشک می‌ریخت و در دنیا جز مصیبت و اندوه نمی‌دید. همه چیز به نظرش تیره و نفرت‌انگیز می‌نمود. آسمان بالای سرش همیشه پوشیده از ابرهای تیره و زمین زیر پایش همیشه سیراب از اشک بود. بی‌عدالتی‌ها را می‌دید و احساس‌شان می‌کرد و از تلخ‌کامی و از مشاهده‌ی بدبختیِ آدم‌ها زجر می‌کشید. بر ناکامی‌ها و بر گور دیگران به تلخی اشک می‌ریخت...

دومی با پشتی خمیده از بار گران گرفتاری‌ها در راه زندگی گام می‌زد. گاهی فکر می‌کرد که خورشید از نقطه‌ی دیگری جز مشرق طلوع می‌کند، گاهی نیز از این که کره‌ی زمین نمی‌تواند در جهت مخالف حرکتِ همیشگی خود بچرخد یا این که دریاها ژرف و کوه‌ها بلندند رنج می‌کشید. در برخورد با هر پدیده‌‌ی اسرارآمیزی، با قیافه‌ای ژرف‌اندیش به فکر فرو می‌رفت و می‌کوشید آن پدیده‌ی ناشناخته را بشناسد. سعی می‌کرد هرگونه مسئله‌ای را حل کند، اما همین که به مشکلی بر می‌خورد، از حل آن منصرف می‌شد و بدین سان با پشتی خمیده از بار گرفتاری‌ها کوله بار زندگی را می‌کشید.

 اما سومی در تمام طول عمر خود لحظه‌ای از خندیدن باز نمی‌ایستاد. او با قلبی سبک و لب‌هایی آراسته به لب‌خند در راه زندگی گام بر می‌داشت و با چشم‌های گشوده به جهان می‌نگریست؛ هم به عیب‌ها می‌خندید هم به برازندگی‌ها، چرا که مردم غالباً نفرت‌انگیزترین عیوب خود را به حساب شایستگی‌ها می‌نویسند؛ هم به عالی‌مقامان می‌خندید، هم به تحقیرشدگان، زیرا عالی‌مقامان غالباً به مراتب حقیرتر از آنهایی هستند که تحقیرشان می‌کنند؛ هم به حماقت می‌خندید هم به فضیلت، زیرا فضیلت آدم‌ها غالباً مجموعه‌ای است از حماقت‌هایشان؛ هم به دروغ‌بافان می‌خندید هم به راست‌گویان، زیرا برای اکثر آدم‌ها دروغِ شیرین دل‌پذیرتر از راستِ‌ تلخ است؛ هم به حقیقت می‌خندید هم به گمراهی، زیرا در عصر ما در حقیقت غالباً بیشتر از گمراهی تجدیدنظر می‌کنند؛ هم به عشق می‌خندید هم به نفرت، زیرا عشق غالباً خودخواه‌تر از نفرت است؛ هم به اندوه می‌خندید هم به شادی، زیرا شادی به ندرت ممکن است بدونِ هیچ‌گونه دلیلی بروز کند، حال آنکه اندوه تقریباً همیشه بدون دلیل عارض می‌شود؛ هم به بدبختی می‌خندید هم به خوش‌بختی، زیرا خوش‌بختی تقریباً در همه حال تغییرپذیر و شوربختی تقریباً همیشه جاودان است؛ هم به آزادی می‌خندید هم به استبداد، زیرا آزادی فقط حرفی است تو خالی، حال آنکه ظلم و استبداد در همه حال حقیقتی است انکارناپذیر؛ هم به دانش می‌خندید هم به جهل، زیرا دانش حدود و ثغوری دارد،‌حال آن که جهالت حد و مرز نمی‌شناسد؛ سخن کوتاه به همه چیز می‌خندید... می‌خندید... و باز هم می‌خندید...

و پس از گذشت شصت سال تمام (می‌گویند متوسط طول عمر انسان شصت سال است)، آن سه رهرو در همان روحی که از درونش خارج شده بودند با هم رو به رو شدند تا مشاهدات‌شان را از جهان جمع‌بندی کنند.

آن که گرفتاری‌های دنیا را بر دوش می‌کشید پیش از آن دو به سخن در آمد و گفت:

- نگرانی از سرنوشت انسان‌ها مغزم را خسته و روحم را فرسوده کرده است.

- تو گمان می‌کنی بر اثر زحماتت گرفتاری‌ها کم شده و آدم‌ها راحت‌تر زندگی می‌کنند؟

- خیر. گرفتاری‌ها جزء لاینفک بشر و وسیله‌ی تکامل اوست. من به این نتیجه رسیده‌ام که اگر گرفتاری‌های بشر را از او بگیریم، در حق وی مرتکب گناهی نابخشودنی می‌شویم.

- ولی آیا زندگی‌ای را که پشت سر گذاشته‌ای توانستی بشناسی؟

- خیر. بار گرفتاری‌ها به قدری سنگین بود که نزدیک بود کمرم خرد شود...

در اینجا آن که یک عمر گریسته بود به سخن درآمد و گفت:

-  چشم‌هایم از اشک متورم و روحم از درد و اندوه انسان‌ها رنجور است.

- آیا اکنون رنج و درد انسان‌ها کاهش یافته است؟

- خیر. انسان‌ها کماکان رنج می‌کشند. بی‌جهت نیست که گفته‌اند: «زندگی درد است. بی‌درد زندگی وجود ندارد.»

-  آیا خودت این زندگی را توانستی ببینی و بشناسی؟

- خیر. چشم‌هایم آن‌ قدر پر از اشک بود که نه فرصت دیدن داشتم، نه مجال شناختن.

در این جا آن که یک عمر خندیده بود رشته‌ی سخن را در دست گرفت و گفت:

- دنیا آن قدر مضحک است که چانه‌ام از خنده درد گرفته است. هر چه بیشتر به زندگی می‌نگریستم و هر چه بیشتر به شناختنِ‌ انسان‌ها توفیق می‌یافتم، بلندتر می‌خندیدم. حتی حالا که یک پایم لب گور است وقتی به راه رفته‌ام باز می‌نگرم، نمی‌توانم جلوی خنده‌ام را بگیرم.

و اینک به آن که زندگی را خنده‌کنان پشت سر نهاده بود مأموریت می‌دهم اوراق هنوز نانوشته‌ی کتاب سال گردم را با خاطرات خود پر کند، زیرا فقط اوست که زندگی را دیده و شناخته بود.

[زندگی من، برانیسلاو نوشیج، ترجمه سروژ استپانیان، نشر کارنامه]

شما به بالا می‌نگرید، زیرا آرزوی قله در سر دارید؛ من به پایین می‌نگرم، زیر سر قله ایستاده‌ام‌‌. ‌‌بین شما کدام‌تان قادر است بالای قله ایستاده و خنده سر دهد؟ آن‌که می‌رسد به رأس بزرگ‌ترین قله‌ها، می‌خندد به ریش تمامی تراژدی‌ها‌‌.

[چنین می‌گفت زرتشت، فریدریش نیچه، ترجمه قلی خیاط، مؤسسه انتشارات نگاه]

+ نوشته شده در  بیست و هفتم فروردین 1393ساعت   توسط صدیق قطبی  | 

سرای سکوت

پیام‌های عارفانه از تذکرة الاولیای عطّار نیشابوری

نگا: یک حرف صوفیانه ( اینجا و اینجا)- تذکرة الاولیا (اینجا و اینجا)

روشن تر از خاموشی، چراغی ندیدم،

و سخنی، به از بی سخنی نشنیدم.

ساکنِ سرایِ سکوت شدم.

.: بایزید بسطامی :.

کاسه‌ای بیاشامیدم

که هرگز، تا ابد،

از تشنگی او سیراب نشدم.

.: بایزید بسطامی :.

عشق

عشق نیست

مگر اینکه عاشق هرگاه که معشوق خود را می‌بیند

شرم داشته باشد که بگوید:

من تو را دوست دارم.

.:‌ ابوالحسن خرقانی :.

هر که جان خود را جاروبِ درِ خانه‌ی معشوق نمی‌کند

او عاشق نیست.

.:‌ ابوعلی دقّاق :.

محبت درست نشود

مگر در میان دو تن

که یکی دیگری را گوید:

ای من!

.: جنید بغدادی :.

نماز عشق

دو رکعت است

که وضوی آن درست نیاید

الا به خون.

.: حلاج :.

چون به جان می‌نگرم

جانم درد می‌کند

و چون به دل می‌نگرم

دلم درد می‌کند

و چون به فعل می‌نگرم

قیامتم درد می‌کند

و چون به وقت می‌نگرم

«تو» ام درد می‌کنی.

.:‌ ابوالحسن خرقانی :.

به صحرا شدم

عشق باریده بود

و زمین تر شده

چنانکه پای به برف فرو شود

به عشق فرو می‌شد.

.: بایزید بسطامی :.

یا چنان نمای

که هستی

یا چنان باش

که می‌نمایی

.: بایزید بسطامی :.

اگر جایی مرگ دیدید

برای من بخرید.

.: سفیان ثوری :.

ما چون گوهر یابیم

اگر چه در نجاست افتاده باشد

برگیریم و پاک کنیم.

.: شقیق بلخی :.

خواهم که همه‌ی اندوه‌هایی که در دل‌های مردمان است

در دل من باشد

تا ایشان از اندوه فارغ باشند.

.: سَری سَقَطی :.

عارف

به چشم می‌گرید

به لب می‌خندد

به دل می‌سوزد

به سر می‌بازد

و نام دوست می‌گوید

و بر درِ او می‌گردد.

.: شبلی :.

درازا سفرا که ماییم

و کوتاه سفرا که ماییم

چند همی گردیم از پسِ خویش؟

.:‌ ابوالحسن خرقانی :.

اگر از ترکستان تا به درِ شام

کسی را خاری در انگشت شود

آن از آنِ‌ من است

و همچنین اگر از ترک تا شام

کسی را قدم در سنگ آید

زیان آن مراست

و اگر اندوهی در دلی است

آن دل از آنِ من است.

.:‌ ابوالحسن خرقانی :.

در اندرون پوست من دریایی است

که هرگاه بادی برآید

از این دریا ابر و باران سر بر کند

و از خاک تا به افلاک باران ببارد.

.:‌ ابوالحسن خرقانی :.

الهی!

اگر اندامم درد کند

شفا تو دهی

چون «تو» ام درد کنی

چه کسی مرا شفا می‌دهد؟

.:‌ ابوالحسن خرقانی :.

بر همه چیزی کتابت بُوَد

مگر بر آب

و اگر گذر کنی بر دریا

از خون خویش

بر آب کتابت کن

تا آنکه از پیِ تو آید

داند که عاشقان و مستان و سوختگان از اینجا گذشته‌اند.

.:‌ ابوالحسن خرقانی :.

این راه

راه بی‌باکان است

و راه دیوانگان و مستان

با خدا مستی و دیوانگی و بِی‌باکی سود دارد.

.:‌ ابوالحسن خرقانی :.

بیزارم از آن خدای

که به طاعت من از من خشنود می‌شود

و به معصیت من از من خشم می‌گیرد

پس او خود در بندِ من است

تا من چه می‌کنم.

.: ابوبکر واسطی :.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  بیست و هفتم فروردین 1393ساعت   توسط صدیق قطبی  | 

در محضر مسیح

و از چه روی دلنگران جامه‌اید؟ سوسن‌های صحرا را در نگرید که چه‌سان می‌رویند: نه رنج می‌برند و نه نخ می‌ریسند‌‌. ‌‌باری شما را می‌گویم که سلیمان نیز با تمام حشمت خویش، جامه‌ای چون یکی از آنها بر تن نداشت‌‌. (انجیل متی، فصل 6، آیه 28 و 29)

از در تنگ درآیید‌‌. ‌‌چه فراخ است و گشاده آن راهی که به هلاکت منتهی می‌شود و بسیارند کسانی که بدان گام می‌نهند؛ لیک تنگ است آن در و باریک است آن راهی که به حیات منتهی می‌شود و اندکند کسانی که آن را می‌یابند‌‌. (انجیل متی، فصل 7، آیه 13 و 14)

اینک شما را چون میشها به میان گرگها گسیل می‌دارم؛ پس چون ماران هشیار بنمایید و چون کبوتران دلپاک‌‌. (انجیل متی، فصل 10، آیه 16)

گوش فرا دارید و فهم کنید! آنچه به دهان در می‌آید آدمی را ناپاک نمی‌سازد؛ بلکه آنچه از دهان بر می‌آید آدمی را آلوده می‌سازد‌‌. ‌‌(انجیل متی، فصل 15، آیه 10 و 11)

[عهد جدید: انجیل متّی، انجیل مَرقُس، انجیل لوقا، انجیل یوحَنّا؛ ترجمه‌ی پیروز سیّار، نشر نی]

+ نوشته شده در  بیست و هفتم فروردین 1393ساعت   توسط صدیق قطبی  | 

نانی مقدس برای ضیافت بزرگ خداوند

«تنها شرطِ بودن، عاشق بودن است، و تنها شرط عاشق بودن، عاشق بودن بدون شرط»

.: سنت آگوستن‌ :.

عقل می‌گوید

مهمل است

عشق می‌گوید

همین است که هست

حسابگری می‌گوید

بدبختی است

ترس می‌گوید

همه درد است

فهم می‌گوید بن‌بست است

عشق می‌گوید

همین است که هست

غرور می‌گوید مضحک است

احتیاط می‌گوید

سهل‌انگاری است

تجربه می‌گوید

غیر ممکن است

عشق می‌گوید

همین است که هست

 .: اریش فرید، شاعر آلمانی :. 

عشق

همانطور که تاج بر سرتان می‌گذارد

بر صلیب تان نیز می‌کشد

عشق

همانطور که شما را می‌پروراند

شاخ و برگتان را نیز میزند و هرس می‌کند

عشق

شما را چون خوشه‌های گندم دسته می‌کند

آنگاه می‌کوبدتان تا برهنه شوید

به غربال بادتان می‌دهد

تا که از پوسته آزاد شوید

سپس در آتش قدسیش گرمتان می‌کند

تا که نانی مقدس شوید برای ضیافت بزرگ خداوند

عشق با شما چنین می‌کند

تا رازهای دل خود را بدانید

و بدین‌سان به پاره‌ی از قلب بزرگ زندگی بدل شوید

.: جبران خلیل جبران :.

+ نوشته شده در  بیست و هفتم فروردین 1393ساعت   توسط صدیق قطبی  | 

داستانها هرگز به پایان نمی‌رسند

داستانها هرگز به پایان نمیرسند، راوی‌ست که معمولا صدایش را در نقطه‌ی جذاب و هنرمندانه‌ای قطع میکند.

.: نغمه ی غمگین، جی. دی. سلینجر :.

هیچ‌کس هرگز کاملا آزاد نیست. آزادی بشر درست چند ساعت بعد از تولد از او سلب می‌شود. از همان لحظه‌ای که برای ما اسمی می‌گذازند و ما را به خانواده‌ای نسبت می‌دهند، دیگر فرار غیرممکن می‌شود. قادر نیستیم زنجیر را پاره کنیم و آزاد باشیم. ساخنمان بزرگ اداره ثبت اسناد زندان ما است. همه ما لابه‌لای اوراق آن کتاب‌ها له شده‌ایم. حتی زن‌های جوان، حتی بچه‌های کوچولو. زندگی ما در آن‌جا ثبت شده است. ما را دنبال می‌کنند. ما را بررسی می‌کنند. به هرجا که بروی، آن ماموران ثبت تو را تعقیب می‌کنند.

.: از طرف او، آلبا دسس پدس، ترجمه: بهمن فرزانه :.

او شوهر و شریک زندگی‌اش بود ولی آنا هنوز به زندگی با او عادت نکرده بود و گاهی پیش خودش او را چنزو رنا صدا می‌کرد. برخی از روزها تا سر از خواب بلند می‌کرد، بلافاصله رویش را بر نمی‌گرداند تا چشمش به سر بیگانه او با موهای خاکستری‌اش نیفتد. سر او صبح، هنگام بیداری برایش ناشناس بود؛ انگار بر اثر طول مدت خواب، همه‌ی خاطراتی که با هم داشتند همراه با حس زناشویی یکسر از یادش می‌رفت.

چقدر زناشویی کار مشکلی است؛ تنها هم‌بستری و عشق‌بازی و خفتن و برخاستن و زندگی در کنار هم زناشویی نیست. معنی زناشویی تبادل روزمره‌ی افکار و اندیشه‌ها با یکدیگر است. تنها در این صورت است که می‌توان به هنگام برخاستن از خواب، از یافتن سر دیگری کنار سر خود روی بالش تعجب نکرد؛ وقتی که کلمات آزادانه میان زن و شوهر رد و بدل می‌شوند و هر روز صبح، جلای تازه‌ای می‌یابند.

.: دیروزهای ما، ناتالیا گینزبورگ، ترجمه منوچهر افسری :.

آن‌چه آدم را پیر می‌کند نگاه به گذشته و حسرت فرصت‌های از دست رفته است. حساب و کتاب روزهای گذشته آدم را زود پیر می‌کند و جز بینی تیرکشیده و چشمان حریص و بی‌فروغ چیزی از او باقی نمی‌گذارد.

.: دیروزهای ما، ناتالیا گینزبورگ، ترجمه: منوچهر افسری :.

هر چیز در دنیا که به خاطر ارزشش دوستش داریم، حقا، زمانی دیگر نخواهد بود و نیست می‌شود (یا حق دارد که روزی بخواهد که نباشد)، اما هر وجود، اندکی از هستی خود، سایه‌ی وجود و بودش را در نبود و وجود عدمی خویش باقی می‌گذارد.

.: شعله‌ی شمع، گاستون باشلار، ترجمه جلال ستاری :.

بگذار چیزی را به تو بگویم که تا به حال به هیچ کس نگفته‌ام. مادربزرگم نظریه‌ی بسیار جالبی داشت. می‌گفت هر یک از ما با یک قوطی کبریت در وجودمان متولد می‌شویم اما خودمان قادر نیستیم کبریت‌ها را روشن کنیم. همان‌طور که دیدی برای این‌کار محتاج اکسیژن و شمع هستیم. در این مورد، به عنوان مثال اکسیژن از نفس کسی می‌آید که دوستش داریم؛ شمع می‌تواند هر نوع موسیقی، نوازش، کلام یا صدایی باشد که یکی از چوب کبریت‌ها را مشتعل کند. برای لحظه‌ای از فشار احساسات گیج می‌شویم و گرمای مطبوعی وجودمان را در بر می‌گیرد که با مروز زمان فروکش می‌کند تا انفجار تازه‌ای جایگزین آن شود. هر آدمی باید به این کشف و شهود برسد که چه عاملی آتش درونش را پیوسته شعله‌ور نگه می‌دارد و از آن‌جا که یکی از عوامل آتش‌زا همان سوختی است که به وجودمان می‌رسد، انفجار تنها هنگامی ایجاد می‌شود که سوخت موجود باشد. خلاصه‌ی کلام، آن آتش غذای روح است. اگر کسی به موقع در نیابد که چه چیزی آتش درون را شعله‌ور می‌کند، قوطی کبریت وجودش نم برمی‌دارد و هیچ یک از چوب کبریت‌هایش هیچ‌وقت روشن نمی‌شود.

.: مثل آب برای شکلات، لورا اسکوئیول، ترجمه مریم بیات :.

+ نوشته شده در  بیست و هفتم فروردین 1393ساعت   توسط صدیق قطبی  | 

گزیده‌ای از شعرهای شل سیلورستاین

برخی وقت‌‌ها ما آدم‌هایی را دوست داریم كه

دوستمان‌‌ نمی‌دارند

همان‌گونه كه آدم‌هایی نیز یافت‌‌ می‌شوند كه

دوستمان دارند،‌‌ اما ما دوستشان نداریم

به آنانی كه دوست نداریم اتفاقی در خیابان بر‌‌ می‌خوریم و

همواره بر‌‌ می‌خوریم

اما آنانی را كه دوست‌‌ می‌داریم

همواره گم‌‌ می‌كنیم و

هرگز اتفاقی در خیابان به آنان بر‌‌ نمی‌خوریم
 
*
وارونه که نگاه کنی
 
درخت‌‌ها را توی هوا در حال تاب خوردن‌‌ می‌بینی
 
اتوبوس‌‌ها را معلق و ساختمان‌‌ها را آویزان‌‌ می‌بینی
 
چه خوب است بعضی وقت‌‌ها هم
 

دنیا را از زاویه دیگری ببینیم‌‌.

*

هر وقت توی آب یه آدمی رو‌‌ می‌بینم که سر و ته ایستاده

نگاهش‌‌ می‌کنم و هر هر‌‌ می‌خندم

البته نباید این کارو بکنم

چون شاید تو یه دنیای دیگه‌ای

در زمان دیگه‌ای

در جای دیگه‌ای

چه بسا همون آدم درست ایستاده

و این منم که سر و ته ایستاده‌ام

*

پسر كوچولو گفت: «گاهی وقتها قاشق از دستم‌‌ می‌افتد‌‌.»

پیرمرد بیچاره گفت: «از دست من هم‌‌ می‌افتد‌‌.»

پسر كوچولو آهسته گفت: «من گاهی شلوارم را خیس‌‌ می‌كنم‌‌.»

پیرمرد خندید و گفت: «من هم همینطور»

پسر كوچولو گفت: «من اغلب گریه‌‌ می‌كنم»

پیرمرد سر تكان داد: «من هم همین طور»

پسر كوچولو گفت: «از همه بدتر بزرگترها به من توجهی ندارند‌‌.»

و گرمای دست چروكیده را احساس كرد:

«می‌فهمم چی‌‌ می‌گی كوچولو،‌‌ می‌فهمم‌‌.»


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  بیست و هفتم فروردین 1393ساعت   توسط صدیق قطبی  | 

به عدلِ دست‌نایافته اندیشیدیم و زیبایی در وجود آمد.

نه عادلانه نه زیبا بود

                        جهان

پیش از آن که ما به صحنه برآییم.

          به عدلِ دست‌نایافته اندیشیدیم

                                          و زیبایی

                                                     در وجود آمد. 

                               .: احمد شاملو :.

+ نوشته شده در  بیست و هفتم فروردین 1393ساعت   توسط صدیق قطبی  | 

کودک و روباه

آنونس فیلم «کودک و روباه» را ببینید.

فیلم فوق‌العاده زیبا و اثرگزار «کودک و روباه»‌ را می‌توانید از هنرنمای پارسیان خریداری کنید. این فیلم که آدم را به یاد شعر بلند رمان شازده‌ کوچولو می‌اندازد دیدنش را حق نداریم از دست بدهیم. 

عکس‌هایی زیبا از روباه:

عکس 1 - عکس 2 - عکس 3 - عکس 4 - عکس 5 - عکس 6 عکس7

--- 

بشنوید: دیدار شازده‌کوچولو با روباه از کتاب شازده‌کوچولو با اجرای احمد شاملو

[کتاب صوتی شازده‌کوچولو را با اجرای زیبای احمد شاملو می‌توانید اینجا دانلود کنید.]

روباه گفت: تو برای من هنوز پسربچه‌ای بیشتر نیستی، مثل صدهزار پسربچه‌ی دیگر. نه من به تو احتیاج دارم و نه تو به من احتیاج داری. من هم برای تو روباهی بیشتر نیستم، مثل صدهزار روباه دیگر. ولی اگر تو مرا اهلی کنی، هردو به هم احتیاج خواهیم داشت. تو برای من یگانه‌ی جهان خواهی شد و من برای تو یگانه‌ی جهان خواهم شد...

شازده کوچولو گفت: کم‌کم دارم می‌فهمم. یک گل هست... که گمانم مرا اهلی کرده باشد...

روباه گفت: زندگی من یکنواخت است. من مرغ‌ها را شکار می‌کنم و آدم‌ها مرا شکار می‌کنند. همه‌ی مرغ‌ها شبیه هم‌اند و همه‌ی آدم‌ها شبیه هم‌اند. این زندگی کسلم می‌کند. ولی اگر تو مرا اهلی کنی، زندگی‌ام چنان روشن خواهد شد که انگار نور خورشید بر آن تابیده است. آن وقت من صدای پایی را که با صدای همه‌ی پاهای دیگر فرق دارد خواهم شناخت. صدای پاهای دیگر مرا به سوراخم در زیر زمین می‌راند. ولی صدای پای تو مثل نغمه‌ی موسیقی از لانه بیرونم می‌آورد. علاوه بر این نگاه کن! آن‌جا، آن گندم‌زارها را می‌بینی؟ من نان نمی‌خورم. گندم برای من بی‌فایده است. پس گندم‌زارها چیزی به یاد من نمی‌آورند. و این البته غم‌انگیز است! ولی تو موهای طلایی‌رنگ داری. پس وقتی که اهلی‌ام کنی معجزه می‌شود! گندم که طلایی رنگ است یاد تو را برایم زنده می‌کند. و من زمزمه‌ی باد را در گندم‌زارها دوست خواهم داشت... اگر دوست می‌خواهی بیا و مرا اهلی کن!

....

روباه گفت: خداحافظ. راز من این است و بسیار ساده است: فقط با چشم دل می‌توان خوب دید. اصل چیزها از چشم سر پنهان است.

شازده کوچولو تکرار کرد تا در خاطرش بماند:

- اصل چیزها از چشم سر پنهان است.

روباه باز گفت:

- همان مقدار وقتی که برای گلت صرف کرده‌ای باعث ارزش و اهمیت گلت شده است.

شازده کوچولو تکرار کرد تا در خاطرش بماند: 

- همان مقدار وقتی که برای گلم صرف کرده‌ام...

روباه گفت: 

آدم ها این حقیقت را فراموش کرده‌اند. اما تو نباید فراموش کنی: تو مسؤول همیشگی آن می‌شوی که اهلیش کرده‌ای. تو مسؤول گلت هستی...

شازده کوچولو تکرار کرد تا در خاطرش بماند:

- من مسؤول گلم هستم.

[شازده کوچولو، آنتوان دوسنت اگزوپری، ترجمه‌ی ابوالحسن نجفی، نشر نیلوفر]

+ نوشته شده در  بیست و ششم فروردین 1393ساعت   توسط صدیق قطبی  | 

آدم برفی

دانلود کارتون زیبای آدم برفی: اینجا

---

به شانه‌ام زدی

تا تنهایی‌ام را تکانده باشی

به چه دل خوش کرده‌ای؟

تکاندن برف از شانه‌های آدم برفی!

.: گروس عبدالملکیان :.

سخت است آدم‌برفی

سخت است

روشنایی روز را دوست داری

دل‌دل می‌کنی نکند بیاید.

.: شمس لنگرودی :.

آدمک برفی 

می‌دانم سردت است

همین حالا

جلوی بخاری خود گرمت می‌کنم

اول دست‌ها

بعد شانه، شکم، پا

نمی‌دانم گرمت شده یا نه

کجایی

آدمک برفی کجایی؟

.: شمس لنگرودی :.

یک گلوله برفی برای خودم درست کردم،

آنقدر گرد و خوشگل که فکرش را هم نمی‌توانی بکنی.

بعد فکر کردم برای خودم نگهش دارم،

و پیش خودم بخوابانمش.

برایش لباس خواب درست کردم،

یک بالش هم برای زیر سرش.

دیشب دیدم گذاشته رفته،

اما پیش از رفتن، جاشو خیس کرده بود!

.: شل سیلور استاین :.

آدم برفی هم که باشی

دلت میخواهد کسی در آغوشت بگیرد،

دلت میخواهد یک نفر کنارت باشد،

تا گرمت کند، تا آرامت کند.

مهم نیست آب شدن... ،نیست شدن...

مهم آن آرامش است

حتی برای چند لحظه...!                

  .: ؟ :.

شد قطره به قطره آب، آدم برفی

در محضر آفتاب، آدم برفی

آب از سر او گذشت، اما... لیکن...

بیدار نشد ز خواب، آدم برفی

.: بیژن ارژن :.

+ نوشته شده در  بیست و ششم فروردین 1393ساعت   توسط صدیق قطبی  | 

آرام باش

آرام باش عزیز من،

آرام باش 

حکایت دریاست زندگی

گاهی درخشش آفتاب،

برق و بوی نمک،

ترشح شادمانی 

گاهی هم فرو می‌رویم،

چشم‌های‌مان را می‌بندیم،

همه جا تاریکی ست. 

آرام باش عزیز من،

آرام باش 

دوباره سر از آب بیرون می‌آوریم

و تلألؤ آفتاب را می‌بینیم

زیر بوته‌ای از برف

که این دفعه درست از جایی که تو دوست داری،

طالع می‌شود.

.: شمس لنگرودی :.

آرام باش،

حوصله کن،

آب‌های زودگذر،

هیچ فصلی را نخواهند دید

از ریگ های ته جویبار شنیده ام

مهم نیست که مرا

از ملاقات ماه و گفت و گوی باران

بازداشته‌اند.

من برای رسیدن به آرامش

تنها به تکرار اسم تو

بسنده خواهم کرد...

 

حالا آرام باش

همه چیز درست خواهد شد...

همه چیز درست خواهد شد...

.: سید علی صالحی :.

صبوری کن سايه ی پا در گريزِ پسين،

خورشيد

برای بازآمدن است که می رود.

نگران نباش

به زودی باردارترين ابرهای شمالی

شامگاهِ گندم و آهو را

سيراب خواهند کرد،

و ما به راهِ روشنِ آرامش خواهيم رسيد.

فقط کافی ست به قدرِ سوختنِ کبريتی

تاريکی بی پايانِ پيش رو را تحمل کنيم،

 

حتما سپيده دم سرخواهد زد

خورشيد باز خواهد گشت

و واژه های ممنوع نيز وزيدن خواهند گرفت.

.: سید علی صالحی :.

در اين دنيای دَرَندَشت

هر چيزی به نحوی بالاخره زندگی می‌کند

باران که بيايد

بيد هم دشمنی‌های خود را با اَرّه

فراموش خواهد کرد..!

.: سید علی صالحی :.

+ نوشته شده در  بیست و ششم فروردین 1393ساعت   توسط صدیق قطبی  | 

تنها او بود که جامه به تن داشت و آستین‌اش از اشک تَر بود.

قناری گفت: ــ کُره‌ی ما

کُره‌ی قفس‌ها با میله‌های زرین و چینه‌دان ِ چینی.

 ماهی‌ سُرخ ِ سفره‌ی هفت‌سین‌اش به محیطی تعبیر کرد

که هر بهار

متبلور می‌شود.

 کرکس گفت: ــ سیاره‌ی من

سیاره‌ی بی‌همتایی که در آن

مرگ

مائده می‌آفریند.

 کوسه گفت: ــ زمین

سفره‌ی برکت‌خیز ِ اقیانوس‌ها.

 

انسان سخنی نگفت

تنها او بود که جامه به تن داشت

و آستین‌اش از اشک تَر بود.                 .: احمد شاملو :.

+ نوشته شده در  بیست و پنجم فروردین 1393ساعت   توسط صدیق قطبی  | 

ما نیز روزی... ما نیز روزگاری...

ما نیز روزگاری

 لحظه‌یی، سالی، قرنی، هزاره‌ای از این پیش تَرک

 هم در این جای ایستاده بودیم

 بر این سیاره‌، بر این خاک

 در مجالی تنگ ــ هم از این دست ــ

 در حریر ظلمات، در کتان آفتاب

 در ایوانِ گسترده‌ی مهتاب

 در تارهای باران

 در شادَروانِ بوران

 در حجله‌ی شادی، در حصار اندوه

 تنها با خود

 تنها با دیگران

 یگانه در عشق

 یگانه در سرود

 سرشار از حیات

 سرشار از مرگ.

 ما نیز گذشته‌ایم

 چون تو بر این سیاره‌، بر این خاک

 در مجالِ تنگِ سالی چند

 هم از اینجا که ایستاده‌ای اکنون

 فروتن یا فرومایه

 خندان یا غمین

 سبک‌پای یا گران‌بار

 آزاد یا گرفتار.

 

ما نیز روزگاری

 آری!

 ما نیز روزگاری...

.: احمد شاملو :.

امروز کشف مهمی کرده‌ام. این کشف محصول سه ماه تفکر و مراقبه است. من به طرز غریبی، که این کلمات هرزه هرگز نمی‌توانند بگویند چه قدر، از این کشف هیجان زده‌ام. آن قدر که دلم می‌خواهد بروم بالای ساختمان این جا و فریاد بکشم. من امروز دریافتم که سرانجام همه، بی‌گمان همه و بدون هیچ استثنایی، خواهیم مُرد. من امروز این واقعیت را، این یقین یگانه و یکتا را، که بی‌تردید و تا صد سال دیگر هیچ اثری از ما هنرپیشه‌های سینما، فوتبالیست ها، نویسنده‌ها، خواننده‌ها، فیلسوف‌ها، ملکه‌های زیبایی، قاضی‌ها، محکوم‌ها، رئیس جمهورهای دنیا، عاشق‌ها، معشوق‌ها، سیاه‌ها، سفیدها، زردها، سرخ‌ها و هرکس که فکرش را بکنید بر روی زمین نخواهد بود، از عمق جان دریافتم. من از این حقیقت، از این عدالت محض، از این تنها عدالت مطلق هستی که هیچ عدالتی به وضوح و شفافیت و شکوه و قطعیت و معناداری آن نیست، از این که تنها تا صدسال، فقط تا صد سال دیگر حتا یک نفر از ما شش ملیارد آدمی که حالا مثل کرم روی این تَل خاکی در هم می‌لولیم وجود نخواهیم داشت، به طرز به شدت سُکر‌آوری خوش حالم.

[دویدن در میدان تاریک مین، مصطفی مستور، نشر چشمه، چاپ پنجم، ۱۳۸۸]

+ نوشته شده در  بیست و پنجم فروردین 1393ساعت   توسط صدیق قطبی  | 

ما تنها توی رَحِم برابر هستیم

اگر تو ثروتمند باشی، سرما یک نوع تفریح می‌شود تا پالتو پوست بخری، خودت را گرم کنی و به اسکی بروی، اگر فقیر باشی، برعکس، سرما بدبختی می‌شود و آن وقت یاد می‌گیری که حتی از زیبایی یک منظره زیر برف متنفر باشی. کودک من! تساوی تنها در آن جایی که تو هستی وجود دارد، مثل آزادی. ما تنها توی رَحِم برابر هستیم.

.: نامه به کودکی که هرگز زاده نشد، اوریانا فالاچی :.

+ نوشته شده در  بیست و پنجم فروردین 1393ساعت   توسط صدیق قطبی  | 

مطالب قدیمی‌تر