X
تبلیغات
صدای پای آب

صدای پای آب
خوشا پرنده که بی‌واژه شعر می‌گوید 

نوشته‌ای از: کافه کافکا

بچه که بودم، بچه که نه. حدود 9 یا 10 سالگی. پس بهتر است اینطور شروع  کنم؛ نوجوان که بودم، ویدئو وی اچ اس بود. ما هم یک ویدئو فیلم کوچیک داشتیم. احتمالا الان خیلی ها نمی دانند ویدئو وی اچ اس فیلم کوچیک چیست. حتی فیلم بزرگش هم شاید ندیده باشند. علم پیشرفت کرده لامصب... بله. نمی شد گفت ما داشتیم. تقریبا سه یا چهار خانوار با هم یک ویدئو داشتند که شبها یا غروبها لای پتو می پیچیدند و جابجا می کردند. دست کم ماها که از طبقه متوسط بودیم اینجوری بودیم.

 آنوقتها ویدئو داشتن جرم بود. برای همین لای پتو می پیچیدند و فیلمها را هم زیر پیراهن، جایی بین کمربند و شکم فرو می کردند و خیلی معمولی از خیابان رد می شدند. تقریبا همه می دانستند لای پتو چیست ولی کسی به روی خودش نمی آورد. خب نمیشد جلو انظار عمومی ویدئو را حمل کرد چون کمیته می گرفت چوب می کرد در آستین. البته من خیلی خوشحالم که آن سالها، داشتن ویدئو جرم بود. چون فیلم دیدن خیلی می چسبید. اساسا هر چیزی ممنوع باشد خیلی مزه می دهد. مثل سیگارهای له شده ارزان قیمتی که با ولع و مخفیانه  در پادگان می کشیدیم. یا بمبهای خنده ای که در کلاسهای خشک ریاضی که بیشترش را قورت می دادیم و کمی از آن را زیر نیمکت تخلیه می کردیم. به هر حال، ممنوعیت هایی از این دست اقتضای زمانه بود و من همیشه اقتضاهای زمانه را دوست دارم.

 شبها بن هور می دیدیم، السید، ده فرمان، دیسکو دانس، شعله، سلطان قلبها و از این دست فیلمها. ما بچه های تخسی بودیم. بچه های زمان ما تخس بودند. تخس که نه، می شود گفت  یکجوری بودند که الان بچه ها نیستند. ما ماجراجو بودیم و در عین حال با حیا. بوسه در فیلمها واقعا می توانست قلب مارا به تپش وا دارد و دیدن حتی یک سکانس بوسه ی خشک و خالی قادر بود رویاهای زیبای عاشقانه همه شبهای تابستان ما را رقم بزند. مثل الان نبود که بچه های کم سن و سال کلکسیون عکسهای فلان را روی موبایلهای پیشرفته شان که من سردر نمی آورم دارند. یا یکی از این تبلتهای اپل توی کیف مدرسه شان باشد که منبع فیلمهای خاکبرسری است. این علم لعنتی بی رحمانه پیشرفته می کند هی... و نمی گذارد نفس بکشیم.

 امشب فیلم می دیدم. یکی از صدها  فیلمهایی که این روزها اروپا و آمریکا می سازند و اصرار دارند وسط یک فیلم معمولی یا علمی تخیلی یکی دو نفر حداقل  با هم جفتگیری کنند. دستم رفت به موبایل اس ام اس زدم به رفیقم (که پسر است!) گفتم این فیلم را دیده است یا نه. گفت دیده و حالش هم بد شده. گفتم این چه وضعش است؟ درد دلش باز شد یک مشت ناله نفرین خطاب به روابط جدید آدمها نوشت و برایم اس ام اس کرد. من هم یک مشت غر غر نوشتم و در تایید حرفهایش برایش فرستادم. هر دو خوب می دانستیم دری وری هایمان بیهوده است. چون دنیا مسیر خودش را به سرعت طی می کند و این علم هم هی برای خودش پیشرفت می کند.

 مدتهاست که صدای ملچ و ملوچ بوسه در فیلمها درست مثل صدای کشیدن ناخن روی تخته سیاه عصبی ام می کند. سکانسهای تختخواب عمیقا غمگینم می کند و آنها را رد می کنم. شمایلی از پوچی و تهی بودن عشقهای دروغین که تعبیر خواب هوسبازانه انسان بی روح امروز است آنقدردر نظرم ننگ بزرگی محسوب می شود که دلم می خواهد کاش بتوانم تصمیمی بگیرم که هرگز هیچ فیلمی نبینم تا مجبور نشوم اینقدر حرص بخورم. سریال ساخته اند درباره لئوناردو داوینچی. آنوقت داوینچی را شبیه یک زنباره پفیوز ساخته اند که مدام با زن پادشاه شیرملق می زند. یعنی کار به جایی رسیده  به لئوناردو داوینچی هم رحم نمی کنند. دست انداخته اند در سوراخ تاریخ یکی یکی شخصیتها را بیرون می کشند تا به نجاستی که می توانند ازش پول دربیاورند آلوده اش کنند.

 من آدم خوبی نیستم. هیچ وقت هم آدم خوبی نبوده ام. تواضع تهوع آور نمیکنم، آدمهایی که از نزدیک مرا می شناسند حرفم را تایید می کنند که آدم خوبی نیستم. اما گاهی، نیمه شبها خیلی دلم برای خودم و همه آدمها می سوزد. از رنجی که همه مان می کشیم و از ورطه ای که همه مان گرفتارش شده ایم. گاهی اوقات میل خفه کننده ای برای گریستن دارم که قورتش می دهم و عنقریب است که یکی از همین شبها حناق بگیرم. سخت است وقتی می بینم دخترها و پسرهای کوچکتر از خودم کاملا باورشان شده این شکل رابطه درست است. همین روابط امروزی را می گویم. همین توهم و همین دروغهای دوست داشتنی و خیال انگیز. دوستت دارم عشق من. و همه ی بازیهایی که در حواشی این چیزها شکل می گیرد و علتش هرچیزیست به غیر از دوست داشتن. عمیقا معتقدم در خصوص روابط احساسی آدمها به راحتی می شود دایرة المعارفی تهیه کرد و هرکس ابتدای رابطه ای را که تازه شروع کرده را در این دایرة المعارف می تواند جستجو کند تا به راحتی بقیه اش را در آن بخواند ! ...اینقدر همه چیز قابل حدس و یکنواخت است و نگونبختانه (چه کلمه مسخره ای) تنها عکس العمل ما در قبال این روند از پیش تعیین شده، گیج بازی در آوردن است.

 این کلاهی که سرمان رفته خیلی گل و گشاد است و ممکن است تا قوزک پایمان پایین بیاید. آیا کسی حال ترومن را در فیلم ترومن شو حس کرده؟ آنجایی که وقتی یک روز صبح از خانه اش بیرون آمد و دید همه ی اتفاقات را می تواند پیش بینی کند. همه دیالوگها را می تواند جلوتر بگوید. چون تمام عمرش، همه چیز زندگی اش تکراری و دروغین بوده و مسیرهای مشخص و پیش بینی شده ای را به او خورانده اند. و اینکه در تمام عمرش بدون آنکه بداند در یک استودیو فیلم سازی زندگی کرده و همه چیز جعلی و الکی است و همه آدمهایی که به او لبخند می زنند و دوستش دارند بازیگرند و جاعلند و یک عده ای هر روز زندگی او را مانند سریال جلوی تلوزیونهایشان پیگیری می کنند... حال غریبی است. خیلی محزون و غم انگیز. مثل صدای خفیف نی لبکی که از دور می آید.

 شاید یک روز کتابی بنویسم و توی پیاده رو بفروشم. مثلا اولش بنویسم: تقدیم به پتوهای که ویدئو را لایشان می پیچیدیم.

 بعد بنویسم:

 آآآآ...می نویسم که...راستش...فعلا نمی دانم چه بنویسم...

 اما به هرحال اگر یک روز دیدید که کسی در پیاده رو بساط کرده و کتابی که چیزی در آن نوشته نشده را به عابران می فروشد بدانید منم که کاملا دیوانه شده ام. بیایید جلو یکی دو کلمه دلداری ام بدهید و برای اینکه دلم نشکند یک جلد ازم بخرید.

[ پنجم اردیبهشت 1393 ] [ صدیق قطبی ] [ ]

گابریل گارسیا مارکز، نویسنده‌ی عشق سال‌های وبا و صد سال تنهایی، ۲۸ فروردین ۱۳۹۳، در ۸۷ سالگی درگذشت. مارکز وقتی به  سرطان لنفاوی مبتلا بود و می‌دانست عمر زیادی برایش باقی نمانده نامه‌ی کوتاهی نوشت و در آن با جهان و خوانندگان خود خداحافظی کرد:

اگر پروردگار لحظه‌ای از یاد می‌برد که من آدمکی مردنی بیش نیستم و فرصتی ولو کوتاه برای زنده ماندن به من می‌داد از این فرجه به بهترین وجه ممکن استفاده می‌کردم. به احتمال زیاد هر فکرم را به زبان نمی‌راندم، اما یقینا هرچه را می‌گفتم فکر می‌کردم. ارزش هر چیزی را نه به دلیل قیمت که به دلیل نمادی که بود بها می‌دادم. کمتر می‌خوابیدم و بیشتر رویا می‌بافتم؛ زیرا در ازای هر دقیقه که چشم می‌بندیم، شصت ثانیه نور از دست می‌دهیم. راه را از‌‌ همان جایی ادامه می‌دادم که سایرین متوقف شده بودند و زمانی از بستر بر می‌خواستم که سایرین هنوز در خوابند.

اگر پروردگار فرصت کوتاه دیگری به من می‌بخشید، ساده‌تر لباس می‌پوشیدم، در آفتاب غوطه می‌خوردم و نه تنها جسم که روحم را نیز در آفتاب عریان می‌کردم. به همه ثابت می‌کردم که به دلیل پیر شدن نیست که دیگر عاشق نمی‌شدند، بلکه زمانی پیر می‌شوند که دیگر عاشق نمی‌شوند. به بچه‌ها بال می‌دادم، اما آن‌ها را تنها می‌گذاشتم تا خود پرواز را فرا گیرند. به سالمندان می‌آموختم با سال‌دیده شدن نیست که مرگ فرا می‌رسد، با غفلت از زمان حال است. چه چیز‌ها که از شما‌ها [خوانندگانم] یاد نگرفته‌ام...

 یاد گرفته‌ام همه می‌خواهند بر فراز قلهٔ کوه زندگی کنند و فراموش کرده‌اند مهم صعود از کوه است. یاد گرفته‌ام وقتی نوزادی انگشت شصت پدر را در مشت می‌فشارد، او را تا ابد اسیر عشق خود می‌کند. یاد گرفته‌ام انسان فقط زمانی حق دارد از بالا به پایین بنگرد که بخواهد یاری کند تا افتاده‌ای را از جا بلند کند. چه چیز‌ها که از شما یاد نگرفته‌ام...

 احساساتتان را همواره بیان کنید و افکارتان را اجرا. اگر می‌دانستم این آخرین دقایقی است که تو را می‌بینم، چنان محکم در آغوش می‌فشردمت تا حافظ روح تو گردم. اگر می‌دانستم این آخرین دقایقی است که تو را می‌بینم، به تو می‌گفتم «دوستت دارم» و نمی‌پنداشتم تو خود این را می‌دانی. همیشه فردایی نیست تا زندگی فرصت دیگری برای جبران این غفلت‌ها به ما دهد.

 کسانی را که دوست داری همیشه کنار خود داشته باش و بگو چقدر به آن‌ها علاقه و نیاز داری. مراقبشان باش. به خودت این فرصت را بده تا بگویی: «مرا ببخش»، «متاسفم»، «خواهش می‌کنم»، «ممنونم» و از تمام عبارات زیبا و مهربانی که بلدی استفاده کن.

 هیچکس تو را به خاطر نخواهد آورد اگر افکارت را چون رازی در سینه محفوظ داری. خودت را مجبور به بیان آن‌ها کن. به دوستان و همه‌ی آنهایی که دوستشان داری بگو چقدر برایت ارزش دارند. اگر نگویی فردایت مثل امروز خواهد بود و روزی با اهمیت نخواهد گشت.

 آرزو می‌کنم و امید دارم از این نامه‌ی کوتاه خوشتان آمده باشد و آن را برای تمام کسانی که به آن‌ها علاقه‌مندید بفرستید.

منبع: مجله «بخارا»؛ شماره ۸۲؛ ص۷۸ و ۷۹ 

[ سوم اردیبهشت 1393 ] [ صدیق قطبی ] [ ]

ماما ها و مرده شوها خوب می‌دانند

زاده شدن، مشقتی ست

مردن، فراغتی

و زیستن، آزمونی کوتاه در میان ِ این دو.

پس از چیست که ما شکوه کنان

همچون برزخیان

در میان ستارگان، سرگردان و دربه‌دریم؟

آیا به جست و جوی حجمی گمشده‌ایم؟

آیا نام ِ آن حجم ِ گمشده عشق است؟  

.: مایا آنجلو، شاعره‌ی سیاهپوست آمریکایی :.

هیچ نشانی بر جای نمانده است

از آن همه اعیاد ِشکوهمند تاریخی.

همه چیز فنا پذیر است

و آن چه ما جاودانه می‌خوانیم

فانی ترین:

 دوستی

 شهرت

 قدرت

 موفقیت

 و پیروزی.

 

تنها آن شکننده ترین است که می‌پاید:

نشانِ عمیق ِزخمی که عشق بر جای می‌نهد.

 .: بلاگا دیمیتروا؛ ترجمه‌‌ی فریده حسن زاده-مصطفوی :.

[ سوم اردیبهشت 1393 ] [ صدیق قطبی ] [ ]

خدایت را تو

تنها در خون و خنجر می‌بینی

من او را

در کلمه می‌یابم،

 در ترانه

در آبی ِ ژرف ِ چشمانِ یارم،

و در دریاها...

 

تو که عمرت چنین شتابان می‌گذرد

همه‌ی مجال‌ات را جدل می‌کنی

درباره‌ی خدا و شیطان

اما دریغ از لحظه‌ای همدلی با همسایه‌ات...

 

خدای من

یکی ست.

نه کاتولیک،

نه پروتستان،

نه سنی

نه شیعه.

آن‌ها که او را قسمت می‌کنند،

تفسیر می‌کنند،

تحریف می‌کنند،

و بر چسب می‌زنند

بر حسب ِ عقاید ِ خود،

مصالح خود،

قوانین ِ خود،

و تشکیلات ِ نظامی ِ خود

تنها انکار کنندگان ِ حقیقت ِ اویند.

  

.: عدنان الصائغ، ترجمه‌ی فریده حسن زاده - مصطفوی :.

[از کتاب: باقی مانده‌ی وطنم: گزیده‌ی شعر عراق معاصر]

[ سوم اردیبهشت 1393 ] [ صدیق قطبی ] [ ]

تصور می‌کنم تنهایی نازدودنیِ انسان چیزی نباشد که نیاز به مقدمه‌چینی‌های فلسفی داشته باشد. چند مثال ساده و پیش پا افتاده برای درک این حقیقت مسلم و پذیرش آن کافی است. البته به نظر من تأمل هر چه بیشتر در عُمق و گستره‌ی این تنهایی و از همه مهم‌تر باور به ناتوانی نوع بشر در چاره‌جویی جهت رفع تنهایی می‌تواند آثار مثبتی در جان و روان فرد داشته باشد. دستِ‌کم می‌تواند ما را از پُر توقعی سرخوشانه که می‌تواند به ناکامی و سر به سنگ‌خوردن‌ها و تلاشی روحی بینجامد، باز دارد.

مثال خیلی روشن و ساده‌ی آن این است که هرچه درک عمیق‌تر و ژرف‌تری از تنهایی نازدودنی نوع انسان پیدا کنیم، هیچ‌گاه از یک رابطه‌ی دوستانه یا عاشقانه توقع و انتظار رفع از بنیاد این تنهایی را نخواهیم داشت و یا در صورت گسست یک پیوند عاطفی و از دست دادن یک یار جانی، تصور نکنیم که تنها شده‌ایم یا تنهامان گذاشته‌اند؛ نه؛ ما از همان آغاز، تنها بودیم. منتها، پس از رفتن دوست یا معشوق، تازه به این تنهایی، التفات یافته‌ایم، که ای کاش زودتر به این التفات می‌رسیدیم تا کمتر بهت‌زده، کمتر زخم‌خورده و کمتر رنجور می‌شدیم.

دچار این باور ساده‌لوحانه و ویرانگر نمی‌شویم که تجربه‌ی یک رابطه‌‌ی انسانی ولو در عمیق‌ترین حالت آن می‌تواند حفره‌ی عمیق تنهایی انسان را چاره کند. این حفره پرشدنی نیست. آری، پذیرفتنی است که روابط عمیق انسانی می‌تواند تا حدّ زیادی از دیوارهای سر به فلک‌کشیده‌ی تنهایی عبور کنند و بخش عمده‌ای(؟!) از اندوه تنهایی را التیام بخشند؛ اما و هزار بار اما؛ که ریشه‌های این تنهایی تراژیک، ستبرتر از آن است که حضور روابط شکننده‌ی انسانی را توان بَرکندن آن باشد.

زیاده از بحث دور شدم؛ سخن بر سر این بود که درک تنهایی نازدودنی انسان را نیاز به مباحث فنی و فلسفی نیست (ببینید چه بسامدی واژه‌ی «نازدودنی» در حرف‌هایم دارد!). تجربه‌های ساده و دمِ‌دستی و پیش‌پا‌افتاده ما در زندگی همواره مُهری تأییدی بر این واقعیت هستند.

یکی از این رویدادها و شواهد، دنیای خواب است. ما در مقابل کابوس‌ها و خواب‌های دردناک و بیم‌آور حقیقتاً تنها هستیم. ممکن است از قضا در آغوش گرم معشوق آرمیده باشید، اما در دنیای بی‌رحم خواب و در مواجهه با رنج‌های ناشی از دیدن کابوس‌ها چقدر تنها و بی‌کس‌اید.

هیچ وقت از یادم نمی‌رود. وقتی کودک بودم و کنار مادرم می‌خوابیدم، آرامش او، مهر او، دعاهایی که هنگامه‌ی خواب زمزمه می‌کرد و من نیز با او هم‌آوایی می‌کردم، همه و همه برای من بافه‌ای از آرامش و اطمینان بود. مثل لحاف گرم و سنگینی که در سردی یک شب زمستانی، خوابی گوارا نصیبت می‌کند. اما همین که به خواب می‌رفتم، دنیای تنها و بی‌رحم خواب، همه‌ی این تصورات آبگینه‌گون مرا ریز ریز می‌کرد و می‌شکست.

در خواب مثلا دزد یا جن یا هر چیز ترسناک دیگری به سراغم می‌آمد، می‌خواستم بدوم، بگریزم، فرار کنم، اما نمی‌شد، پاهایم سست و کُند بود. هر چه بیشتر می‌دویدم کمتر پیش می‌رفتم. کسی نبود. هیچ کس برای کمک نبود. یا اگر بود صدایی از من شنیده نمی‌شد تا به یاری‌ام بشتابد. وانفسای عجیبی بود. می‌خواستی فریاد بکشی اما در کمال بهت‌زدگی حنجره‌ات قفل شده بود و صدایی بیرون نمی‌آمد. یعنی حتی امکان فغان و فریاد و کمک‌خواهی نداشتی. با خودم می‌گفتم این دنیای خواب است و باید سعی کنم بیدار شوم، باید به پلک‌هایم فشار بیاورم و واکُنم‌شان. اما نمی‌شد. نمی‌شد که نمی‌شد. بعد از اینکه حسابی ترس و تنهایی و وانهادگی و بی‌پناهی، شرنگ خود را در جانم می‌ریخت، ناگهان، نیمه‌شب از خواب بر می‌خاستم. ملتهب و ناآرام. مادر می‌فهمید، می‌پرسید و تسلی می‌داد. می‌گفتم مادر نمی‌خواهم بخوابم، می‌خواهم بیدار بمانم. آخر اگر بخوابم دوباره همان خواب و دوباره هم بی‌پناهی و ناتوانی در گریز و فریاد و یاری‌خواهی. اما چشمان مادر، تاب بیداری را نداشت و دوباره مُعَوّذتین (دو سوره‌ی ناس و فلق) را زیر لب با همان لحن عامیانه (اما مشحون از ایمان و عاطفه)، زمزمه می‌کرد، در من می‌دمید و مرا در خوابی دیگر، و در بی‌پناهی دیگر، تنها می‌گذاشت. البته صدایش هنگامی که آیات قرآن یا وِرد آمنتُ بالله...( که هنوز گرمای ایمانی و خلوص معنوی آن، بهترین یادگار و توشه‌ی من است)، چشمه‌ی آرامش بود. اما این آرامش تنها در بیداری می‌توانست به یاری‌ام بشتابد. می‌گفت تو بخواب و نگران نباش، وقتی این سوره‌ها را خواندم و وقتی با من و کلمه کلمه، آمنتُ بالله... را زمزمه کردی، دیگر خواب ترسناک نمی‌بینی. و من با چه دقت و وسواسی برای اینکه مبادا دعای آمنتُ بالله از حَیِّز انتفاع بیفتد، ‌واژه‌به‌واژه، به کردار مادر، آنها را تکرار می‌کردم: آمنتُ‌ بالله و ملائکته و کتبه و رسله و الیوم الآخر و القدر خیره و شره مِن الله تعالی و البعث بعدالموت حق.

اما... حُفره‌ی تنهایی آدم پر شدنی نیست. نیست که نیست. دوباره خواب مرا می‌ربود و دوباره ناتوانی در گریز، ناتونی در فریاد، بی‌کسی و وانهادگی غمبار و...

از آن دست خواب‌ها هنوز هم به سراغم می‌آیند و هنوز هم برای من- دستِ کم- بهترین نشانه در تأیید تنهایی نازدودنی انسان‌اند. دوباره با خود شعر دوست و استاد عزیزم، عبدالحمید ضیایی را تکرار می‌کنم:

تو هم شبیهِ این همه معشوق

شبیهِ یادهایِ فراموشِ دیگرِ من

و هیچ کس نمی‌تواند

که پُر کند تمامِ قلبِ کسی دیگر را

 همیشه

یک تهیِ تلخ

 در هزار زاویه‌ی روحِ آدمی باقی ست.

[ بیست و هشتم فروردین 1393 ] [ صدیق قطبی ] [ ]

کتاب حاضر را صِرفاً به مناسبت برگزاری شصتمین سال‌گردِ موجودیت خودم می‌نویسم؛ می‌نویسم زیرا ناگهان دچار این هوس شده‌ام که به ایام گذشته بازگردم و راه دیروز و پریروز رفته‌ام را بارِ دیگر بپیمایم و جوانی گذشته‌ام را و به عبارت دیگر قشنگ‌ترین دوران زندگی‌ام را دوباره مرور کنم. «وحشتناک‌ترین لحظه‌های زندگی دقایقی است که در آن‌ها انسانی سال‌خورده به یاد دورانِ جوانیِ خود می‌افتد.» گر چه با این گفته‌ی مدبرانه‌ی گی دو موپاسان نویسنده‌ی فرانسوی آشنایی دارم، با این حال تصاویر گذشته را، تصاویرِ جوانیِ دور را،‌ مانند مغروقان در آخرین لحظه‌ی حیات‌شان، به ذهنم فرا می‌خوانم.

اما به پشت سر نگریستنم به هیچ روی به خاطر آن نیست که بر گذشته‌ی بی‌بازگشت اشک حسرت بریزم بلکه به عکس به پشت سر می‌نگرم تا به سیری بخندم، زیرا درست حالاست که می‌توانم بگویم: «کسی خوب می‌خندد که آخر از همه بخندد!»

وقتی چشم بر جهان گشودم تنها نبودم- ما سه نفر بودیم. اولی همین که چشم باز کرد گریه سر داد و از همان لحظه دست از اشک‌ریزی بر نداشته است: زندگی‌اش در میان آه و اشک سپری می‌شود. دومی بعد از نخستین برخوردش با گرفتاری‌ها نتوانست خود را از چنگ‌شان برهاند: زندگی او با گرفتاری‌های روزمره گره خورده است. اما سومی بعد از اولین خنده‌اش، خنده را به همراه جدایی‌ناپذیر زندگیِ خویش مبدل کرده است: او زندگی را خنده‌کنان پشت سر می‌گذارد.

ما هر سه در قلب واحدی می‌زیستیم اما راه‌هایمان متفاوت و جدا از هم بود.

اولی، در راه زندگی، پاکشان گام می‌زد و به تلخی اشک می‌ریخت و در دنیا جز مصیبت و اندوه نمی‌دید. همه چیز به نظرش تیره و نفرت‌انگیز می‌نمود. آسمان بالای سرش همیشه پوشیده از ابرهای تیره و زمین زیر پایش همیشه سیراب از اشک بود. بی‌عدالتی‌ها را می‌دید و احساس‌شان می‌کرد و از تلخ‌کامی و از مشاهده‌ی بدبختیِ آدم‌ها زجر می‌کشید. بر ناکامی‌ها و بر گور دیگران به تلخی اشک می‌ریخت...

دومی با پشتی خمیده از بار گران گرفتاری‌ها در راه زندگی گام می‌زد. گاهی فکر می‌کرد که خورشید از نقطه‌ی دیگری جز مشرق طلوع می‌کند، گاهی نیز از این که کره‌ی زمین نمی‌تواند در جهت مخالف حرکتِ همیشگی خود بچرخد یا این که دریاها ژرف و کوه‌ها بلندند رنج می‌کشید. در برخورد با هر پدیده‌‌ی اسرارآمیزی، با قیافه‌ای ژرف‌اندیش به فکر فرو می‌رفت و می‌کوشید آن پدیده‌ی ناشناخته را بشناسد. سعی می‌کرد هرگونه مسئله‌ای را حل کند، اما همین که به مشکلی بر می‌خورد، از حل آن منصرف می‌شد و بدین سان با پشتی خمیده از بار گرفتاری‌ها کوله بار زندگی را می‌کشید.

 اما سومی در تمام طول عمر خود لحظه‌ای از خندیدن باز نمی‌ایستاد. او با قلبی سبک و لب‌هایی آراسته به لب‌خند در راه زندگی گام بر می‌داشت و با چشم‌های گشوده به جهان می‌نگریست؛ هم به عیب‌ها می‌خندید هم به برازندگی‌ها، چرا که مردم غالباً نفرت‌انگیزترین عیوب خود را به حساب شایستگی‌ها می‌نویسند؛ هم به عالی‌مقامان می‌خندید، هم به تحقیرشدگان، زیرا عالی‌مقامان غالباً به مراتب حقیرتر از آنهایی هستند که تحقیرشان می‌کنند؛ هم به حماقت می‌خندید هم به فضیلت، زیرا فضیلت آدم‌ها غالباً مجموعه‌ای است از حماقت‌هایشان؛ هم به دروغ‌بافان می‌خندید هم به راست‌گویان، زیرا برای اکثر آدم‌ها دروغِ شیرین دل‌پذیرتر از راستِ‌ تلخ است؛ هم به حقیقت می‌خندید هم به گمراهی، زیرا در عصر ما در حقیقت غالباً بیشتر از گمراهی تجدیدنظر می‌کنند؛ هم به عشق می‌خندید هم به نفرت، زیرا عشق غالباً خودخواه‌تر از نفرت است؛ هم به اندوه می‌خندید هم به شادی، زیرا شادی به ندرت ممکن است بدونِ هیچ‌گونه دلیلی بروز کند، حال آنکه اندوه تقریباً همیشه بدون دلیل عارض می‌شود؛ هم به بدبختی می‌خندید هم به خوش‌بختی، زیرا خوش‌بختی تقریباً در همه حال تغییرپذیر و شوربختی تقریباً همیشه جاودان است؛ هم به آزادی می‌خندید هم به استبداد، زیرا آزادی فقط حرفی است تو خالی، حال آنکه ظلم و استبداد در همه حال حقیقتی است انکارناپذیر؛ هم به دانش می‌خندید هم به جهل، زیرا دانش حدود و ثغوری دارد،‌حال آن که جهالت حد و مرز نمی‌شناسد؛ سخن کوتاه به همه چیز می‌خندید... می‌خندید... و باز هم می‌خندید...

و پس از گذشت شصت سال تمام (می‌گویند متوسط طول عمر انسان شصت سال است)، آن سه رهرو در همان روحی که از درونش خارج شده بودند با هم رو به رو شدند تا مشاهدات‌شان را از جهان جمع‌بندی کنند.

آن که گرفتاری‌های دنیا را بر دوش می‌کشید پیش از آن دو به سخن در آمد و گفت:

- نگرانی از سرنوشت انسان‌ها مغزم را خسته و روحم را فرسوده کرده است.

- تو گمان می‌کنی بر اثر زحماتت گرفتاری‌ها کم شده و آدم‌ها راحت‌تر زندگی می‌کنند؟

- خیر. گرفتاری‌ها جزء لاینفک بشر و وسیله‌ی تکامل اوست. من به این نتیجه رسیده‌ام که اگر گرفتاری‌های بشر را از او بگیریم، در حق وی مرتکب گناهی نابخشودنی می‌شویم.

- ولی آیا زندگی‌ای را که پشت سر گذاشته‌ای توانستی بشناسی؟

- خیر. بار گرفتاری‌ها به قدری سنگین بود که نزدیک بود کمرم خرد شود...

در اینجا آن که یک عمر گریسته بود به سخن درآمد و گفت:

-  چشم‌هایم از اشک متورم و روحم از درد و اندوه انسان‌ها رنجور است.

- آیا اکنون رنج و درد انسان‌ها کاهش یافته است؟

- خیر. انسان‌ها کماکان رنج می‌کشند. بی‌جهت نیست که گفته‌اند: «زندگی درد است. بی‌درد زندگی وجود ندارد.»

-  آیا خودت این زندگی را توانستی ببینی و بشناسی؟

- خیر. چشم‌هایم آن‌ قدر پر از اشک بود که نه فرصت دیدن داشتم، نه مجال شناختن.

در این جا آن که یک عمر خندیده بود رشته‌ی سخن را در دست گرفت و گفت:

- دنیا آن قدر مضحک است که چانه‌ام از خنده درد گرفته است. هر چه بیشتر به زندگی می‌نگریستم و هر چه بیشتر به شناختنِ‌ انسان‌ها توفیق می‌یافتم، بلندتر می‌خندیدم. حتی حالا که یک پایم لب گور است وقتی به راه رفته‌ام باز می‌نگرم، نمی‌توانم جلوی خنده‌ام را بگیرم.

و اینک به آن که زندگی را خنده‌کنان پشت سر نهاده بود مأموریت می‌دهم اوراق هنوز نانوشته‌ی کتاب سال گردم را با خاطرات خود پر کند، زیرا فقط اوست که زندگی را دیده و شناخته بود.

[زندگی من، برانیسلاو نوشیج، ترجمه سروژ استپانیان، نشر کارنامه]

شما به بالا می‌نگرید، زیرا آرزوی قله در سر دارید؛ من به پایین می‌نگرم، زیر سر قله ایستاده‌ام‌‌. ‌‌بین شما کدام‌تان قادر است بالای قله ایستاده و خنده سر دهد؟ آن‌که می‌رسد به رأس بزرگ‌ترین قله‌ها، می‌خندد به ریش تمامی تراژدی‌ها‌‌.

[چنین می‌گفت زرتشت، فریدریش نیچه، ترجمه قلی خیاط، مؤسسه انتشارات نگاه]

[ بیست و هفتم فروردین 1393 ] [ صدیق قطبی ] [ ]

پیام‌های عارفانه از تذکرة الاولیای عطّار نیشابوری

نگا: یک حرف صوفیانه ( اینجا و اینجا)- تذکرة الاولیا (اینجا و اینجا)

روشن تر از خاموشی، چراغی ندیدم،

و سخنی، به از بی سخنی نشنیدم.

ساکنِ سرایِ سکوت شدم.

.: بایزید بسطامی :.

کاسه‌ای بیاشامیدم

که هرگز، تا ابد،

از تشنگی او سیراب نشدم.

.: بایزید بسطامی :.

عشق

عشق نیست

مگر اینکه عاشق هرگاه که معشوق خود را می‌بیند

شرم داشته باشد که بگوید:

من تو را دوست دارم.

.:‌ ابوالحسن خرقانی :.

هر که جان خود را جاروبِ درِ خانه‌ی معشوق نمی‌کند

او عاشق نیست.

.:‌ ابوعلی دقّاق :.

محبت درست نشود

مگر در میان دو تن

که یکی دیگری را گوید:

ای من!

.: جنید بغدادی :.

نماز عشق

دو رکعت است

که وضوی آن درست نیاید

الا به خون.

.: حلاج :.

چون به جان می‌نگرم

جانم درد می‌کند

و چون به دل می‌نگرم

دلم درد می‌کند

و چون به فعل می‌نگرم

قیامتم درد می‌کند

و چون به وقت می‌نگرم

«تو» ام درد می‌کنی.

.:‌ ابوالحسن خرقانی :.

به صحرا شدم

عشق باریده بود

و زمین تر شده

چنانکه پای به برف فرو شود

به عشق فرو می‌شد.

.: بایزید بسطامی :.

یا چنان نمای

که هستی

یا چنان باش

که می‌نمایی

.: بایزید بسطامی :.

اگر جایی مرگ دیدید

برای من بخرید.

.: سفیان ثوری :.

ما چون گوهر یابیم

اگر چه در نجاست افتاده باشد

برگیریم و پاک کنیم.

.: شقیق بلخی :.

خواهم که همه‌ی اندوه‌هایی که در دل‌های مردمان است

در دل من باشد

تا ایشان از اندوه فارغ باشند.

.: سَری سَقَطی :.

عارف

به چشم می‌گرید

به لب می‌خندد

به دل می‌سوزد

به سر می‌بازد

و نام دوست می‌گوید

و بر درِ او می‌گردد.

.: شبلی :.

درازا سفرا که ماییم

و کوتاه سفرا که ماییم

چند همی گردیم از پسِ خویش؟

.:‌ ابوالحسن خرقانی :.

اگر از ترکستان تا به درِ شام

کسی را خاری در انگشت شود

آن از آنِ‌ من است

و همچنین اگر از ترک تا شام

کسی را قدم در سنگ آید

زیان آن مراست

و اگر اندوهی در دلی است

آن دل از آنِ من است.

.:‌ ابوالحسن خرقانی :.

در اندرون پوست من دریایی است

که هرگاه بادی برآید

از این دریا ابر و باران سر بر کند

و از خاک تا به افلاک باران ببارد.

.:‌ ابوالحسن خرقانی :.

الهی!

اگر اندامم درد کند

شفا تو دهی

چون «تو» ام درد کنی

چه کسی مرا شفا می‌دهد؟

.:‌ ابوالحسن خرقانی :.

بر همه چیزی کتابت بُوَد

مگر بر آب

و اگر گذر کنی بر دریا

از خون خویش

بر آب کتابت کن

تا آنکه از پیِ تو آید

داند که عاشقان و مستان و سوختگان از اینجا گذشته‌اند.

.:‌ ابوالحسن خرقانی :.

این راه

راه بی‌باکان است

و راه دیوانگان و مستان

با خدا مستی و دیوانگی و بِی‌باکی سود دارد.

.:‌ ابوالحسن خرقانی :.

بیزارم از آن خدای

که به طاعت من از من خشنود می‌شود

و به معصیت من از من خشم می‌گیرد

پس او خود در بندِ من است

تا من چه می‌کنم.

.: ابوبکر واسطی :.


ادامه مطلب
[ بیست و هفتم فروردین 1393 ] [ صدیق قطبی ] [ ]
.: Weblog Themes By themzha :.

به نگاهم خوش آمدی

من انسانم و هیچ امر انسانی با من بیگانه نیست.
.: ترنس راتیگان :.

نه فرشته‌ام نه شیطان، کی‌ام و چی‌ام؟ همینم
نه ز بادم و نه آتش که نواده‌ی زمینم

منم و چراغ خُُردی که بمیرد از نسیمی
نه سپیده‌دم به دستم نه ستاره بر جبینم

منم و ردای تنگی که به جز «من» اش نگنجد
نه فلک بر آستانم، نه خدا در آستینم

نه حقِ حقم نه ناحق، نه بَدَم نه خوب مطلق
سیه و سپیدم: ابلق٬ که به نیک و بد عجینم

.: حسین منزوی :.

از من نپرسید کیستم و از من نخواهید بی‌تغییر باقی بمانم... بگذارید کار بررسی اوراق هویتمان را به پلیس‌ها و مأموران دولتی‌مان بسپاریم.

.: میشل فوکو :.

تا امروز، با همنشینی که همکیش من نبود مخالفت می‌ورزیدم. لکن امروز دل من پذیرای همه‌ی صورتها شده است: چراگاه آهوان است و بتکده‌ی بتان و صومعه‌ی راهبان و کعبه‌ی طائفان و الواح تورات و اوراق قرآن. دین من اینک، دین عشق است، و هرجا که کاروان عشق برود دین و ایمان من هم به دنبالش روان است.

.: محی‌الدین عربی اندلسی :.

 

امکانات وب
Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت