در طلب حقیقت، زیبایی، خوبی

هرگز هنگام گذر از جاده، به گندمزاری رسیده‌اید؟ اندک دمی ایستاده‌اید؟ لختی به وزش باد در آن نگریسته‌اید؟ آیا در گندمزارهای زندگی‌ام، کسی با من بوده است؟

گندمزار در برابر باد، دریایی زرین و در تکاپوست. خوشه‌ی گندم می‌لرزد. کمر خم می‌کند. دانه می‌پراکند. خشک می‌شود و باز می‌روید. شاید گندمزار در نور، خورشیدی است که می‌توان در میان پرتوهایش گام برداشت. گندمزار در مه، تبلور دانه‌های حیات است که مه چون کیمیا، در ابهام ناب، زرینش کرده است. شاید مرا یاد آنانی می‌اندازد که دوست داشته‌ام و در دوست داشتنشان، فقط به خودم مهر ورزیده‌ام، آنانی که تنها برای آنکه بگویم دوست داشتن را می‌دانم، در غرفه‌ی خالی مهرورزیِ ذهنم نشانده‌ام. برای آنکه به خودم بباورانم که رنج کشیده‌ام و مهر ورزیده‌ام و به من مهر نورزیده‌اند. حال آنکه همانانند که ذره ذره، آن گوهر را که همواره پوییده‌ام، می‌پردازند.

اما، حقیقت این است که امروز براستی تنهایم. منم و گندمزار و این مه که دم به دم نزدیک‌تر می‌شود. که خاموش در برابر این گندمزار به زانو درافتاده‌ام، با هر دانه‌ی گندم که بر زمین می‌افتد، لحظه‌های زندگی‌ام را به یاد می‌آورم که آغشته به آدم‌ها و بس دور از آنان بود. کاش قاصدکی از جهان آنان پیامی‌ام می‌آورد، که تمام عمرم در انتظار قاصدکی بودم.

بارها اندیشیده‌ام، چرا آنچه می‌بینیم، آنچه هست نیست؟ و هر بار کوشیده‌ام حقیقت را از درون نگاره‌ها بیرون بکشم. اما نگاره‌ها همانند که هستند. همچون امروز، که آیندگان و روندگان، شاید فقط پیرمردی خاموش را ببینند که در برابر مزرعه‌ی گندمی به زانو درفتاده است و دیگر هیچ.

 [ از کتاب: اندوه ماه، آرش حجازی، نشر کاروان ]

ای باد وزیده بر گندمزار

تمام روباه‌های جهان

اهلی منند

اما تو نه؛

وحشی!

[ علی کرمی ]

درست در کنار شما دراز بکشم،‌ در شما بیارامم

در غیبت هر رؤیا، غیبت هر معنا،

سعادتمند، بی‌پرسشی، بی‌کلامی بی‌گذشته‌ای

و بی‌فردا: تنها لحظه‌ای خالص را بودن...

[ لیونل ری ]

+ نوشته شده در  دوم مرداد 1393   توسط صدیق قطبی  | 

پیری دمِ درگاه ایستاده است و وراندازم می‌کند. وقتی به آینه نگاه می‌کنم می‌بینم از توی چشم‌های خودم دارد نگاهم می‌کند. به روی خودم نمی‌آورم و طوری رفتار می‌کنم که انگار نیست. ولی راستش توی تن خودم خانه کرده و دارد مرا را از آن‌جا می‌راند، آرام و سمج به بیرون می‌راند؛ در زانوی ورم‌کرده، در کمرِ دردمند و در سنگینی رسوبی که ته دل می‌نشیند، جا گرفته. مثل خاکستر آهسته پایین می‌آید و کم‌کم پنهان می‌کند.

[ روزها در راه، شاهرخ مسکوب ]

ما رفته رفته پیر می‌شویم. اول لذتی که از زندگی و از سایر اشخاص می‌بریم کاهش پیدا می‌کند، همه چیز به تدریج واقعی می‌شود، همه‌چیز برایمان روشن می‌شود، این کار سن است. حالا می‌دانیم یک لیوان فقط یک لیوان است. انسان، این موجود بیچاره، فانی است، هرچه هم که بکند. بعد بدنمان پیر می‌شود: اما نه همه جا با هم. اول چشم‌ها، یا پاها، یا قلب. ما قسطی پیر می‌شویم. بعد یکباره روحمان شروع به پیر شدن می‌کند: بدن ممکن است پیر شده باشد اما روحمان هنوز مشتاق باشد و حافظه داشته باشد و جستجو کند و جشن بگیرد و در حسرت شادی باشد. وقتی شوق و شادی فروکش کرد، تنها چیزی که می‌ماند خاطرات و نخوت است، بعد عاقبت، دیگر راستی راستی پیر شده‌ایم. یک روز بیدار می‌شویم و چشم‌ها را می‌مالیم و نمی‌دانیم چرا بیدار شده‌ایم.

[ خاکستر گرم، شاندور مارائی، ترجمه‌ی مینو مشیری، نشر ثالث ]

  اینک داریم همانی می‌شویم که هرگز آرزو نکرده‌ایم؛ یعنی پیر. هرگز نه آرزوی پیری کرده‌ایم و نه انتظارش را کشیده‌ایم و زمانی که کوشیدیم تصوّرش کنیم، همواره به‌شکلی سطحی، کلّی و سرسری بوده. پیری هرگز نه کنج‌کاویِ ژرفی را در ما برانگیخته و نه عمیقاً علاقه‌مندمان کرده...

   پیری در وجودمان به‌معنای پایانِ شگفتی خواهد بود. نه‌تنها توانِ شگفت‌زده‌شدن، بلکه قدرتِ شگفت‌زده‌کردن را نیز از دست خواهیم داد. پس از آن‌که عمری را به تعجّب‌کردن از همه‌چیز گذراندیم، دیگر هیچ‌چیز متعجّب‌مان نخواهد کرد؛ هم به این دلیل که کارها و حرف‌های عجیب‌مان را قبلاً دیده‌اند و هم به این خاطر که دیگر به‌سوی‌مان نگاه نخواهند کرد...

   ناتوانی در شگفت‌زده‌شدن و علم به شگفتی‌نیافریدن، ما را اندک‌اندک در عالمِ ملال فرو خواهد برد. آدمِ پیرْ ملول می‌شود و ملال‌آور است. ملالْ ملال می‌آورد. ملال پخش می‌شود، عینِ ماهیِ مرکّب که جوهر پخش می‌کند و به‌این‌ترتیب همه با هم، و با ماهیِ مرکّب و با جوهر یکی می‌شویم. دریای اطراف‌مان سیاه خواهد شد و سیاهی، خودمان خواهیم بود. بله، همین خودمان که عمری را به انزجار از رنگِ سیاهِ ملال و پناه‌گرفتن از آن گذرانده‌ایم. یکی از چیزهایی که هنوز شگفت‌زده‌مان می‌کند، همین بی‌تفاوتیِ ذاتی‌مان نسبت به قرارگرفتن در چنین وضعیتِ جدیدی‌ست. این بی‌تفاوتی ناشی از آن است که اندک‌اندک در سکونِ سنگ فرو می‌رویم.

[ هرگز از من مپرس، ناتالیا گینزبورگ، ترجمه‌ی آنتونیا شرکا، منظومه‌ی خرد ]

+ نوشته شده در  یکم مرداد 1393   توسط صدیق قطبی  | 

برویر ادامه داد: «و یک چیز دیگر؛ برتا تنهایی‌ام را قابل تحمل می‌کند. تا جایی که به یاد دارم، همیشه از فضاهای خالی درون خویش وحشت داشته‌ام. و تنهایی‌ام، هیچ ارتباطی به حضور یا غیبت دیگران نداشته است. منظورم را می‌فهمی؟»

- «آخ، کسی بهتر از من نمی‌تواند منظورت را درک کند! گاهی فکر می‌کنم تنهاترین انسان هستی‌ام. و مانند تو این حس، ارتباطی به حضور دیگران ندارد، در واقع از دیگرانی که به تنهایی‌ام دستبرد می‌زنند، ولی همراهی و مصاحبتی ارزانی‌ام نمی‌کنند، بیزارم.»

-«منظورت چیست، فریدریش؟ چطور مصاحبتی ارزانی‌ات نمی‌کنند؟»

-«با گرامی نداشتن آن‌چه برای من گرامی است! گاه به دوردست زندگی خیره می‌شوم، ناگهان به اطرافم می‌نگرم و می‌بینم هیچ کس مرا همراهی نمی‌کند، تنها همراهم، زمان است.»

[ وقتی نیچه گریست، اروین د.یالوم، ترجمه سپیده حبیب، نشر قطره ]

هرچه پیش‌تر می‌روم تنهاتر می‌شوم. گمان می‌کنم «به روزِ واقعه» باید خودم جنازه‌ام را به گورستان برسانم. راستی مُرده‌ای که جنازه‌ی خودش را به دوش بکشد چه منظره‌ی عجیبی دارد. غریب؛ بیگانه.

 کوه چه خواب سنگینِ ساکتی دارد. انگار هرگز بیدار نمی‌شود. حتّا در عالمِ خیال.

[ روزها در راه، شاهرخ مسکوب ]

+ نوشته شده در  یکم مرداد 1393   توسط صدیق قطبی  | 

گوش کن جاده صدا می‌زند از دور قدم‌های تو را...

عبور باید کرد

و همنورد افق‌های دور باید شد

+ نوشته شده در  یکم مرداد 1393   توسط صدیق قطبی  | 

«فیلسوفی را اسیر گرفتند، مردی خواست تا او را بخرد. از او پرسید که: به چه درد می‌خورد؟ فیلسوف گفت: به درد آزادی.»[محاضرات‌الادباء، راغب اصفهانی]

+ نوشته شده در  سی و یکم تیر 1393   توسط صدیق قطبی  | 

+ نوشته شده در  سی و یکم تیر 1393   توسط صدیق قطبی  | 

عادت به عیب‌بینی و سیه‌نگری، نشانه‌ی بی‌هنری است. خواجه‌ی شیراز می‌گفت آنکه هنر عاشقی بلد است دیده به بد دیدن نمی‌آلاید:

منم که شُهره‌ی شهرم به عشق ورزیدن // منم که دیده نیالوده‌ام به بد دیدن

رسم و شیوه‌ی عیب‌جُستن و بر کاستی‌ها انگشت فشردن، رسم و شیوه‌ی ناشکری و قدرناشناسی است. نشانه‌ی تیرگی روح و بی‌هنری دل است. بی‌هنری است اینکه آدم از گستره‌ی آنچه ستودنی و چشم‌نواز است، نگاه برگیرد و مگس‌وار بر فضله‌ها و عفن‌‌جای‌ها مقام کند. حافظ می‌گفت: "هر که بی‌‌هنر افتد نظر به عیب کند."

به همین‌روی نسبت به داوری‌های یکسویه و سیه‌بینانه تذکر می‌دهد:

عیب می جمله بگفتی هنرش نیز بگوی //  نفی حکمت مکن از بهرِ دل عامی چند

به‌نظر می‌رسد سرآمد عواملی که خواجه‌ی شیراز را با زاهدان تندخوی و خشک‌دماغ بر سر مخالفت آورده بود، همین خوی و روحیه‌ی عیب‌بینی بوده است. او در نقد چنین زاهدانی می‌گوید:

یا رب آن زاهد خودبین که به‌جز عیب ندید //  دود آهی‌ا‌ش در آیینه‌ی ادراک انداز

همو، راه نجات را در ترک عیب‌جویی و سیه‌بینی می‌داند:

دو نصیحت کنمت بشنو و صد گنج ببر // از درِ عیش در آ و به رهِ عیب مپوی

همین مضمون را در بیتی دیگر می‌بینیم:

به پیرِ میکده گفتم که چیست راه نجات // بخواست جام می و گفت عیب پوشیدن

سه حکایت زیر، در روشن شدن و به‌یاد سپردن این آموزه، خواندی و تأمل‌آور هستند:

گویند در آن زمان كه خاقانی و ظهیرالدین فاریابی و دیگر شعرا، قدس الله ارواحهم، سر بر بودند آوازه بود كه اثیرالدین اخسیكتی می‌آید. چون اثیر بیامد ابتدا طلب خانه خاقانی كرد... چون اثیر بیامد و سلام كرد و هم آنجا در آن میان سرای بنشست... جواب سلام او ستد و پرسید كه چه كسی؟ گفت: بنده مردی فصال(مداح) است كه در زیر منبر واعظان قصاید شعرا خوانم و گدایی كنم. خاقانی گفت: از اشعار متقدمان چه یاد داری؟ اثیر آغاز كرد و قصیده‌ای از آن عنصری خواند و یكی از آن عسجدی و از آن دیگران. آنگاه خاقانی پرسید كه از اشعار متأخران چه یاد داری؟ اثیر آغاز كرد و قصیده همه می‌خواند و از آن او نمی‌خواند. خاقانی ملول شد. گفت: از اشعار افضل‌الدین خاقانی چی یاد داری؟ اثیر گفت: والله اشعار خدمتش به بنده نرسیده است مگر دو بیت كه:

به خراسان شوم انشاالله //  آن ره آسان شوم انشاالله

دیگر:

به سر انگشت می‌درد بی بی //  سرانگشت می‌مزد بی بی

خاقانی گفت: «مردک! من باغی نشانده‌ام به انواع اثمار و اشجار لطیف و گل و ریاحین و در طرفی از آن باغ، حاشا، رفته‌ام و ریسته(ریستن: قضای حاجت کردن)، تو همه رها كرده‌ای و آن ریسته(نجاست و پلیدی) را می‌خوری؟»[به نقل از: خاقانی و محیط ادبی تبریز،‌ محمدرضا شفیعی کدکنی]

 پای مسیحا که جهان می‌نَبَشت //  بر سر بازارچه‌ای می‌گذشت (نبشتن: درنوردیدن)

 گرگ‌سگی بر گذر افتاده دید  //  یوسفش از چه به در افتاده دید

 بر سر آن جیفه، گروهی نَظار //  بر صفت کرکسِ مُردارخوار   (نَظار: تماشاگر)

 گفت یکی: وحشت این در دماغ  // تیرگی آرد چو نفس در چراغ

 وان دگری گفت: نه بس حاصل است  //  کوری چشم است و بلای دل است

 هر کس ازان پرده نوایی نمود  //  بر سر آن جیفه جفایی نمود  (جیفه: لاشه، مردار)

 چون به سخن نوبت عیسی رسید  // عیب رها کرد و به معنی رسید

 گفت: ز نقشی که در ایوان اوست  // دُر به سپیدی نه چو دندان اوست

(یعنی دندان او از مروارید سفیدتر است) [مخزن الاسرار، نظامی گنجوی]

«یکی را از دوستان گفتم: امتناع سخن گفتنم بعلت آن اختیار آمده است، در غالب اوقات که در سخن نیک و بد اتفاق افتد و دیده‌ی دشمنان جز بر بدی نمی‌آید. گفت: دشمن آن به که نیکی نبیند.»[گلستان، باب چهارم]

+ نوشته شده در  سی ام تیر 1393   توسط صدیق قطبی  | 

ما همان‌قدر که نیازمند دوست داشتن هستیم، نیاز به دوست داشته‌شدن هم داریم. جایی که سرمایه‌گذاری عاطفی می‌کنید، نیاز دارید که سهم و ثمره‌ای هم برداشت کنید.

اریک امانوئل شمیت در یکی از داستان‌هایش آورده: {ابراهیم آقا می‌گفت: «عیب نداره. عشق تو به اون مال خودته. بگذار عشقت را نخواد، ولی هر کاری که بکنه نمیتونه چیزی رو عوض بکنه. فقط سر خودش بی‌کلاه می‌مونه، همین. بازنده اونه، چیزی که تو میدی،‌تا ابد مال تو میمونه. اما چیزی رو که می‌خوای برای خودت نگه داری برای همیشه از دستش دادی.»}[گل‌های معرفت (از داستان: ابراهیم و گل‌های قرآن)، اریک امانوئل شمیت،‌ ترجمه سروش حبیبی]

اما به نظر می‌رسد این دیدگاه تا حدی آرمان‌گرایانه و واقعیت‌گریز است. یعنی واقعیت روانی ما آدم‌ها به سختی چنین چیزی را بر می‌تابد؛ اگر از اساس بتواند برتابد.

ما نیاز داریم که دیده و شنیده شویم، نیاز داریم که وقتی محبت نثار می‌کنیم، احساس کنیم که در شوره‌بوم بذر نیفشانده‌ایم و مهر و محبت ما بی‌پاسخ نمانده است. درست است که نفس مهرورزیدن، دوست داشتن و عاشق بودن، فارغ از اینکه مورد قدرشناسی از سوی متعلق آن واقع شود، برای روح و روان آدمی سودمند است، اما این قصه اگر در عشق عام و فراگیر، پذیرفتنی باشد، در روابط عاطفی بینافردی چندان قابل اتکا و اعتنا است.

آدم‌هایی که درگیر رابطه‌ی عاطفی یک‌طرفه هستند هم به خویشتن خشونت و جفا می‌ورزند و هم به طرف‌شان. حق ماست که وقتی مهر و عشق می‌ورزیم، پاسخی درخور دریافت کنیم. ستمگری است که از این حق و یا موهبت، خود را محروم داریم. رابطه‌ی عاطفی یک‌جانبه علاوه بر خشونت و جفا بر خود، خشونت و جفا بر طرف دیگر هم هست. معشوق کسی بودن که میل و مهری نسبت به او نداری، وضعیت بغرنج و دشواری است. مورد عشق یک‌طرفه واقع شدن هم دشواری‌ها و غم‌های خود را دارد. مشاهده‌ی ناتوانی‌ات در پاسخ‌گویی مناسب و برابر به آنچه نثارت می‌شود، کامت را تلخ می‌کند.

در فیلم پل چوبی آمده است: «عشق آن است که حالت خوب باشد»؛ حرف مهمی است. عشق باید با شادی و آزادی همراه باشد و عشق یک‌طرفه غالباً از این خصیصه بی‌بهره است. باباطاهر می‌گفت:

چه خوش بی‌ مهربونی هردوسر بی

که یکسر مهربونی دردسر بی

عشق وقتی نشاط‌آور و بهجت‌آفرین است که حضور محبوب را دریابی، پاسخ دریافت کنی، شنیده و دیده‌شوی، معشوقت با شنیدن رازونیازها و لابه‌های عاشقانه‌ات دلش غنج برود و او نیز سودای تو را در سر بپزد. حافظ می‌گفت:

خوش است خلوت، اگر یارْ یار من باشد

نه من بسوزم و او شمع انجمن باشد!

من آن نگین سلیمان به هیچ نستانم

که گاه‌گاه بر او دست اَهرمن باشد

این شعر بر زبان‌ها افتاده که: "خواهان کسی باش که خواهان تو باشد"، حرف پرمغزی است. اگر می‌شد برای عواطف و احساسات به سادگی نسخه پیچید و راهنمایی کرد، می‌شد این گفته‌ی عمیق سعدی را خاطرنشان ساخت که در باب دوم گلستان آورده است:

دل در کسی مبند که دل‌بسته‌‌ی تو نیست...

+ نوشته شده در  سی ام تیر 1393   توسط صدیق قطبی  | 

دو بیت از حافظ همیشه برای من، جذابیت و درخشش و تازگی داشته‌اند:

در این بازار اگر سودی‌ است با درویش خرسند است // خدایا منعمم گردان به درویشی و خرسندی

-

از کران تا به کران لشکر ظلم است ولی //  از ازل تا به ابد فرصت درویشان است

تعبیر درویشی،‌ نداشتن و ناداری را متبادر می‌کند. تبادر نابه‌جایی هم نیست. هر چه داشته‌های‌مان بیشتر است، تشویش‌مان بیشتر. البته اگر درویش، طامع و ناخرسند باشد، همان تشویش دارندگان را دارد. درویشِ خرسند و قانع است که می‌تواند از تشویش برکنار باشد. حافظ می‌گفت: مرا گر تو بگذاری ای نفس طامع // بسی پادشاهی کنم در گدایی. نداشتن، کافی نیست. نخواستن هم لازم است.

نداشتن، یک روحیه و خصلت است. می‌توان از آنچه هست و آنچه در اختیارمان نهاده‌اند، بهره‌مند شویم، لذت ببریم، اما از خوی و روحیه‌ی تملک و داشتن، برکنار باشیم. داشتن، همیشه تشویش‌آور است. چون همیشه دلهره‌ی از دست دادن، تلخ‌کاممان می‌کند. داشتن، همیشه دوشادوش دلهره‌ی از دست دادن است. انگار هر چه داشته‌هایمان را از دست می‌دهیم از آن‌رو که دامنه‌ی تشویش و دلهره‌ِ‌ی از دست دادن‌مان محدودتر می‌شود، سبک‌تر، رهیده‌تر و آزادتر می‌شویم. وقتی نه بسته‌ای به کس دل و نه بسته کس به تو دل، می‌توانی نرم و آرام نجوا کنی: چو تخته‌پاره بر موج، رها رها رها من...

دل‌نهادن با دل‌‌کَندن قرین است و هر چه بیشتر دل ‌می‌نهیم، بیشتر معروض دل‌کَندن، دل‌برگفتن و نتیجتاً رنج‌های ناشی از آن خواهیم بود. همین است که سعدی می‌گفت: نباید بست اندر چیز و کس دل // که دل برداشتن کاری است مشکل.

حکمت‌های کهن، هنوز هم برای ما رهیافت‌های ارزنده‌ و کاربستنی دارند. چه خوش است خواندن این حرف‌ها و حکایت‌ها:

«ای درویش! باید که بر دنیا و نعمت دنیا دل ننهی و بر حیات و صحّت و مال و جاه اعتماد نکنی، که هر چیز که در زیر فلک قمر است و افلاک برایشان میگردد بر یک حال نمی‌ماند، و البته از حال خود می‌گردند. یعنی حال این عالم سفلی بر یک صورت نمی‌ماند، همیشه درگردش است، هر زمان صورتی می‌گیرد و هر ساعت نقشی پیدا می‌آید. صورت اول هنوز تمام نشده است و استقامت نیافته است که صورت دیگر آمد و آن صورت اول را محو گردانید؛ به عینه کار عالم به موج دریا می‌ماند یا خود موج دریاست، و عاقل هرگز بر موج دریا عمارت نسازد و نیّت اقامت نکند.

ای درویش! درویشی اختیار کن، که عاقل‌ترین آدمیان درویشانی‌اند که به اختیار خود درویشی اختیار کرده‌اند، و از سر دانش نامرادی برگزیده‌اند، از جهت آن که در زیر هر مرادی ده نامرادی نهفته است بلکه صد، و عاقل از برای یک مراد صد نامرادی تحمل نکند، ترک آن یک مراد کند تا آن صد نامرادی نباید کشید.» [انسان کامل، عزیزالدین نسفی]

«همه دلتنگی دنیا، از دل نهادن بر این عالم است. هر دمی که آزاد باشی از این جهان و خود را غریب دانی، و در هر رنگی که بنگری و هر مزه‌ای که بچشی، دانی که با او نمانی و جای دیگر می روی، دلتنگ نباشی.»[ مولانا جلال‌الدین رومی، مناقب العارفین ]

نقل است که یک روز بومحمّدِ جُوینی با شیخ (ابوسعید ابوالخیر) در حمّام بود. شیخ گفت: «این حمّام چرا خوش است؟» گفت: «از آنک آدمی پاکیزه می‌گرداند و شوخ از آدمی دور می‌کند.» شیخ گفت: «به از این باید.» گفت: «ازآنک چون تو کسی اینجا حاضر است.» گفت«پایِ من و ما از میان برگیر!» گفت: «شیخ به داند.» شیخ گفت: «از آن خوش است که دو مخالف- یعنی آتش و آب- بهم ساخته‌اند و یکی شده.» بو‌محمد تعجب کرد از آن معنی لطیف. پس شیخ گفت: «از آن خوش است که از جمله‌ی مال و ملکِ دنیا بیش از سطلی و ازاری (لُنگ) با تو، بهم، نیست و آنگاه آن هر دو نیز از آنِ تو نیست!»[ چشیدن طعم وقت، از میراث عرفانی ابوسعیدابوالخیر ]

یکی را از ملوک مدت عمر سپری شد و قایم مقامی نداشت. وصیت کرد که بامدادان نخستین کسی که از در شهر اندر آید تاج شاهی بر سر وی نهند و تفویض مملکت بدو کنند.

اتفاقا اول کسی که درآمد گدائی بود همه عمر لقمه اندوخته و رقعه دوخته. ارکان دولت و اعیان حضرت وصیت ملک بجای آوردند و تسلیم مفاتیح قلاع و خزاین بدو کردند.

مدتی ملک راند تا بعضی امرای دولت گردن از اطاعت او بپیچانیدند و ملوک از هر طرف به منازعت برخاستند و بمقاومت لشکر آراستند.

فی الجمله سپاه و رعیت بهم برآمدند و برخی طرف بلاد از قبض تصرف او بدر رفت. درویش از این واقعه خسته خاطر همی بود. تا یکی از دوستان قدیمش که در حالت درویشی قرین او بود، از سفری بازآمد و در چنان مرتبه دیدش.

گفت: منت خدای را عزوجل که گلت از خار و خارت از پای بدرآمد، و بخت بلندت رهبری کرد و اقبال و سعادت یاوری، تا بدین پایه رسیدی ان مع العسر یسرا

گفت: ای یار عزیز تعزیتم کن که جای تهنیت نیست. آنگه که تو دیدی غم نانی داشتم و اکنون تشویش جهانی.[ گلستان سعدی، باب دوم ]

خرقه پوشی در کاروان حجاز همراه ما بود یکی از امرای عرب مرو را صد دینار بخشیده تا قربان کند. دزدان خفاجه ناگاه بر کاروان زدند و پاک ببردند. بازرگانان گریه و زاری کردن گرفتند و فریاد بی فایده خواندند مگر آن درویش صالح که بر قرار خویش مانده بود و تغیر درو نیامده. گفتم مگر معلوم ترا دزد نبرد؟ گفت بلی بردند ولیکن مرا با آن الفتی چنان نبود که به وقت مفارقت خسته دلی باشد.[ گلستان سعدی، باب پنجم]

+ نوشته شده در  سی ام تیر 1393   توسط صدیق قطبی  | 

ارزنده‌ترین آموزه و تذکری که از مدرسه‌ی عارفان می‌توان گرفت، پیام نیک‌خواهی است. وقتی کسی را می‌دیدند که در حین ارتکاب گناه، شادی می‌کند، به جای آنکه بددلانه آرزوی سلب آن شادی را کنند، به‌دعا می‌خواستند شادی‌ای نصیب‌اش شود که ملازم گناه نباشد. زوال آن شادی را نمی‌خواستند، بلکه شادی‌ای متعالی‌تر و ماندگارتر برایش آرزو می‌کردند. حکایتی در برخی منابع عرفانی آمده که گرچه شاکله‌ی واحدی دارد به سه عارف نسبت داده شده است:

(ذوالنون مصری) روزی با اصحاب در کشتی نشسته بودند در رود نیل به تفرج؛ چنانکه عادت اهل مصر بود. کشتی دیگر می‌آمد و گروهی از اهل طرب در آنجا فساد همی کردند. شاگردان را آن، بزرگ نمود، گفتند: «ایّها الشیخ، دعا کن تا آن جمله را خدای غرق کند تا شومی ایشان از خلق منقطع شود.» ذوالنون بر پای خاست و دستها برداشت و گفت: «بارخدایا، چنانکه این گروه را اندر این جهان عیش خوش داده‌ای، اندر آن جهان نیز عیش خوششان ده.»[کشف‌المحجوب]

ابراهیم اُطروش گوید ببغداد نزدیک معروف کرخی نشسته بودم بدجله قومی جوانان بگذشتند در زورقی و دف همی زدند وشراب همی خوردند وبازی همی کردند، معروف را گفتند نبینی که آشکارا معصیت همی کنند دعا کن بر ایشان، دست برداشت گفت یا رب چنانکه ایشان رادر دنیا شاد کرده‌ای ایشان را در آخرت شادی ده.[رساله‌ی قشیریه]

(شیخ ابوسعید ابوالخیر) روزی به گورستان حیره می‌شد. به سر تربت مشایخ رسید. جمعی را دید که در آن موضع خمر می‌خوردند و چیزی می‌زدند. صوفیان در اضطراب آمدند و خواستند که احتساب کنند (امر به معروف ونهی از منکر) و ایشان را برنجانند و بزنند. شیخ اجازت نداد. چون شیخ نزدیک ایشان رسید گفت: «خدا همچنین که درین جهان خوش دلتان می‌دارد در آن جهان خوش دلتان داراد!»[اسرارالتوحید،‌ محمدبن منور]

+ نوشته شده در  سی ام تیر 1393   توسط صدیق قطبی  | 

«شادی را رها کرده غم را می‌پرستند... شادی همچو آبِ لطیفِ صاف به هر جا می‌رسد در حال شکوفه‌ی عجبی می‌روید. غم همچو سیلابِ سیاه به هر جا که می‌رسد، شکوفه را پژمرده می‌کند و آن شکوفه که قصدِ پیدا شدن دارد، نهلد که پیدا شود.»

[ مقالات شمس تبریزی، به تصحیح محمدعلی موحد ]

«در زندگی همیشه غمگین بودن از شاد بودن آسان‌تر است. ولی من اصلا از آدم‌هایی خوشم نمی‌آید که آسان‌ترین راه را انتخاب می‌کنند. تو را به خدا شاد باش و برای آن که شاد شوی، هر کاری از دستت بر می آید، بکن...»

[ 35 کیلو امیدواری، آنا گاوالدا، ترجمه آتوسا صالحی، نشر افق ]

«ادبیات ما، و بخصوص ادبیات رمانتیک، اندوه را ستوده، پرورده و گسترش داده است. اما نه آن اندوه فعّال و پابرجایی که آدمی را به افتخارآمیزترین کارها بر می‌انگیزد، بلکه به نوعی رخوت روحی که مالیخولیایش می‌نامیدند. رخوتی که به نحوی مطلوب، پیشانی شاعر را پریده رنگ جلوه می‌داد و نگاهش را از حسرت گذشته سرشار می‌کرد. تمایل به باب روز بودن و پسند دیگران واقع شدن نیز در این میان بی‌تأثیر نبود. شادی امری پیش پا افتاده می‌نمود که نشان از سلامتی ابلهانه داشت. و چهره‌ها به دیدن خنده‌ی دیگران در هم کشیده می‌شد. اندوه معنویّت را به انحصار خود در آورده بود و بنابراین از عمق و ژرف‌اندیشی حکایت داشت.

از دیرباز، شادی به چشمم نایاب‌تر، دشوارتر و زیباتر از اندوه جلوه کرده است. و هنگامی که بدین کشف نائل شدم، که شاید مهم‌ترین کشفی باشد که بتوان در طول زندگی بدان نائل شد، شادی برایم نه تنها (چنان که بود) نیازی طبیعی به شمار آمد- بلکه به تعهّدی اخلاقی بدل گردید. چنین پنداشتم که بهترین و مطمئن‌ترین راه برای پراکندن خوشبختی در پیرامون خویش، این است که خود تصویری زنده از آن ارائه دهیم، و بر آن شدم که خوشبخت باشم.

اینکه آدمی برای خوشبختی زاده شده است، بی شک نکته‌ای است که از سراسر طبیعت می‌آموزیم.

به راستی احساس شادی‌ام از زیستن چنان نیرومند است که گاه به تردید می‌افتم و از خود می‌پرسم آیا هوس بودن، حتی اگر نبودم، در من وجود نمی‌داشت؟

بیزارم از هر کس و هر چیزی که شأن آدمی را تنزل دهد، و بیزارم از هر کس و هر چیزی که بخواهد از خرد او، از اعتماد به نفس او، و از چالاکی‌اش بکاهد. چون نمی‌پذیرم که خرد همواره ملازم کُندی و بی اعتمادی باشد. از همین روست که می‌پندارم کودکان اغلب از خرد و فرزانگی بیشتری برخوردارند تا پیران.»

[ مائده های زمینی، آندره ژید، ترجمه مهستی بحرینی ]

+ نوشته شده در  سی ام تیر 1393   توسط صدیق قطبی  | 

به‌رغم کوشش‌های چشمگیری که در زمینه‌ی‌ صلح‌گستری و ترویج مدارا و رواداری و انسان‌دوستی به عمل آمده و به‌رغم نهادهای گوناگون و فراوان بین‌المللی که به قصد فراهم آوردن دنیایی صلح‌آمیزتر فعالیت‌ دارند، از هر کرانه، لهیب و آتش جنگ و خون‌ریزی و یاغی‌گری چشم‌ها را خیره کرده است. هگل می‌گفت بزرگترین درسی که تاریخ به ما می‌دهد این است که آدم‌ها هرگز از تاریخ درس نگرفته‌اند. مشاهده‌ی چنین احوال هول‌انگیزی این باور را بیشتر در آدم تقویت می‌کند که: آدمی در عالَم خاکی نمی‌آید به دست...

گاهی فکر می‌کنم این خانه‌ای که در یک لحظه‌ به ویرانه مبدل می‌شود، چقدر صاحب آن برای ساخت و مرمّت‌اش متحمل خرج شده، با چه تب‌وتاب و امید و آرزویی ساخته‌ شدن آن را به انتظار نشسته و از تکمیل و به‌پایان‌ آمدنش شاد شده. چه ساعت‌های فراوان که بنّاها و کارگران، به مهارت و هنرمندی به ساخت این بنا همت گمارده‌اند و سرآخر همه‌ی آن کوشش‌ها و آرزوها و دلخوشی‌ها به چشم‌برهم‌زدنی دود هوا شده‌اند.

اینهمه احوال بناهای سنگی و مادی است، چون است حکایت مرگ‌های فله‌ای فراوان شمار آدم، از کودک و جوان، تا سالمند و پیر، که به شلیک یکی گلوله، با برتاپ یکی موشک، از پای در می‌آیند. به همین سادگی و به همین رقت‌انگیزی، تمام می‌شوند. کودکی که میوه‌ی دل والدینش است و سرمایه‌ی عمر و دستمایه‌ی زندگی، هدف کورانه‌ی آتشی مرگ‌آور قرار می‌گیرد و گلبرگ‌های نشکفته‌اش، وا نشده می‌پژمرند... ای وای....

مشاهده‌ی این احوال جان‌سوز، غیر از اینکه آدم را از آدمی نومید می‌کند و بر اثر نظاره‌ی این‌همه جور و فرومایگی و بدسگالی، جهان با این بزرگی را بر آدم تنگ می‌کند، پرسشی مُهیب و ویرانگر و از همه دشوارتر، می‌رویاند: معنای زندگی.

 مساعی و کوشش‌هایی که به این آسانی و سادگی، عقیم می‌مانند و سرمایه‌های انسانی که به خشمی خون‌چکان از هم می‌پاشند، جز اینکه تو را در سرداب بی‌معنایی و پوچ‌انگاری بلغزانند چه کارکرد دیگری دارند؟ تاب آوردن زندگی بیش از همه مرهون و متوقف بر داشتن معنایی زندگی‌بخش است، و بزرگترین ستمی که جنگ‌های خانمان‌سوز و ویرانگر بر نوع انسان روا می‌دارند این است که شاهد معنا را گریزانتر و دیریاب‌تر می‌کنند.

فسوسا که در دنیایی که مستلزم آن است که دستِ‌کم آدمیان بر تراکم و تورم رنج‌های ناگزیر آن نیفزایند، یکدیگر را می‌آزاریم و انبوهه‌ی رنج‌هایی را که نفسِ بودن بر آدمی تحمیل می‌کنند، دو چندان می‌کنیم. یا حسرتاً علی‌العباد...

 

 

+ نوشته شده در  بیست و نهم تیر 1393   توسط صدیق قطبی  | 

سلین: آدما تو یه رابطه قرار می‌گیرن، بعدش از هم جدا می‌شن و همه چیزو فراموش می‌کنن، طوری از کنار هم می‌گذرن که انگار دارن مارک موhد خوراکی‌شونو عوض می‌کنن. احساس می‌کنم هیچ‌وقت نمی‌تونم آدمایی که باهاشون بودم رو فراموش کنم، چون هر آدمی ویژگی‌های خاص خودشو داره و هیچ‌وقت نمی‌تونی آدمی رو با آدم دیگه‌ای عوض کنی. هر چیزی که از دست رفته، از دست رفته. هر رابطه‌ای وقتی تموم می‌شه بهم ضربه می‌زنه. هیچ‌وقت جای ضربه‌ش خوب نمی‌شه. به‌خاطر همین خیلی مراقبم درگیر رابطه نشم، چون  منو خیلی آزار می‌ده... دلم برای آدمایی که باهاشون بودم، تنگ می‌شه. انگاری همه‌ش درگیر خرده‌ریزای رابطه‌م. شاید دیوونه باشم. وقتی دختربچه بودم مادرم بهم می‌گفت مدرسه‌م دیر می‌شه. یه بار از راه خونه تا مدرسه دنبالم کرد تا ببینه چرا دیر می‌کنم. من همه‌ش حواسم به بلوطایی بود که از درختا پایین می‌افتادن و تو خیابون قل می‌خوردن، یا نگام به مورچه‌هایی بود که از وسط جاده رد می‌شدن، به برگا نگاه می‌کردم که چه‌طور سایه‌ی خودشونو رو تنه‌ی درختا انداختن؛ همه‌ش حواسم به چیزای کوچک بود. من توشون جزئیات کوچیکی می‌دیدم که خاص هر کدومشون بود، همین منو خشوحال می‌کرد. اینا اون چیزاییه که دلم براشون تنگ می‌شه، همیشه دلم براشون تنگ می‌شه. هیچ‌وقت نمی‌شه آدمی رو جایگزین آدم دیگه‌ای کرد، چون هر آدمی جزئیات زیبای مخصوص به خودش رو داره... هیچ وقت یادم نمی‌ره موقع رفتنت نور خورشید دمِ صبح افتاده بود روی صورتت و ریشت رو یه کم قرمز کرده بود. دلم برای اون لحظه تنگ شده. آه، واقعاً دیوونه‌م.

[از فیلم: پیش از غروب، ساخته‌ی ریچارد لینکلیتر ]

+ نوشته شده در  بیست و نهم تیر 1393   توسط صدیق قطبی  | 

در احوال برخی از عارفان چون بایزید بسطامی، ابوالحسین نوری و ابوالحسن خرقانی به موردی بر می‌خوریم که درک آن برای دینداران متوسط و کسانی که هنوز مایه‌‌هایی از خودگروی و اگوئیزم دارند، بسیار دشوار است. مرتبه‌ای که شاید به چشم بسیاری، نوعی غلو و یا حتا بُلُف، قلمداد شود. عارفان در سلوکِ انسان‌گروانه‌ی خود به مرتبه‌ای می‌رسند که آمادگی و بلکه آرزو دارند به جای همه‌ی خلق به دوزخ روند و یک تنه، بارِ خطاهایِ تمامیِ آدمیان را به عهده بگیرند. طبعاً برای تأثر زیباشناختی و اخلاقی از این حکایت‌ها نه نیازی به هم‌باوری دینی با عارفان است و نه نیازی به اطمینان از وثاقت تاریخی و صحت انتساب این حکایات به ایشان:

ابوالحسن خرقانی می‌گوید: «برخلق او مشفق‌تر از خود کسی را ندیدم، تا گفتم کاشکی به بَدَلِ همه خلق من بمردمی تا این خلق را مرگ نبایستی دید، کاشکی حساب همه خلق با من بکردی تا خلق را به قیامت حساب نبایستی دید، کاشکی عقوبت همه خلق مرا کردی تا ایشان را دوزخ نبایستی دید.»[نوشته بر دریا، از میراث عرفانی ابوالحسن خرقانی]

در احوال بایزید بسطامی آمده است: «مردی از خداوندان حال نزد من آمد وگفت: ای بایزید! این منزلت به چه یافتی؟ گفتم: منزلت رها کن امّا حق تعالی مرا هشت کرامت ارزانی کرد سپس مرا آواز داد که ای بایزید!.... و دوم آنکه راضی شدم که به جای همه خلق به دوزخ درآیم، از فرط شفقتی که بریشان داشتم...... و هشتم آنکه گفتم: اگر خدای تعالی به روز رستاخیز بر من ببخشاید و اذن شفاعتم دهد نخست آنان را شفاعت کنم که مرا آزرده‌اند و با من جفا کرده‌اند. سپس آنان که درحق من نیکی و اکرام کرده‌اند.»[دفتر روشنایی، ازمیراث عرفانی بایزیدبسطامی]

جعفر خُلدی می‌گوید: «روزی ابوالحسن نوری اندر خلوت مناجات می‌کرد. من برفتم تا مناجات وی گوش دارم چنان که وی نداند. گفت: بارخدایا، اهل دوزخ را عذاب کنی و جمله آفردگان تواَند؟ و به علم و قدرت و اراده‌ی قدیم تواَند. اگر ناچار دوزخ را از مردم پر خواهی، قادری بر آنکه به من دوزخ و طبقات آن پر گردانی و مر ایشان را به بهشت فرستی. جعفر گفت: من در امر وی متحیر شدم. به خواب دیدم که آینده‌ای بیامدی و گفتی خداوند تعالی گفت: ابوالحسن را بگوی ما تو را بدان تعظیم و شفقتِ تو بخشیدیم که به ما و بندگان ماست»[کشف المحجوب، علی‌بن عثمان هجویری].

شیخ ابوسعید ابوالخیر گفته است: «چنانکه در سخنان یکی از مشایخ بزرگ است که در مناجات می‌گفت: خداوندا! اعضا و جوارح مرا روز قیامت چندان گردان که هفت طبقه‌ی دوزخ از آن پر گردد، که هیچ کس را جای نماند. پس هر عذاب که همه بندگان خویش را خواهی کرد، بر نفس من نه، تنها، تا من داد از نفس خویش بستانم، و همه بندگان تو از عقوبت خلاص یابند»[اسرارالتوحید،‌محمدبن منور].

در بعضی از نسخه‌های بوستان سعدی، حکایت زیر آمده است:

مقامات مردان به مردی شنو  //   نه از سعدی از سهروردی شنو

شنیدم که بگریستی شیخ زار  //  چو بشنیدی آیات اصحاب نار

شبی دانم از هول دوزخ نخفت  //  به گوش آمدم صبحگاهی كه گفت:

چه بودی كه دوزخ زمن پُرشدی  //  مگر دیگران را رهایی بُدی

كسی گوی دولت ز میدان ربود  //  كه در بند آسایش خلق بود

+ نوشته شده در  بیست و هفتم تیر 1393   توسط صدیق قطبی  | 

نویسنده: هنری نوون

وقتی صادقانه با خودت خلوت می‌کنی و از خودت می‌پرسی از میان اطرافیان، چه کسی برایت دوست‌تر بوده است می‌بینی آنها که به جای توصیه کردن، به جای راه حل دادن، به جای خوب کردن زخمهات و شفا دادن، حاضر شده‌اند دردهایت را بشنوند و زخمهایت را با دست‌های گرم لمس کنند، اگر چه می‌دانستند که اینها، درمانی برای دردهایت نخواهد بود.

آنها که در لحظه‌ ناامیدی، غم و سرگشتگی، توانستند «کنارت بمانند و سکوت کنند». آنها که «ندانستن تو»، «نفهمیدن تو»، «گیج بودن تو»، «زخمی و بیمار بودن تو» برایشان قابل درک و تحمل بود.

آنها که توانستند «ضعف و نتوانستن» تو را ببینند، اما باز هم کنارت بمانند...

+ نوشته شده در  بیست و هفتم تیر 1393   توسط صدیق قطبی  | 

نویسنده:‌ باب مارلی

فقط یک بار در زندگی، می‌توانیم کسی را پیدا کنیم که تمام دنیای ما را عوض کند.

حرف‌هایی را به او بگوییم که به هیچ کس نگفته‌ایم.

از امیدهای خود به او بگوییم.

از هدف‌هایی که هرگز عملی نشدند و

از رویاهایی که هرگز عملی نخواهند شد!

کسی که تحمل خبرهای خوب، بدون گفتن به او برایت دشوار باشد.

چون می‌دانی که اشتیاقش بیشتر از خود توست.

کسی که وقتی گریه می‌کنی، کنارت گریه کند

و آن موقع که خودت را مسخره می‌کنی، با تو بخندد.

هیچوقت به تو این حس را ندهد که «آنقدر که فکر می‌کنی خوب نیستی!»

بلکه چیزهایی را در تو جستجو کند تا منحصر به فرد بودنت را باور کنی.

حسادت،‌ رقابت، فشار و نفرت، هرگز در آن رابطه نباشد.

بدانی که می‌توانی خودت باشی بی دغدغه‌ی آنکه «خود بودنت» او را از تو بگیرد.

کسی که در کنارش، از کم اهمیت‌ترین نشانه‌های زندگی، گوهرهایی ابدی ساخته شود: خواه یک تکه کاغذ پاره، خواه یک موسیقی کوتاه و خواه قدم زدنی بی هدف در کوچه و خیابان.

بودن کنار او، خاطرات شادمانی کودکی‌ات را چنان شفاف پیش چشمانت بیاورد که گویی، اکنون دوباره آنها را تجربه می‌کنی.

زمانی که دستانش در دستان توست،‌ رنگها درخشش بیشتری پیدا کنند.

خنده و قهقهه بخش جدایی ناپذیر زندگی‌ات شود.

در کنارش، نیازمند حرف زدن نباشی.

چیزهایی که برای تو جذاب نبوده، به دلیل علاقه‌ی او، برایت جذاب شود.

هر چیز نامربوطی نیز در ذهن تو به او ربط پیدا کند: از رنگ آسمان تا نوازش نسیم.

تنها امید و امنیت‌ات این باشد که او بخشی از زندگی توست.

بدانی که روزی قلبت خواهد شکست و در عین حال بفهمی که تجربه‌ی عشق و لذت، جز با در آغوش کشیدن این شکنندگی، امکان‌پذیر نیست. 

+ نوشته شده در  بیست و هفتم تیر 1393   توسط صدیق قطبی  | 

نویسنده: کلیو لوییس (از کتاب: چهار نوع عشق)

هر نوعی از عشق، به معنای آسیب‌پذیر شدن است.

همین که عاشق چیزی یا کسی شدی، قلبت را باید برای شکستن آماده کنی.

اگر می‌خواهی مراقب قلبت باشی، آن را به هیچکس نبخش. حتی یک حیوان.

آن را در بسته‌ی زیبایی از شادی‌های کوچک و شیک، بسته‌بندی کن و به کناری بگذار.

آن را در گاوصندوق خودخواهی حفظ کن. جایی که مطمئناً هرگز نخواهد شکست.

اما به خاطر داشته باشد که آنجا در تاریکی امنیت، بدون حرکت و بدون هوا، تغییر جنس خواهد داد.

قلبت همزمان شکست‌ناپذیر و نفوذناپذیر خواهد شد.

چون از جنس سنگ شده است.

عشق، یعنی آسیب پذیر بودن.

و انتخاب با توست…

+ نوشته شده در  بیست و هفتم تیر 1393   توسط صدیق قطبی  | 

نویسنده: جیم بوچر

گاه فراموش می‌کنیم که «داستان بزرگ شدن»، «داستان زخم خوردن و رنج کشیدن» است.

زخم می‌خوریم. بهبود می‌یابیم و ادامه می‌دهیم.

زخم می‌خوریم. بهبود می‌یابیم و ادامه می‌دهیم.

زخم می‌خوریم. بهبود می‌یابیم و دوباره ادامه می‌دهیم..

اما همه‌ی زخمها و همه رنجها، از یک شکل و یک جنس نیستند.

دیر یا زود، یاد می‌گیریم که «طعم و تنوع رنج‌ها از طعم و تنوع تمام قهوه‌های روی زمین بیشتر است».

 رنجی که در رها کردن هر چیز، گرفتارش می‌شویم.

رابطه‌ای که فراموش می‌شود. خانه‌ای که رها می‌شود. خانواده‌ای که ترک می‌شود.

در رها کردن هر امنیتی، رنجی نهفته است…

 رنج پیدا کردن عشق‌ها و دوستی‌های جدید

چرا که هر پیدا کردنی، نگرانی گم کردنی را هم با خود به همراه دارد.

  رنج‌های دیگری هم هست.

رنج ناشی از شکست و نرسیدن.

رنجی تلخ و زودگذر.

 رنج ناشی از موفقیت و رسیدن.

رنجی شیرین و طولانی

زمانی که سختی‌های کسب موفقیت را تحمل می‌کنیم، اما می‌بینیم که موفقیت، دستاوردهایی را که در انتظارشان بوده‌ایم، برایمان فراهم نکرده است…

 رنج اقامت بر قله‌های شادی و موفقیت.

وقتی که نمی‌دانی،‌ اقامت تو در این قله،‌ چقدر طول خواهید کشید…

 رنج همدلی.

چرا که باید همیشه سهمی از بار سختی روزگار دوستانت را بر دوش داشته باشی.

  ما از رنج بردن خود، رنج می‌بریم و فراموش می‌کنیم که رنج بخشی از زندگی است. گاه بخش کوچکی از آن را تشکیل می‌دهد و گاه بزرگترین سهم زندگی را در اختیار می‌گیرد. اما همچنان، مهم‌ترین نشانه زندگی است. این تنها مردگان هستند که از هیچ چیز رنج نمی‌برند.

 رنج‌ها می‌آیند و می‌روند. گاهی ما را محکم‌تر می‌کنند. گاهی پخته‌تر. اما به هر حال، هر یک، رنگی از خود را برای همیشه در روح ما باقی می‌گذارند.

تفاوت طعم و بوی ما انسانها، در تفاوت رنجهایی است که کشیده‌ایم…

«زندگانی رنج دارد. مگر آنکه زنده مانی را انتخاب کنیم…»

+ نوشته شده در  بیست و هفتم تیر 1393   توسط صدیق قطبی  | 

نویسنده: محمدرضا شعبانعلی 

رهای عزیزم.

این دنیا، دنیای تعادل است.

هر آنچه که یافتی، به «بهایی» یافته‌ای و آنچه گم کردی، بهایی است بر آن چیزی که دیر یا زود، خواهی یافت.

هر سکه‌‌ای که دنیا به محبت در کف دستانت می‌گذارد، بهایی دارد که بر روی دیگر آن،‌ ثبت شده است.

فریب کسانی را نخور که می‌گویند سکه‌ی «عشق و موفقیت و رشد و تلاش و رضایت» تنها یک رو دارد! سکه‌ای که روی دیگر ندارد، تقلبی است.

زمانی که به دیدنیهای دنیا عشق می‌ورزی، بهای اجتناب‌ناپذیر آن، «تجربه‌ی گاه و بیگاه خشم و نفرت» است. خشم برای تمام لحظاتی که معشوق، مالکیت مطلق تو را نمی‌پذیرد و نفرت، برای لحظاتی که می‌بینی، عشق تو با آن تصویر کامل و خیالی که که به خلاقیت در ذهن ساخته‌ای، فاصله دارد.

زمانی که به نادیدنی‌های دنیا عشق می‌ورزی، بهای اجتناب ناپذیر، «ندیدن دیدنیهای دنیا» است! ما به دنیا آمدیم که دنیا را ببینیم و چشم بستن بر روی آنها، گرفتار شدن خودخواسته به بیماری «نابینایی» است. عشق‌های آسمانی، تنهایی و کوری زمینی را با خود به همراه دارند و جز به این بها، برای تو حاصل نخواهند شد.

دنیا، زمانی که هدیه‌ی زیبا و لذتبخش «دلبستگی» را به تو هدیه می‌کند، در همان بسته، «رنج وابستگی» را نیز پنهان کرده است.

دنیا، تمام لحظاتی که «لذت پذیرفته شدن و تحسین شدن» را همچون سرمایه‌ای به تو وام می‌دهد، بهره‌ی انباشته‌ی «طرد شدن و نفرین شدن» را نیز محاسبه می‌کند تا دیر یا زود،‌ به همراه اصل سرمایه به او بازگردانی.

دنیا، برای هر لبخندی بر لبانت، قطره اشکی را در چشمانت ذخیره می‌کند، تا وقتی دیر یا زود نیازمندش شدی، چشمانت خشک و خالی باقی نماند.

دنیا،‌ با هدیه کردن غنا و ثروت، لذت بزرگ شادی‌های کوچک زندگی را از تو می‌گیرد. همینطور لذت درک عمیق زندگی را.

آن سوال‌های عمیق فلسفی‌ و معنوی‌ را که فقیر پاسخ‌اش را با نگاهی به دستان تهی و شکم خالی و چهره‌ی گرسنه‌ی فرزندان می‌فهمد، ثروتمند «به زور کنکور و درس و کتابخانه» با غرق شدن در کتابهای سخت فهم فلسفی، در بهترین حالت، شاید «حدس» بزند!

اینها را نگفتم که اگر فقیر شدی، دلخوش باشی. یا اگر ثروتمند شدی، نگران شوی.

اینها را نگفتم تا لذت لبخند از قلبت پاک شود و ترحمت به اشک‌های دیگران،‌ تعدیل و کمرنگ شود.

اینها را نگفتم تا جستجوی شهرت را به فراموشی بسپاری یا برای کسب پذیرش دیگران تلاش نکنی.

اینها را نگفتم که عاشق نشوی.

تو بهتر از هر کسی می‌دانی که در نگاه من،

نه «عشق به دیدنیها» معیاری از «اصالت طبیعی» است و نه «عشق به نادیدنیها» معیاری از «معنویت انسانی».

فقط می‌خواهم بگویم، هر سکه‌ای که در کف دستت قرار داده می‌شود، روی دیگری هم دارد.

دوست من که می گفت «تعادل در زندگی» بهترین انتخاب است و کمک می‌کند کمترین بها را پرداخت کنی، فراموش کرده بود که چه لذت‌های عمیق و تجربه‌های شگفتی را به عنوان بهای سکه‌ی تعادل، در روی دیگر آن، ثبت کرده‌اند!

آنها که می‌خواهند به تو «موفقیت بدون شکست»، «عشق بدون دلشکستگی»، «مادیت بدون معنویت»، «معنویت بدون مادیت»، «لبخند بدون اشک»، «سوگواری بدون لبخند»، «رنج بدون کسب لذت»، «لذت بدون پذیرش رنج»، «صعود بدون آمادگی سقوط»، «سقوط قبل از لذت صعود»، «لذت زندگی بدون توجه به مرگ»، «توجه به مرگ بدون لذت زندگی» را بیاموزند، یا از «حکمت» بی‌بهره‌اند یا از «انسانیت». یا نمی‌فهمند چه می‌گویند یا همزمان با سکه‌ای که بر دستت می‌گذارند، دستی در جیبت دارند و بیش از آنچه داده‌اند، می‌ستانند. از اینها برحذر باش.

سکه‌های زندگی در دستان تو هستند. همان سکه‌‌هایی که در روی دیگرشان، داستان مرگ را نوشته‌اند!

راحت هزینه‌شان کن و به پای هر کسی و هر چیزی که دوست داری بریز٫ اما فراموش نکن که در پس هر انتخابی، معامله‌ای نیز پنهان است و بکوش، تا بهترین معامله‌گر باشی. بازی دنیا برخلاف بازارهای دنیا در دست «درهم و دینار و دزد و دولت» نیست. دلت را در دست بگیر و داستانت را آغاز کن…

+ نوشته شده در  بیست و هفتم تیر 1393   توسط صدیق قطبی  | 

نویسنده: محمدرضا شعبانلعی

رها جان.

کاش میشد به مدرسه نروی.

این روزها، درس اصلی مدرسه، «قطعیت» است.

به تو می آموزند که «تو» درست میگویی. و هر کس حرفی دیگر زد، فریبکار و منحرف است.

کاش میشد به مدرسه نروی.

می ترسم که بت پرست شوی.

یادت باشد که در پای هیچ «بتی»، شمع روشن نکنی که اندیشه پاک، هرگز نه معبدی داشته است و نه بتی.

آرزو نمیکنم که آرمانهایت، همان هایی باشد که آرمان من بوده است

که اگر تو نیز مانند من بیندیشی و رویاهایت مانند من باشد، پس این چند دهه، این جامعه هرگز گامی به پیش ننهاده است.

نشانه‌های تمدن را بیاموز و به دیگران هدیه بده.

معنی تمدن، یک «تردید عمیق» است. تردیدی چنان عمیق که پس از آن، هیچ انگشتی بر ماشه ای فشار داده نشود و هیچ توهینی بر زبان هیچکس نیاید.

تردیدی چنان عمیق، که بدانی به هر انسانی میتوان «لبخند» زد و «حق حیات و آرامش» را از هیچکس به بهانه عقیده‌اش نمیتوان سلب کرد.

آرزو میکنم که آتش شک در وجود تو، هرگز با آب یقین، خاکستر نشود.

تنها جایی که آرزو میکنم از یقین سرشار باشی، عشق است.

نه اشتباه نکن.

عشق آسمانی را نمیگویم.

همین عشق زمینی را میگویم.

میدانم ناپایدار است. میدانم تمام میشود. میدانم گاهی سوء تفاهم است.

اما اگر عاشق شدی،

جاودانگی عشق را یقین داشته باش، حتی اگر عشق تو، ساعتی بیشتر دوام نداشته باشد.

+ نوشته شده در  بیست و هفتم تیر 1393   توسط صدیق قطبی  | 

نویسنده: محمدرضا شعبانلعی

رها.

روزی پدرت، نزدیکی به مرگ را تجربه کرد. زمانی که سوار بر قطار، با قطار دیگری تصادف کرد.

از زمانی که قطار روبرو را دید، تا لحظه ای که تصادف انجام شد، شاید چند ثانیه بیشتر طول نکشید.

اما در آن چند ثانیه، به طرز شگفت انگیزی، تمام آنچه کرده بود و نکرده بود در ذهنش مرور شد.

تمام «دوستت دارم»هایی که نگفته بود. تمام «نفرت دارم» هایی که گفته بود.

تمام «محبت های جبران نشده» و «تمام کوتاهی ها و اشتباهاتی که در حق دیگران کرده بود».

در تمام این سالها، سخت ترین ثانیه های زندگی، آن چند ثانیه بوده است.

امروز پدرت برای آن چند ثانیه ی قبل از مرگ زندگی میکند. و معیارش برای هر تصمیمی، احساسی است که در لحظه ترک جهان خواهد داشت.

 رها جان.

شیاطین در اطرافت بسیارند.

«بحثهای بیهوده مجرد» و «توجه بی دلیل به جزئیات بی خاصیت»، سلاح های شیطان اند.

عمر کوتاه تو را به بحثهای بی نتیجه میگذرانند. به آموختن آداب و قوانینی که مصداق آن، هرگز در زندگیت مشاهده نخواهد شد.

نشانی خانه خود را به کمک دیگران می یابند و نشانی مسیر تو را پس از مرگ، گام به گام تا دروازه جهنم توصیف میکنند.

مباد که «خدا» را و «انسان» را، در لا به لای هیاهوی «خداپرستان» و «انسان نماها» گم کنی...

تو هم دیر یا زود، مانند پدرت، «ثانیه های پایانی» را تجربه خواهی کرد.

برای زندگیت، هدفها و چارچوبهای پیچیده نگذار.

کافی است چنان زندگی کنی که در لحظه مرگ، در آن چند ثانیه پایانی، لبخند بر لبانت بنشیند و بدان که اگر چنین شد، تو رستگار شده ای.

و چنان رفتار کن که اگر روزی، پس از مرگ، روبروی خداوند ایستادی، با غرور تمام بگویی

«خوشحالم که هستی، اما تو که خود خالق منی میدانی که اگر نبودی نیز، حتی یک گام از مسیر زندگیم را، تغییر نمیدادم. چرا که مسئولیت سنگین حفظ مقام انسان، در تمام سالهای زندگی، بر شانه ام بود…».

+ نوشته شده در  بیست و هفتم تیر 1393   توسط صدیق قطبی  | 

نویسنده: محمدرضا شعبانلعی

رها جان.

مردم دنیا به دو دسته بزرگ تقسیم میشوند. آنهایی که خطر میکنند و دنیا را می سازند و محافظه کارانی که در آن «دنیای ساخته شده»، زندگی می کنند.

آنها که خطر میکنند، همیشه متهم اند.

متهم به شکستن مرزها، متهم به شکستن قانون ها، متهم به شکستن عرف و حتی: متهم به شکستن خویش.

محافظه کاران به تو می آموزند که:

 وقتی می خندی، این خطر وجود دارد که در دید دیگران ساده و نادان جلوه کنی.

وقتی گریه میکنی، این خطر وجود دارد که دیگران تو را ضعیف و احساساتی بدانند.

وقتی به دیگران نزدیک میشوی، این خطر وجود دارد که درگیر یک رابطه عاطفی شوی.

وقتی احساسات خود را آشکار میکنی، این خطر وجود دارد که «خود واقعی ات» را افشا کنی.

وقتی عاشق میشوی، این خطر وجود دارد که طرف مقابل، عشق متقابل نداشته باشد.

وقتی امیدوار میشوی، این خطر وجود دارد که وقایع زندگی، نا امیدت کنند…

نمی دانم میخواهی از کدام گروه باشی: اهل خطر یا اهل محافظه کاری.

اما دوست داشتم از گروه نخست باشی.

هر چند سختی هایش را می دانم.

همواره به عنوان یک «متهم» زندگی خواهی کرد اما بدان که همان محافظه کاران، زمانی که دنیای جدیدشان را ساختی، دنیایشان را چنان بدیهی و واضح فرض خواهند کرد که تو گویی، از نخستین روز، حکم خلقت بر همین منوال بوده است.

رها جان. دیر یا زود باید انتخاب کنی که در «ناحیه ی خطر» زندگی کنی یا «خارج از خطر»…

+ نوشته شده در  بیست و هفتم تیر 1393   توسط صدیق قطبی  | 

نویسنده: محمدرضا شعبانلعی

رها جان! باید به تو میگفتیم: «میخواهی چگونه باشی؟»

اما آموختیم: «اینگونه باید باشی…».

باید به تو میگفتیم: «زندگی سرشار از شادی و غم است»

اما آموختیم: «زندگی سرشار از زشت و زیبا است».

باید به تو میگفتیم: «زندگی کن»

اما آموختیم که: «قضاوت کن».

و چنین بود که تو، به جای آنکه وارد «بازی» شوی، «قاضی» شدی.

 زندگی یک نمایشنامه بزرگ است و تو باید بازیگر آن باشی.  اما اگر نبودی، به جای نقد دیگران، به تماشای بازی آنها بنشین. چرا که «نقد» کار کسانی است که «استعداد عمل» ندارند. نمیگویم هیچ نگو. حرفهایت را بزن. نظراتت را بگو. اما به خاطر داشته باش که «احساست» را میگویی و فقط همین. میتوانی بگویی «حسم به تو خوب است یا حسم به تو بد شده». اما هرگز نباید بگویی: «تو خوب هستی یا تو بدی».

رها جان.

حرفهای شازده کوچولو یادت باشد: «آنچه اصل است از دیده پنهان است».

ظاهربین نباش و به خاطر بسپار که چه بسیار کتابهای مقدس که در دستان نامقدس، بیشتر از «شیشه ی شراب» در دستان «مرد سرمست» بشر را به مرگ و تباهی کشانده اند.

بترس از قضاوت و هزینه های آن.

بر قضاوت هایت اصرار نکن. چرا که شکستهای بزرگ تو، بیش از آنکه حاصل «انجام» یک «رفتار» باشد، حاصل «تکرار» یک «قضاوت» اشتباه خواهد بود.

فرصت زندگی بسیار محدودتر از آن است که صرف «شنیدن قضاوت دیگران» کنی

و بسی بسیار محدودتر از آنکه «به قضاوت کردن دیگران بنشینی».

به خاطر بسپار که قضاوت هر کس  در مورد دیگران، پیش از آنکه معرف «دیگران» باشد، بیانگر «شخصیت خود او» است. پس هرگز از قضاوت دیگران در مورد خودت نترس،

تنها بترس از روزی که قاضی دیگران باشی. چرا که زندگی به من آموخت که یا باید «آرام و راضی» باشی یا «خشمگین و قاضی».

باشد که اگر دستی به سوی کسی دراز میکنی، دستی باز برای کمک باشد. چرا که آنکس که انگشت قضاوت به سوی دیگران دراز می کند، قبلاً باید سایر انگشتهای کمک را مشت کرده باشد…

«مشاهده کردن» بدون «قضاوت کردن» آخرین پله تکامل روح است. باشد که تو را بر آخرین پله ببینم…

+ نوشته شده در  بیست و هفتم تیر 1393   توسط صدیق قطبی  | 

دوباره چشمهای مادرش را دید. پیر بود اما هنوز زیبا بود، با وجود آن همه چروک و شکست در صورتش، همیشه زیبا بود.

- مامان تا حالا عاشق شده‌ای؟

- آره پسر جان، پس بابات کی بود؟

- یعنی واقعا عاشق بابام بودی؟ یعنی هیچ کس دیگری قبل و بعدش نبوده که دلت را بلرزاند؟

-مگر می‌شود آدم فقط یکبار عاشق بشود؟ عشق ابدی فقط حرف است. پیش می‌آید که آدم خیلی خاطر کسی را بخواهد. اما همیشه وقتی آدم فکر می کند که دلش سخت پیش یکی گرفتار است، یک دفعه، یک جایی می‌بیند که دلش، ته دلش، برای یکی دیگر هم می‌لرزد، اگر با وفا باشد، دلش را خفه می‌کند و تا آخر عمر حسرت آن دل‌لرزه برایش می‌ماند. اگر بی‌وفا باشد، می‌لغزد و همه عمرش عذاب گناه بر دلش می‌ماند، هیچ کس حکمتش را نمی‌داند... حالا با خود آدم است که حسرت را بخواهد یا عذاب گناه را، یکی را باید انتخاب کند. فرار ندارد...

[ داستان شاهدخت سرزمین ابدیت، آرش حجازی، نشر کارون ]

پدربزرگ مُرد

- از بس که سیگار کشید -

مادر بزرگ ساعت زنجیردار او را

که همیشه به جلیقه‌اش سنجاق می‌شد

به من بخشید

بعدها که ساعت خراب شد

ساعت‌ساز عکسی را به من داد

که در صفحه‌ی پشتی ساعت مخفی شده بود

-دختری که شبیه جوانی مادربزرگ نبود-

پیرمرد چقدر سیگار می‌کشید!

[ از دفتر شعر: افلاطونی که هندسه نمی‌دانست، ابوالقاسم تقوایی ]

+ نوشته شده در  بیست و پنجم تیر 1393   توسط صدیق قطبی  | 

دکتر آرش نراقی

گاهی فرد «نازک» می‌شود- مثل پرده‌ای حریر در پیچاپیچ عاشقانه تن باد. سبک، لطیف، سرشار، تپنده.

ما در بیشتر لحظه‌های زندگی‌مان ستبر و زمخت‌ایم. و این زمختی، به نظرم، ترجمان عاطفی این واقعیت است که غالباً غالب خوبی‌های مان را با هم نداریم. یعنی اگر صد خوبی داشته باشیم، در هر لحظه شمار اندکی از آن خوبی‌ها را در خود می یابیم: گاهی مهربان‌ایم اما بی‌نشاط، گاهی خوش‌ذوق‌ایم اما بدخُلق...

اما در لحظه نادر «نازکی» تمام خوبی‌های‌مان یکباره با هم خوش می‌نشیند: مهربان‌ایم و بانشاط، خوش ذوق‌ایم و خوش‌خُلق! من ستبرت، حریری می‌شود. و تو برای یک لحظه «خود آرمانی»‌ات می‌شوی- بهترینی که می‌توانی.

«نازکی» لحظه اشراق است- چیزها پس خویش را پیش می‌نهد. و تو آرام در سُکر شفافیت سرخ‌فام چیزها تصعید می‌شوی.

+ نوشته شده در  بیست و پنجم تیر 1393   توسط صدیق قطبی  | 

یکی از تعابیر درخشان عرفانی، تعبیر «صفا» است. در یک نگاه، واژه‌ی صوفی از ریشه‌ی «صفا» ساخته شده است. بر این اساس، صوفی راستین را صوفی صافی گفته‌اند. چنانکه حافظ می‌گفت: نقد صوفی نه همه صافی بی‌غش باشد / ای بسا خرقه که مستوجب آتش باشد.

صفا در مقال کدورت و تکدر قرار می‌گیرد. وجود با صفا و آدم مصفّا، وجودی است که کدر نیست. تکدر و کدورت در آینه‌ی دلش نیست. آینه‌ی دل‌اش بی‌غش و بی‌زنگار است. صیقل یافته است. نخشبی که یکی عارفان است می‌گوید: «صوفی را هیچ چیز تیره نكند و همه‌ی تیرگی‌ها به وی صافی شود.»[رساله‌ی قشیریه]

معمولا این نکته‌ را جان‌مایه‌ی یک شخصیت مصفا دانسته‌اند. وجودی که نه تنها تیرگی و کدورت نمی‌پذیرد که خود صفابخشی و کدورت‌زدایی می‌کند. مولانا هم عارف راستین و فرزانه‌ی حقیقی را بر همین اساس تعریف می‌کند:

«عارف کسی است که هیچ کدورتی مَشربِ صاف او را مکدّر نگرداند و هر کدورتی که بدو رسد، صافی شود.»[فیه ما فیه]

سعدی می‌گفت با کسی همنشینی کن که مصفا باشد و در اثر صحبت او، تو هم صفا بیابی و از تیرگی‌ها و ظلمت‌های روح خلاصی یابی:

به کسی نگر که ظلمت بزداید از وجودت

نه کسی نعوذ بالله که در او صفا نباشد

حافظ می‌گفت مصاحبت روشن‌ضمیران را از آن‌رو می‌خواهم که آینه‌ی را از غبار بپیرایم:

دل که آیینه‌ی صافی است غباری دارد

از خدا می‌طلبم صحبت روشن‌رایی

عمده چیزی که تیرگی و کدورت دل به دنبال می‌آورد دشمن‌خویی و کین‌توزی است. یعنی وقتی نام و یا تصویر کسی را تداعی کنی، درونت منقبض و مکدر شود و حالتی از گرفتگی و نفرت و کینه در تو شعله بندد. کینه و خشم و نفرت سه چیز متفاوت‌اند. خشم یک هیجان است و در اعضا و جوارح آدم بروز می‌کند. کینه عاطفه‌‌ای درونی است که در واقع نوعی بدخواهی و تمنای آسیب دیدن کسی را داشتن است. وقتی آدم از کسی کینه دارد یعنی حتا اگر در عمل توفیق نیابد و یا اصلا به وادی عمل منجر نشود، به هر حال، در دل، بدخواه اوست. رنج و آزردگی و بدحالی او را آرزو می‌کند. کینه یعنی دشمنی و عداوت قبلی. اما نفرت بیشتر جنبه‌ی سلبی موضوع است. وقتی از کسی نفرت داریم یعنی از او گریزانیم. نمی‌خواهیم حضورش را دریابیم. نفرت در مقابل عشق قرار می‌گیرد. هر اندازه عشق، ‌طالب حضور و صحبت است، نفرت، می‌گریزد و می‌رمد.

مولانا می‌گفت اگر می‌خواهی سینه‌ات لبالب از شراب عشق شود نخست باید از از آفت کینه و بدخواهی آن را هفت‌آب بشویی. چیز به غایت ناپاک و آلوده را هفت بار با آب می‌شویند.

رو سینه را چون سینه‌ها هفت‌آب شوی از کینه‌ها

وانگه شراب عشق را پیمانه شو پیمانه شو

مولانا می‌گفت کینه از سنخ و جنس دوزخ است. در وصف دوزخ آمده است: (تَکَادُ تَمَیَّزُ مِنَ الْغَیْظِ...)[ملک:8]؛ یعنی نزدیک است از خشم پاره پاره شود. هر که بیشتر اهل کینه‌ورزی است سنخیت و همجنسی بیشتری با دوزخ دارد و جهنّمی و دوزخی است:

کین مدار آنها که از کین گمرهند  //  گورشان پهلوی کین‌داران نهند

اصل کینه دوزخست و کین تو  //  جزو آن کلّست و خصم دین تو

چون تو جزو دوزخی پس هوش دار  //  جزو سوی کل خود گیرد قرار [مثنوی: دفتر دوم]

دو شعر هستند که در این زمینه همیشه مرا متأثر می‌کنند. یعنی با خواندن‌شان همیشه نوعی خضوع و کرنش عاطفی به من دست می‌دهد و هر دو مربوط‌اند به اتفاق ضربت خوردن علی‌ابن ابی‌طالب و نگاه عاری از کینه و عداوت او نسبت قاتل‌اش. شعر اول، بیتی است از محمدحسین شهریار که در آن غزل معروفش، تنها این بیت برای من درخشش و خضوع عاطفی در پی دارد:

به جز از علی که گوید به پسر که قاتل من

چو اسیر توست اکنون به اسیر کن مدارا

آدم با خواندن این بیت گریه‌اش می‌گیرد. اما شعر گیرا و متأثر کننده‌ی دیگر از عطار نیشابوری است:

چونک آن بدبخت آخر از قضا  //  ناگهان آن زخم زد بر مرتضا

مرتضی را شربتی کردند راست  //  مرتضا گفتا که خون ریزم کجاست

شربت او را ده نخست آنگه مرا  //  زانک او خواهد بُدَن همره مرا

شربتش بردند او گفت اینت قهر  //  حیدر اینجا خواهدم کشتن به زهر

مرتضا گفتا به حق کردگار  //  گر بخوردی شربتم این نابکار

من همی ننهادمی بی او به هم  //  پیش حق در جنت المأوی قدم

مرتضا را چون بکشت آن مرد زشت  //  مرتضی بی او نمی‌شد در بهشت [منطق‌الطیر]

همه‌ی این حکایت‌ها و حرف‌ها برای این است تا کمی از آفات کدورت و کینه و بدخواهی ایمن شویم. رهایی از اسارت کینه و دشمن‌خویی حال آدم را بهشتی می‌کند. درون آدم را صفا و روشنی می‌بخشد و بوستانی از خوشی و شادابی در دل می‌رویاند. بشنویم که مولانا چه زیبا و مهربان ما را تعلیم می‌دهد:

«اگر خواهی که دایماً در بهشت باشی. با همه کسان دوست شو و کین کسی را در دل مدار زیرا که چون شخصی را از روی دوستی یاد کنی، دایماً شادمان باشی، و آن شادی عین بهشت است. و اگر کسی را از روی دشمنی یاد کنی، دایم در غم باشی، و آن غم عین دوزخ است. چون دوستان را یاد کنی، بوستان درونت از خوشی می‌شکفد و از گل و ریحان پر می‌شود. و چون ذکر دشمنان می‌کنی، باغ درونت از خارزار و مار پر می‌شود و پژمرده می‌گردی.»[مناقب العارفین]

زمزمه و تکرار شعر زیر، یا قاب کردن و برابر دیده نهادن آن در مصفا شدن آدم خیلی مؤثر است. گاهی آدم غبطه می‌خورد به حالی که میرعلی همدانی در آن لحظه داشت و زبانش به این ابیات روشن و مصفا مترنم شد:

هر که ما را یار نبود ایزد او را یار باد

هر که ما را خوار کرد از عمر برخوردار باد

هر که اندر راه ما خاری فکند از دشمنی

هر گلی از باغ عمرش بشکفد بی خار باد

در دو عالم نیست ما را با کسی گرد و غبار

هر که ما را رنجه دارد، راحتش بسیار باد

گاهی از خود می‌پرسم لحظاتی که این ابیات میرعلی همدانی حقیقت حالم بوده است چه حجمی در زندگی داشته‌اند و اینکه آیا می‌توان بر این حال و نگاه، زندگی را بدرود گفت؟

+ نوشته شده در  بیست و پنجم تیر 1393   توسط صدیق قطبی  | 

یکی از نگرش‌های شامخ و مهم عارفان، توجه و تأکید به امکانات انفسی و درونی آدمی است. آموزگاران معنوی همواره آدمیان را به گستره‌های بی‌کران درون خویش و به توانایی‌های نامکشوف جهان دل، متوجه می‌کنند. نظر بر خویش کردن، سر در گریبان خود فرو بُردن، آسمان و ماهتاب و ستاره‌های درخشان جهان جان را مشاهده کردن، «سیر در سپهر جان» داشتن و سفر در خود کردن از تأکیدات پررنگ مدرسه‌ی عرفان است.

شمس تبريزی می‌گويد: «صوفی‌اي را گفتند سر برآر اُنظُر إلَي آثارِ رَحمةِ‌ اللهِ، گفت آن آثار آثار است. گل‌ها و لاله‌ها در اندرون است»[مقالات شمس]. أنظُر إلی آثار رحمة الله، فرازی از آیه 50 سوره‌ی روم است. یعنی جلوه‌های رحمت خداوند را به تماشا بنشین. صوفیان عادت به مراقبه و خلوت دارند. خلوت با خود و در خود. چشم از جهان و آفاق بر می‌گیرند و در جهان جان و افق نفس تأمل می‌کنند. شمس می‌گوید به صوفی‌ای گفتند چشم از خود برگیر و به جهان و آفاق که تجلی‌گاه رحمت خداست نگاه کن. صوفی اهل مراقبه می‌گوید گل‌ها و لاله‌ها در حقیقت در صحن جان و درون ما می‌رویند و آن بیرون جز بازتاب درون نیست. اگر خرمی‌ای در جهان می‌بینیم بازتاب خرمی‌ و شادابی درون ماست. در این حکایت به نیکی می‌شود به اصالتی که عالَم جان و سپهر درون در نگاه عارف دارد پی بُرد. مولانا هم به همین حکایت دلبسته است و در مثنوی به طرزی دیگر روایت می‌کند:

صوفیی در باغ از بهر گشاد  //  صوفیانه روی بر زانو نهاد

پس فرو رفت او به خود اندر نغول  //  شد ملول از صورت خوابش فضول

که چه خسپی آخر اندر رز نگر  //  این درختان بین و آثار و خضر

امر حق بشنو که گفتست اُنظُرُوا   //  سوی این آثار رحمت آر رو

گفت آثارش دلست ای بوالهوس  //   آن برون آثار آثارست و بس

باغها و سبزه‌ها در عین جان  //  بر برون عکسش چو در آب روان

آن خیال باغ باشد اندر آب  //  که کند از لطف آب آن اضطراب

باغها و میوه‌ها اندر دلست  //  عکس لطف آن برین آب و گلست [مثنوی: دفتر چهارم]

باور به اصالت عالَم جان در باب لذت و الَم هم نگرش‌های خاصی به فرد می‌دهد. در این نگاه، راه لذت از درون فرد می‌گذرد و چشمه‌ی لذت را باید در سبزه‌زار جان جُست. مولانا می‌گوید:

راه لذت از درون دان نه از برون  //  ابلهی دان جستن قصر و حُصون

آن یکی در کنج مسجد مست و شاد  //  وآن دگر در باغ تُرش و بی‌مراد  [مثنوی:‌ دفتر ششم]

 حصون یعنی قلعه‌ها. مولانا می‌گوید نشان این که احوال درونی ماست که منشأ لذت و ألم‌اند این است که چه بسا کسی در مسجد نشسته اما باطناً خوش و شاداب است و دیگری در باغی سبز مأوی گزیده اما باغ جانش پژمرده و زرد است و به‌رغم محیط و فضای بیرونی، درونی تُرش و ناکام دارد. در بیانی دیگر می‌گوید:

آن یکی در مرغزار و جوی آب  //  و آن یکی پهلوی او اندر عذاب

او عجب مانده که ذوق این ز چیست  //  و آن عجب مانده که این در حبس کیست [مثنوی: دفتر سوم]

می‌گوید دو فرد در یک محیط واقع شده‌اند، هر دو در مرغزار و جوی آب، اما به تناسب تفاوت احوال، یکی لذت می‌برد و آن یکی احساس دربند بودن دارد.

همه‌ی این تأملات و نشانه‌ها عارفان را رهنمون می‌کرد که بیشتر نظر بر احوال خود کنند و لذت و شادی و آرامش را نه در عوالَم بیرونی که در جهان جان بجویند. حافظ می‌گفت:

سالها دل طلب جام جم از ما می‌کرد  //   وآنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می‌کرد

گوهری کز صدف کون و مکان بیرون است  //   طلب از گمشدگان لب دریا می‌کرد

مولانا هم غزلی دارد در نهایت زیبایی و با همین پیام:

 عارفان را شمع و شاهد نیست از بیرون خویش // خون انگوری نخورده باده شان هم خون خویش

 هر کسی اندر جهان مجنون لیلی شدند //   عارفان لیلی خویش و دم به دم مجنون خویش

 ساعتی میزان آنی ساعتی موزون این // بعد از این میزان خود شو تا شوی موزون خویش

 باده غمگینان خورند و ما ز می خوش‌دل‌تریم // رو به محبوسان غم ده ساقیا افیون خویش

 خون ما بر غم حرام و خون غم بر ما حلال  //   هر غمی کو گرد ما گردید شد در خون خویش

 باده گلگونه‌ست بر رخسار بیماران غم // ما خوش از رنگ خودیم و چهره‌ی گلگون خویش

 ما آدمها عمدتا از توانایی‌های درونی خود غافل‌ایم. عموما فکر می‌کنیم تغییر موقعیت‌های بیرونی می‌تواند وضع و حال مطلوبی به ما ارزانی کند. شاهد شادی را در بیرون از خود می‌جوییم. فرزانگان ما همیشه عکس این فکر می‌کرده‌اند. آنها عالَم بیرون را فرع بر عالَم درون می‌دانستند. می‌خواستند باغ سبز را در سرزمین جان خودشان پیدا کنند. سهراب می‌گفت: «میوه از باغ درون بچین. شاخه‌ها چنان بارور بینی که سبدها آرزو کنی. و زنبیلِ تو را گرانباریِ شاخه‌ای بس خواهد بود.» نجم الدین رازی رباعی معروفی دارد:

ای نسخه‌ی نامه‌ی الهی که تویی //  وی آینه‌ی جمال شاهی که تویی

بیرون ز تو نیست هر چه در عالم هست  //  در خود بطلب هر آنچه خواهی که توئی

تعبیر «بیرون ز تو نیست هر چه در عالَم هست»، همیشه بر سردرِ مدرسه‌ی عرفان و فرزانگی نقش بسته است. عارفان حتا با همین نگاه به سراغ قرآن و داستان‌های آن می‌رفتند. مولانا با شاهد گرفتن داستان موسی و اینکه یکی از آیات و معجزات او این بود که دست در گریبان خویش می‌بُرد و آنگاه با سپیدی جذاب و درخشان بیرون می‌آورد(وَأَدْخِلْ یَدَکَ فِی جَیْبِکَ تَخْرُجْ بَیْضَاء مِن غیرِ سُوء)،‌ می‌گفت ماه روشن را از گریبان خویش باید جست:

ز جیب خویش بجو مَه ‌چو موسی عمران  //  نگر به روزن خویش و بگو سلام سلام

اقبال هم‌نوا با مولانا گفته است:

بر خود نظر گشا ز تهی دامنی مرنج // در سینه‌ی تو ماه تمامی نهاده‌اند

مولانا با الهام گرفتن از داستان بیرون کردن فرعون از مصر می‌گفت:

گر تو فرعون منی از مصر تن بیرون کنی // حالیا در خود ببینی موسی و هارون خویش

آن فرعونی که باید بیرون شود، فرعون نخوت و أنانیت است و وقتی مصر جان از او رهید میزبان موسی و هارون می‌شود. نگاه مولانا به داستان یوسف هم بر همین منوال است:

به درون توست یوسف، چه روی به مصر هرزه؟ // تو درآ درون پرده بنگر چه خوش لقایی

می‌گوید یوسف را هم باید در درون خود بیابی و به بیهودگی سفر مصر نکنی. این اصالت نگاه و انفسی بودن حقیقت را به صراحت هر چه تمام در این ابیات گفته است:

ره آسمان درون است، پر عشق را بجنبان   //  پر عشق چون قوی شد غم نردبان نماند

تو مبین جهان ز بیرون که جهان درون دیده است// چو دو دیده را ببستی زجهان، جهان نماند

بیت دوم در واقع جهان‌نگری عارفانه است. حقیقتی که همه‌ی فرزانگان عالَم بر آن انگشت تأکید نهاده‌اند. از حسین پناهی گرفته که می‌گفت:

«شب در چشمان من است

به سیاهی چشم‌های من نگاه کن

روز در چشمان من است

به سپیدی چشم‌های من نگاه کن

شب و روز در چشمان من است

به چشم‌های من نگاه کن

پلک اگر فرو بندم جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت.»

تا هنریک ایبسن که گفته است:

«موج‌هایی را به چشم دل می‌بینم که بر می‌خیزند،

فجری را به چشم دل می‌بینم که طلوع می‌کند...

دل من خود یک جهان است.»

یکی از نمونه‌های بارز در این زمینه شمس تبریزی است. شمس که به توانایی‌های چشمگیر خویش وقوف پیدا کرده، خوشی و رنج‌ را در نهاد خود می‌جوید:

«من چو شاد باشم، هرگز اگر همه عالم غمگین باشند در من اثر نکند، و اگر غمگین هم باشم نگذارم که غم من به کس سرایت کند.»[مقالات شمس]

«اگر واقع شما با من نتوانید همراهی کردن، من لاابالیم [بی اعتنا و بی‌تفاوت]. نه از فراق مولانا مرا رنج، نه از وصال او مرا خوشی! خوشی من از نهاد من، رنج من هم از نهادِ من!»[مقالات شمس]

حرف خیلی تأمل‌برانگیز و مهمی است. این لاأبالی بودن و بی‌پروایی نسبت به قبول و رد دیگران، نسبت به پذیرش و وازنش، ستایش و نکوهش و اقبال و ادبار دیگران، از همین نگاه سرچشمه می‌گیرد. شمس، شادی را از نهاد خود می‌یابد و اصلا وابسته به دیگری نمی‌کند.

ابوسلیمان دارایی، یکی دیگر از عارفان، می‌گوید: «اگر مردم خواهند تا مرا خوار کنند چنانکه من خود را خوار گردانیدم، نتوانند و اگر خواهند که مرا عزیز گردانند چنانکه من خود را، نتوانند.»[تذکرة‌الاولیا] 

تحسین و یا مذمت دیگران زمانی در ما کارگر می‌افتد و روحیه و روان ما را ناشاد می‌کند که ما از فرهیختگی درونی به اندازه‌ی کافی بهره‌مند نباشیم. مولانا در فیه ما فیه می‌گوید: «اگر هزار دزد بیرونی بیایند، در را نتوانند باز کردن، تا از اندرون، دزدی یار ایشان نباشد.»

غم و شادی، مقولاتی انفسی و سابجکیتو هستند. غم‌آوری یا شادی‌بخشی یک واقعه یا محیط کاملا بستگی به حالات روحی ما دارد. سعدی می گوید جان‌هایی هستند که حتا بال زدن مگسی شوریده‌شان می‌کند و صدای پای چهارپایان و آواز پرندگان و نوای چرخ چاه آب هم شیدا و سرمست‌شان می‌کند:

نه مطرب که آواز پای ستور  + سماع است اگر عشق داری و شور

مگس پیش شوریده ای پر نزد   +  که او چون مگس پای بر سر نزد

نه بم داند آشفته سامان نه زیر   +  به آواز مرغی بنالد فقیر

چو شوریدگان می پرستی کنند  + به آواز دولاب مستی کنند

جهان پر سماع است و مستی و شور + و لیکن چه بیند در آیینه کور [بوستان:باب سوم]

التذاذ و حظ بردن ما از هر چیز کاملا بستگی دارد به استعداد روانی و قابلیت زیبابینی ما. وقتی بهار، در چشم ما بهاری می‌کند که درونی بهارآیین داشته باشیم و این حرف گر چه بسیار تکرار شده است اما هیچ از اهمیت آن نمی‌کاهد. هوشنگ ابتهاج با نظر به همین نکته است که می‌گوید آنچه مهم است بهار دل و جان است ور نه بهاران بسیاری در جهان بیرون آمده و رفته‌اند بی‌اینکه بر جان ما اثری بگذارند:

گو بهار دل و جان باش و خزان باش، ار نه

اي بسا باغ و بهاران که خزان من و توست

یکی از مهم‌ترین حرف‌ها و پیام‌های عارفان و حکیمان معنوی ما همین است. بیش از آنکه در پی تغییر عالَم بیرون باشیم به دنبال تغییر احوال درون باشیم. لذت‌ها و رنج‌ها از نهاد ما سرچشمه می‌گیرند و منشأ درونی دارند. اتفاقات بیرونی جنبه‌ی فرعی و طفیلی دارند و بسته به احوال ما، رنج‌آفرین یا شادی‌زا هستند. شادی و رنج خود را وابسته و معلق به حضور و وجود چیزی یا کسی یا محیطی بیرون از وجود خود نکنیم. ما عمدتاً کنترلی بر عالَم بیرون نداریم و وقتی شادی و آرامش خود را منوط به وجود چیزی بیرون از خود می‌کنیم انگار خانه‌ای روی آب ساخته‌ایم. دریایی که کشتی‌ وجود ما در آن شناور است، همواره و سخت متلاطم و متموج است. دریایی که در آن می‌رانیم سر آرامش ندارد. هنر عرفان و معنویت این است که آرامش کشتی را در این دریای مضطرب حفظ کند و در رهگذار باد، نگهبان لاله باشد. همدلانه با خیام، این درازه‌گویی را به پایان می‌برم:

ماییم که اصل شادی و کان غم‌ایم

سرمایه دادیم و نهاد ستم‌ایم‌‌

پستیم و بلندیم و کمالیم و کم‌ایم

آیینه زنگ خورده و جام جم‌ایم

+ نوشته شده در  بیست و چهارم تیر 1393   توسط صدیق قطبی  | 

دیده‌وران معنوی همواره ما را به گذرایی و ناپایداری جهان، التفات و تذکر می‌دهند. به اینکه هستی و احوال آن مدام دستخوش تبدل و دیگرشدن است و هر روز رنگی و جلوه‌ای می‌گیرد و نباید انتظار ثبات و قرار و مانایی از این سپهر گردان و چرخ دوّار داشت. سعدی می‌گفت:

درخت قد صنوبر خرام انسان را  //  مدام رونق نوباوه‌ی جوانی نیست

گلی است خرم و خندان و تازه و خوشبوی  //  ولیک امید ثباتش چنانکه دانی نیست

دوام پرورش اندر کنار مادر دهر  // طمع مکن که درو بوی مهربانی نیست

مباش غره و غافل چو میش سر در پیش  //  که در طبیعت این گرگ گله‌بانی نیست

چه حاجتست عیان را به استماع بیان؟  //  که بی‌وفایی دور فلک، نهانی نیست

کدام باد بهاری وزید در آفاق  //  که باز در عقب‌اش نِکبتی خزانی نیست؟

توجه به همین نکته باعث می‌شود تاب آوردن ناگواری‌ها و مصائب بر آدمی آسان شود. غم خوردن بر چیزی که ثباتی ندارد و در جهانی که احوال‌اش را هیچ تضمینی نیست، کار عبث و بیهوده‌ای است. وقتی خیام توصیه می‌کند که غم مخور، علت‌اش را گذرایی جهان می‌داند: برخیز و مخور غم جهان گذران...

وقتی شما از آغاز امر می‌دانید که رفیق‌تان بی‌وفاست و خیلی‌ها را ترک گفته تا به شما پیوسته و عادت‌اش همین ترک گفتن و پس از چند روزی رها کردن است، دیگر از رفتن‌اش چندان غمناک نمی‌شوید، چرا که از قبل نسبت به خاصیت و سرشت او آمادگی ذهنی داشته‌اید. از آغاز با خود طی کرده‌اید که:

در طبع جهان اگر وفایی بودی  //  نوبت به تو خود نیامدی از دگران

درک و باور و حضور ذهن دائمی نسبت به بی‌وفایی نهادینه و سرشتی روزگار و احوال جهان، شاید در نگاه نخست موجب دل‌سردی و اندوهی نرم و آرام شود، اما مجموعاً از اندوه‌های کمرشکن و زمین‌گیرکننده مانع می‌گردد. وقتی این نگره و باور در ذهن ما حضوری پررنگ داشته باشد، گر چه از تبسم‌های شیرین گل، سهم خود را بر می‌گیریم و کام می‌جوییم اما در یاد داریم که: نشان عهد و وفا نیست در تبسم گل... در مثنوی می‌خوانیم:

 هرچه از وی شاد گردی در جهان //  از فراق او بیندیش آن زمان

 زانچ گشتی شاد بس کس شاد شد //  آخر از وی جست و همچون باد شد

 از تو هم بجهد تو دل بر وی منه  //  پیش از آن کو بجهد از وی تو بجه [مثنوی: دفتر سوم]

 در این طرز نگاه، وقتی با غم و امر ناگواری رویارو می‌شویم با عطف نظر به اصل بی‌ٍثباتی و نامانایی هر چیز، خاطر خود را تسلی می‌دهیم و می‌گوییم: این نیز بگذرد... معلوم نیست در پس این غم چه در انتظار من نشسته است و آنچه امروز در نگاه من ناگوار است فردا چه پی‌آمدها و نتائجی به دنبال خواهد داشت. با خود می‌گوییم می‌گذرد و همین که می‌گذرد خوب است. حافظ از همین منظر و چشم‌انداز به زندگی می‌نگرد:

حافظا چون غم و شادی جهان در گذر است  //  بهتر آن است که من خاطر خود خوش دارم

-

چه جای شکر و شکایت ز نقش نیک و بد است  //  که بر صحیفه‌ی هستی رقم نخواهد ماند

در شعرِ همیشه بر زبان‌ها جاری خود نیز همین نکته را می‌گوید: دایماً یکسان نماند حال دوران غم مخور... باشد اندر پرده بازی‌های پنهان غم مخور...

 در این تلقی، تبعیض‌ها و نابرابری‌های موجود هم قابل تحمل‌ می‌شوند. اینکه همگان سرآخر میهمان خاک‌ایم و اینکه مرگ، عدالت مطلق است و اینکه بی‌ٍثباتی و بی‌وفایی جهان شامل حال متنعمان هم می‌شود. اهلی شیرازی می‌گفت:

خواجه در ابریشم و ما در گلیم  //  عاقبت ای دل همه ما در گل‌ایم

یا چنان که سعدی می‌گفت:

ای پادشاه شهر چو وقتت فرا رسد  //  تو نیز با گدای محلت برابری

مرور این اندیشه همیشه خاطر ناکامان را تسلی می‌دهد. پربیراه هم نیست و واجد منطقی قابل دفاع است. برخی از شعرهای خیام همین خاصیت را برای ما دارند و قدری ناکامی‌های ما را التیام می‌دهند:

آن قصر که جمشید در او جام گرفت  //  آهو بچه کرد و روبه آرام گرفت

بهرام که گور می‌گرفتی همه عمر  //  دیدی که چگونه گور، بهرام گرفت

-

آن قصر که بر چرخ همی زد پهلو  //  بر درگه او شهان نهادندی رو

دیدیم که بر کنگره‌اش فاخته‌ای   //  بنشسته همی گفت که کوکو کوکو

این تقدیر ناگزیر که به یکسان بر پیشانی همگان نقش بسته و سرنوشت محتوم همه‌ی ماست، گر چه از وجهی غم‌باری‌هایی دارد،‌ اما خاصیت تسلی‌بخشی و التیام‌دهی هم دارد.

توجه به این تذکر معنوی البته شادی‌های آدم را هم غم‌آمیز می‌کند. وقتی به دلخواه می‌رسید و وقت خوش دست می‌دهد توجه به بی‌اعتباری و ناثباتی جهان قدری کام‌تان را تلخ می‌کند و طعم این شادی را گس. اما همین کارکرد را هم در برابر مواجهه با امور ناگوار و اوقات نامطبوع دارد و از عمق و پهنای اندوه شما می‌کاهد. هم از عمق شادی می‌کاهد و هم از عمق غم. اما در مجموع این طرز تلقی بیشتر در برابر آسیب‌ها از ما مراقبت می‌کند. شمس تبریز می‌گفت: 

«مرد آن باشد که در ناخوشی خوش باشد. در غم، شاد باشد. زیرا که داند که آن مراد در بی‌مرادی همچنان در پیچیده است. در آن بی‌مرادی امید مراد است، و در آن مراد غصه‌ی رسیدن بی مرادی. آن روز که نوبت تب من بودی، شاد بودمی که رسید صحت فردا. و آن روز که نوبت صحت بودی، در غصه بودمی که فردا تب خواهد بودن.»[مقالات شمس]

اینکه در پس هر شادی‌ای اندوهی کمین کرده و انتظار ما را می‌کشد گر چه ژرفای شادی ما می‌کاهد اما آمادگی ما را در مواجهه به اندوه‌های پس از شادی افزایش می‌دهد و در حقیقت این واقع‌نگری باعث می‌شود شادی کمتری تجربه کنیم تا از اندوهی جان‌سوز ایمن بمانیم. ابوحازم مکّی می‌گفت: «در دنیا هیچ چیز نیست که بدان شاد شوی که نه در زیر وی چیزی است که بدان اندوهگین شوی. اما شادی صافی خود نیافریده است.»[تذکرة الاولیا]؛ اینکه شادی صافی در این جهان نیست، واقعیتی است که در نظرگرفتن آن به ما آرامشی نسبی و سازگاری با فراز و فرود زندگی می‌بخشد و از تلاطم‌های پیش‌پینی‌ناپذیر و غافلگیرانه و درهم شکستن‌های دفعی و آنی مصون‌مان می‌دارد. در هر شادی‌ای باید آماده‌ی از دست دادن آن حال را داشته باشیم. هیچ چیز در این جهان، پاینده نیست.

 وقتی در نهایت شادی هستید و از خاطر برده‌اید که «شادی به دم بادبادکی بند است»، از دست رفتن آن وقت خوش و آن امر دلخواه ضربه‌ی سختی به شما خواهد زد. بی‌اعتباری و بی‌وفایی جهان را در شادی‌ها هم نباید از یاد ببریم. با این تفصیل، نه بر آنچه از دست داده‌ایم اندوه فراوان می‌خوریم و نه بر آنچه به دست آورده‌ایم شادی سرخوشانه و بی‌حد و حصر می‌بریم و این دقیقاً همان مضمون گوهرین و معنوی‌ است که در قرآن آمده است:

(لِکیلَا تَأْسَوْا عَلَىٰ مَا فَاتَکمْ وَلَا تَفْرَحُوا بِمَا آتَاکمْ...)[حدید:23]؛ «تا آنکه بر آنچه از دست شما رَوَد اندوه مخورید و بر آنچه به شما بخشد شادمانی مکنید...»

آموزگاران معنوی برای اینکه این گذرایی و ناپایداری جهان را در ذهن و ضمیر ما بنشانند و پاگیرکنند ما را دعوت می‌کنند تا از افقی بسیار بالا و چشم‌اندازی رفیع به سیر زندگی نگاه کنیم. هر از گاهی شیب و سیر زندگی را تند کنیم و آغاز تا انجام را در یک نظر تماشا کنیم. گاه‌گاهی از جریان روزمره زندگی فاصله بگیریم و نه در هیئت یک بازیگر و مستغرق در میدان زندگی که از چشم یک ناظر و تماشاگر که در فاصله‌ی دوری نشسته به تکاپوها و غم و شادی‌های خود و دیگران نگاه کنیم. در این تمرین معنوی، گذرایی و بی‌اعتباری جهان فراذهن‌مان می‌آید. ما خیلی‌چیزها را می‌دانیم و اگر از ما بپرسند پاسخ درست می‌دهیم اما غرقه در اشتغالات زندگی از آن‌ها غفلت می‌کنیم و جوری زندگی می‌کنیم که انگار چنین حقیقتی وجود ندارد. در واقع مشکل ما در این زمینه ناباوری نیست، بلکه عدم حضور و فراموشی است. در قرآن با استفاده از مثال‌های عینی و ملموسی این تمرین معنوی و آموزه‌ی ارزنده ارائه شده است:

 (اعْلَمُوا أَنَّمَا الْحَیاةُ الدُّنْیا لَعِبٌ وَلَهْوٌ وَزِینَةٌ وَتَفَاخُرٌ بَینَکمْ وَتَکاثُرٌ فِی الْأَمْوَالِ وَالْأَوْلَادِ کمَثَلِ غَیثٍ أَعْجَبَ الْکفَّارَ نَبَاتُهُ ثُمَّ یهِیجُ فَتَرَاهُ مُصْفَرًّا ثُمَّ یکونُ حُطَامًا...)[حدید:20]

«بدانید که همانا زندگانی دنیا بازیچه و سرگرمی، و زیور و فخرفروشی در میان شما و افزون طلبی در اموال و اولاد است، همانند بارانی که کشاورزان را گیاه آن خوش آید، سپس پژمرده شود و آن را زرد شده بینی، سپس خرد و ریز شود...»

(إِنَّمَا مَثَلُ الْحَیاةِ الدُّنْیا کمَاءٍ أَنزَلْنَاهُ مِنَ السَّمَاءِ فَاخْتَلَطَ بِهِ نَبَاتُ الْأَرْضِ مِمَّا یأْکلُ النَّاسُ وَالْأَنْعَامُ حَتَّىٰ إِذَا أَخَذَتِ الْأَرْضُ زُخْرُفَهَا وَازَّینَتْ وَظَنَّ أَهْلُهَا أَنَّهُمْ قَادِرُونَ عَلَیهَا أَتَاهَا أَمْرُنَا لَیلًا أَوْ نَهَارًا فَجَعَلْنَاهَا حَصِیدًا کأَن لَّمْ تَغْنَ بِالْأَمْسِ کذَٰلِک نُفَصِّلُ الْآیاتِ لِقَوْمٍ یتَفَکرُونَ)[یونس:24]

«همانا داستان زندگانی دنیا، همانند داستان آبی است که آن را از آسمان فرو فرستادیم و رستنیهای خاک از آنچه مردمان یا چارپایان می‌خورند، با آن درهم آمیخت [و انبوه شد] تا آنجا که زمین گل و شکوفه‌هایش را برآورد و آراسته گشت، و سپس اهلش گمان کردند که مهار کار در دست آنان است، [آنگاه‌] فرمان ما در شب یا روز در رسید و آن را چون محصول درو شده گرداندیم، گویی که دیروز هیچ چیز نبوده است، بدین‌سان آیات [خود] را برای اندیشه‌وران روشن و شیوا بیان می‌داریم‌.»

در محضر درس سعدی که می‌نشینیم همین آموزه‌ی  معنوی را با ما در میان می‌گذارد. مراحل زندگی ما را از به شتاب از پیشاروی‌مان عبور می‌دهد و نهایتاً حقیقت مهم زندگی را که همان بی‌قراری مدام و ناثباتی پیوسته است به خاطرمان می‌آورد:

اینکه در شهنامه‌ها آورده‌اند  //  رستم و رویینه‌تن اسفندیار

تا بدانند این خداوندان ملک  //  کز بسی خلق است دنیا یادگار

اینهمه رفتند و مای شوخ‌چشم  //  هیچ نگرفتیم از ایشان اعتبار

ای که وقتی نطفه بودی بی‌خبر  //  وقت دیگر طفل بودی شیرخوار

مدتی بالا گرفتی تا بلوغ  //  سرو بالایی شدی سیمین عذار

همچنین تا مرد نام‌آور شدی  //  فارس میدان و صید و کارزار

آنچه دیدی بر قرار خود نماند  //  وینچه بینی هم نماند بر قرار

دیر و زود این شکل و شخص نازنین  //  خاک خواهد بودن و خاکش غبار

گل بخواهد چید بی‌شک باغبان  //  ور نچیند خود فرو ریزد ز بار

اینهمه هیچست چون می‌بگذرد  //  تخت و بخت و امر و نهی و گیر و دار

سال دیگر را که می‌داند حساب؟  //  یا کجا رفت آنکه با ما بود پار؟

هم او در بازتقریر فغان‌های بلبلانه می‌گوید:

بلبلی زار زار می‌نالید  // بر فراق بهار وقت خزان

گفتم انده مبر که بازآید  //  روز نوروز و لاله و ریحان

گفت ترسم بقا وفا نکند  //  ورنه هر سال گل دمد بستان

روز بسیار و عید خواهد بود  //  تیر ماه و بهار و تابستان

تا که در منزل حیات بود  //  سال دیگر که در غریبستان

+ نوشته شده در  بیست و سوم تیر 1393   توسط صدیق قطبی  | 

مصطفی ملکیان

اوّلین مؤلّفه معنویّت آن است که انسان معنوی یک فلسفه حیات جامع، فراگیر و دامن‌گستر دارد. یعنی معنویّت بر تمامی حجرات زندگی او وارد شده است و به عبارتی دیگر این معنویّت در تمام زندگی او جاری است.

این در واقع همان چیزی است که از آن به integrity و صداقت تعبیر می‌کنیم. Integrity یعنی اینکه تمامی ساحت‌های وجودی آدمی بر یکدیگر منطبق باشند. به عبارت دیگر باور من در ناحیه باورها باید کاملاً با احساسات و عواطف من در ساحت احساسات و عواطف و این هر دو کاملاً با نیازها و خواسته‌های من در ساحت نیازها و خواسته‌ها هماهنگ و بر هم منطبق باشند.

مؤلّفه دوّم معنویّت آن است که انسان معنوی هیچ‌گاه خود را «مالک حقیقت» نمی‌بیند بلکه همواره خود را «طالب حقیقت» می‌داند.

انسان معنوی خود را کسی می‌داند که در راه قدم گذاشته و نه اینکه به مقصد رسیده است، بنابراین هیچ جمودی از خود نشان نمی‌دهد.

مؤلّفه سوّم معنویّت هم آن است که اگر ما قبول کردیم که معنویّت نوعی طلب حقیقت است، پس این معنویّت با نقّادی و فهم عمیقی که از نقّادی لازم می‌آید کاملاً متناسب است. یعنی معنویّت به معنی تسلیم بودن بلادلیل و کورکورانه نیست.

مؤلّفه چهارم معنویّت آن است که انسان معنوی جهان را دارای «نظام اخلاقی» می‌داند که مستحضر هستید.

خوب! این چهار ویژگی که بر شمردم همگی به «بینش معنوی» بستگی دارد. یعنی به باورهای انسان معنوی درباره جهان.

امّامؤلّفه پنجم معنویّت همان عدم sentimentalism است. به عبارت دیگر انسان معنوی کاملاً به «ضبط نفس» و «انضباط شخصی» معتقد است و مراد من هم از ضبط نفس و انضباط شخصی همان تسلیم خواسته‌های فوری و فوتی نشدن است.

مؤلّفه ششم معنویّت هم Autonomy یا خودفرمانروایی است.

مؤلّفه هفتم هم آن است که انسان معنوی در یک بی یقینی و همان‌طور که شما اشاره کردید در یک طمأنینه در بی‌اطمینانی زندگی می‌کند. اگر خاطرتان باشد پیشتر در باب عواملی که باعث گذرهای منطقی از دین می‌شدند عرض کردم که لزوماً گسترده‌ی جهان به اندازه‌ی گستره‌ی باورهای ما در جهان نیست و این یعنی بی‌یقینی همراه با طمأنینه یعنی همان طمأنینه در بی‌اطمینانی.

مؤلّفه هشتم معنویّت آن است که انسان معنوی خدمت نوعدوستانه به همنوع را فقط از آن رو که همنوع یک انسان است و نه از هیچ حیث دیگری مثل قومیت، ملّیّت، دیانت و... انجام می‌دهد و هیچ خواسته و خواهش و پاداشی هم در ازای این نوعدوستی از دیگران مطالبه نمی‌کند. به عبارت دیگر انسان معنوی «کنش بی خواهش» دارد.

خوب! این چهار مؤلّفه هم مؤلّفه‌هایی هستند که به «کوشش معنوی» انسان معنوی باز می‌گردند. به عبارت دیگر ما باید به این چهار کوشش همّت بگماریم تا بتوانیم بگوییم که معنوی هستیم.

امّا مؤلّفه نهم معنویّت آن است که انسان معنوی می‌تواند یک نگاه واقع‌بینانه به «خود» داشته باشد. به این معنا که انسان معنوی می‌تواند با روح عریان خویش مواجه شد و نقاط قوت و ضعف خویش را بیابد. بنابراین اینکه کسی بتواند به خود چنان نگاه objective و عینی داشته باشد که همان‌گونه به دیگران می‌نگرد و حتّی سختگیرانه‌تر از نگاهی که دیگران به او دارند به خود بنگرد، این یک نگرش معنوی و یک تلقّی درست است.

به قول سعدی:

مراد شیخ دانای مرشد شهاب

دو اندرز فرمود بر روی آب

یکی آن‌که در نفس، خوش‌بین مباش

دگر آن‌که در غیر بدبین مباش

به خود خوش‌بین و به دیگران بدبین مباش بلکه به خود سختگیرانه‌تر از دیگران نگاه کن و باز به تعبیر ابوسعید ابوالخیر:

«جلاّد طبع خویش باش»!

این نوع نگرش، نگرش انسان‌های معنوی است و بر خلاف متدیّنان که دین خود را به ارث برده‌اند و به همه بدبین و به خود خوش‌بین هستند، انسان‌های معنوی به خود از همه بدبین‌تر هستند.

بنابراین انسان معنوی اوّلاً، باید همواره خودش را در «آن» و در زمان حال ببیند و خود را آن‌چنان که اکنون هست بپذیرد.

ثانیاً، بپذیرد که هیچ‌گاه نمی‌تواند از چنگال تأثیر گذشته خویش فرار کند و ثالثاً، توانایی‌های خود را نه بیش از آنچه‌ که واقع هست و نه کمتر از آن، ارزیابی نکند.

مؤلّفه دهم معنویّت هم که نوعی گرایش است آن است که انسان معنوی نقاط ضعف همه انسان‌ها را می‌پذیرد.

همه ما فقط وقتی می‌توانیم نقاط ضعف همه انسان‌ها را بپذیریم که آنان را به صورت یک «فرآیند» ببینیم ونه به صورت یک «فرآورده».

یعنی وقتی که شما انسان‌ها را و از جمله خودتان را به صورت یک فرآیند در جریان ببینید، آن وقت است که دیگر می‌توانید همه آنان و از جمله خودتان را دوست داشته باشید و به آنان محبّت‌ورزی کنید.

ویلیام جیمز در توضیح قدّیسان می‌گفت که یکی از ویژگی‌های بزرگ قدّیسان همین است که نسبت به همه و از جمله نسبت به خویش حالت بخشایش و عفو دارند.

خوب! حال اگر این ویژگی فرآیند دیدن و در جریان دیدن انسان‌ها در یک انسان معنوی نهادینه شد، این ویژگی در درون انسان معنوی سه حالت را ایجاد می‌کند:

اوّلاً، انسان معنوی را نسبت به همه انسان‌ها و از جمله خودش «بردبار» می‌سازد.

ثانیاً، او را نسبت به همه انسان‌ها واجد نوعی «بخشایش عام» می‌کند و ثالثاً، انسان معنوی با داشتن این حالت می‌تواند آهسته‌آهسته به درون روح آدمیان نفوذ کرده و به یک «ژرف‌نگری درونی» نائل آید.

مؤلّفه یازدهم معنویّت هم که یا از نوعی گرایش است، همین زندگی اصیل است یعنی زندگی کردن بر اساس فهم و تشخیص خود به عبارت دیگر انسان معنوی علی‌رغم مخالفت‌هایی که در زندگی با قواعد و اصول خاصّ زندگی او می‌شود، این قواعد و اصول را حفظ می‌کند. یعنی انسان معنوی علی‌رغم اینکه جهان، جهانی است مخالف قواعد و اصول او، بدین زیر پا گذاشتن و لگدمال کردن همین اصول خاصّ و پایبندی به آن‌ها، در همین جهان سراپا مخالفت زندگی می‌کند و به یک «بسامانی» می‌رسد.

دوازدهمین و آخرین مؤلّفه معنویّت هم عدم تعبد و تعبّدگرایی است که پیش‌تر به آن پرداخته‌ام.

خوب! این چهار ویژگی آخر هم همگی به «گرایش معنوی» انسان معنوی باز می‌گردند.

[منبع: گریز معنوی، رویکردی به دین‌گریزی و دین‌گرایی انسان معاصر در گفتگو با مصطفی ملکیان]

+ نوشته شده در  بیست و دوم تیر 1393   توسط صدیق قطبی  | 

پذیرش اینکه گذشته وجود ندارد دشوار است. شاید گذشته وجود بیرونی و بُعد عینی و ملموس نداشته باشد، اما همیشه در سطح خودآگاه یا ناخودآگاه ما حضور دارد. گذشته خنّاس است. رُخ می‌نماید و پنهان می‌شود. پنهان‌کار است. گاهی فکر می‌کنی یکسر از شرارت‌اش رهیده‌ای، اما گوشه‌ای در هزارتوی دلت خانه کرده، نفس می‌کشد و به زندگی خود ادامه می‌دهد. همه‌ی گذشته‌ی ما، همه‌ی آنچه از سر گذرانده‌ایم، همه‌ی آن تصاویر به‌ظاهر مات و محو و فراموش‌شدنی، در ساحت وجود ما ذخیره می‌شوند و دانسته یا نادانسته رنگ خود را بر اکنون ما می‌پاشند.

تصاویری که از نزاع پدر و مادر در خاطرت نقش بسته، هول و هراس‌های کودکی، چشم‌های از حدقه برآمده و بی‌رحم معلم سال اول دبستان که غلط املایی‌ات را بر نتافته و تو را نشانه رفته، اجتماع مردم شهر برای تماشای نیست شدن یک محکوم به اعدام و تصویری مغشوش و مخدوش از مردی آویزان و بی‌تحرک که لبخند به لب داشت، و خیلی چیزهای گفتنی و مگوی دیگر. خیلی چیزها که طعم و مزه و رنگ و بوی‌اش را هنوز به خاطر داری و حضور زنده و پررنگ‌اش را احساس می‌کنی.

بوی کلاس‌های پرگرد و خاک مدرسه و میز و نیمکت‌های سه نفریِ کنده‌کاری شده و فرتوت که موقع امتحان نفر وسط باید پایین می‌رفت و روی نیمکت می‌نوشت تا احتمال تقلب و از روی هم نویسی کم شود. حامد پایین رفت اما از همان جا جواب یکی از سؤال‌ها را از من خواست، سرم را رندانه به میز نزدیک کردم تا حامد صدایم را بشنود و ناگهان ضربه‌ی معلم ریاضی بر پشت سر و تماس پردرد پیشانی با میز....

پرسه‌های خیال‌بافانه‌ی بعد از ناهار و پاورچین قدم برداشتن تا آن سوی در تا خواب سبک و نازک مادر تَرَک بر ندارد، که البته هر بار تَرَک بر می‌داشت. طعم خوشمزه‌ی شکلات هوبی که خواهر و برادرت تمام بسته‌ای را که آشنای پدر از جنوب با خود آورده تک‌خورانه بالا کشیده‌اند و تازه از خوشمزگی‌اش برایت تعریف می‌کنند و حرص و جوش‌های تا هنوز باقی تو از آن همه هوبی اصل خارجی که هر چه برایت خریدند و خریدی ریشه‌کن نشد که نشد.

قبرستان سنندج و سفر به مناسبت سالگرد وفات عمویی نازنین و هم‌بازی شدن در آن چند روز اقامت با پسری مهربان که دیگر هرگز ندیدی‌اش اما شیرینی دوستی و بازی با او، همیشه با تو است و آرزوی دیدار دوباره و به خاطر سپردن چهره‌اش ماندگار...

خانقاه پاوه و در همراهی ماموستا سیدقادر از پدر مهربان‌تر به باغ‌های خلیایی رفتن که انگار در خواب دیده‌ای و جمع کردن و خوردن گردوهای تازه و صدای جاری رودخانه و هم‌پایی با استادی فروتن و مهربان...

شب‌های سرد و برفی پاوه و محفل درس دونفره‌ی ماموستا اکرم که با آن لحن و لهجه‌ی دلاویز و نفس‌های گرم و گیرا، معنا و تفسیر سوره‌های کهف و مریم و یوسف و حجرات و... را برایت می‌گفت.

نه تمام نمی‌شود... اصلا چرا از انبوهه‌ی اینهمه تصویر زنده و حاضر اینها را گفتم؟ می‌دانی، دلم یک فراغت بی‌تشویش می‌خواهد. لمیده بر قالی سبزه‌های خرّم، عنان خیال‌ات را بسپاری به دست باد... بروی... بروی.... و در هر کنج و گوشه‌ی روح‌ات سرک بکشی... با آستین خیال از روی همه‌ی قاب‌ها و تصاویر گردگرفته غبار بیفشانی و همه چیز را همان‌جور زنده، همان‌جور واقعی، به تماشا بنشینی. من هرگز به فراموش کردن خوگر نشده‌ام. من همیشه در برابر فراموش کردن مقاومت کرده‌ام. چگونه می‌شود فراموش کرد تصاویری را که تکه‌های روح تو آفریده‌اند. گردش‌های حُزن‌آلود در باغ خاطره‌ها را نمی‌شود بی‌خیال شد. سهم ما این است. سهم آدم‌های تب‌زده و خیال‌‌پرست.

اگر می‌توانستم به گذشته برگردم به پرسه‌های خیال‌آمیز و پُرسودای بعد از ناهارهای دلچسب مادر بر می‌گشتم. به شب‌های شعرآفرین و تب‌ناک اتاقی که پنجره‌اش رو به درخت گلابی گشوده می‌شد. به اتاقی که لباس سفید به تن می‌کردم- همان لباس آزمایشگاه برادر- و با شنیدن آلبوم صدای سخن عشق شهرام ناظری به جذب و رقص و سماع می‌رفتم: حیلت رها کن عاشقا، دیوانه دیوانه دیوانه شو.... به تسبیح‌ 133 دانه‌ای معطر چوبی که شیخ احمد مودودی از هرات افغانستان برایم فرستاده بود و تصور می‌کردم می‌شود با آن در هوای بی‌چگونگی پرید.

اگر می‌شد به گذشته بازگشت دوست داشتم به سال دوم راهنمایی برگردم. راستش دلم برای حامد تنگ شده است. حامد آن روزها... روزهای به هرگز پیوسته... برای میزهای سه‌نفری کنده‌کاری‌شده و زخم‌خورده... برای بوی خاک و هوای پرغبار مدرسه...

+ نوشته شده در  بیست و دوم تیر 1393   توسط صدیق قطبی  |